از شايعات تا واقعيت؟
اما پرسش اينست كه چرا اين گونه شايعات دامن زده مي شود وهم چنان تكرار مي گردد ؟
اما پرسش اينست كه چرا اين گونه شايعات دامن زده مي شود وهم چنان تكرار مي گردد ؟
اشاره: واژه ی فرهنگ از واژگان کثیرالاستعمال است. این واژه هم در سطح خواص و نخبگان کاربرد فراوان دارد و هم در سطح توده های عوام و مردم کوچه و بازار. در سطح نخبگان نیز این واژه در معانی گوناگون به کار برده می شود؛هراندیشمندی این واژه را فراخور اندیشه و دانش خویش استعمال می کند. گاه حد فاصل میان آدمی و حیوان را فرهنگ می گویند که نگاه ژرف به این واژه است. این واژه نزد ارباب عقل از شأن ومرتبت فراوان برخوردار است چنانچه تلقی برخی چنانست که تمام رهیافت های علمی وهنری بشر را زاده ی فرهنگ آن می دانند و باور دارند که اگر آدمیان فرهنگ نداشتند یا مولد فرهنگ نبودند به سایر ارزش های علمی و هنری نیز دست نمی یافتند. برخی نیز تنها معنای جامعه شناسانه از آن مراد می کنند؛ که در جامعه شناسی به یک معنا از معانی گوناگون آن اشاره می شود. در جامعه شناسی چون بحث از نهاد مطرح می شود، فرهنگ نیز چون یکی از نهاد های اجتماعی مورد مطالعه قرار می گیرد و قدر و منزلت آن نیز به اندازه ی هر نهاد دیگری است که قاعدتاً در جامعه شناسی از آن بحث می گردد. اما برخی متفکران پای فرهنگ را حتی در میان بحث های پر آشوب فلسفی نیز می کشانند. اصطلاحی را به نام فلسفه فرهنگ ارایه می دهند که قلمرو وسیعی را همراه دارد. گرچه بحث از فلسفه فرهنگ فراخور همان بزرگان است که زمین ذهن و ضمیر ما ناسوتیان ارزش ذهن لاهوتیان را در نیابد و ما در این مقال پای طلب در وادی علوم اجتماعی می گذاریم تا به این امر دست یابیم که آنچه به نام فرهنگ نامیده می شود به چه معنا است. البته این را گفتیم تا خاطر نشان کنیم که این واژه چنانکه پنداشته می شود از سلاست و روانی برخوردار نیست چه بسا که مهمان ذهن بسیط ما نیز نگردد، برای این که بتوان پذیرای این مهمان بود لازم می دارد که زمین ذهن را آماده این مهمان کرد. فیلسوفانی که از منظر فلسفه به فرهنگ می نگرند او را با اصطلاحات فلسفی در می آمیزند و ملغمه و آمیزه ای از فلسفه می گردد که در ذهن فیلسوفان ورز می یابد که پاک رنگ فلسفی به خود می گیرد. بگذریم تا پای مان در گل فلسفه فرو نرفته است دامن برچینیم و در زمین ذهن جامعه شناسان سیر کنیم تا از خرمن اندیشه های آنان خوشه برچینیم و تقدیم خوانندگان عزیز خود کنیم. برای آنکه سخن به درازا نکشد ابتدا از معانی گوناگون این واژه آغاز می کنیم بعد از آن به این می پردازیم که آیا وقتی از خلوص فرهنگی سخن می گوییم یا کسانی آرزو می برند که روزی چهره ی فرهنگ خویش را از غبار فرهنگ های بیگانه شستشو دهند ممکن است یا این که این چنین چیزی خدا هم نیافرید، اصلاً بحث از خلوص کردن امر بی فایده و نتیجه است..
سخن گفتن از مدارا، پرداختن مبسوط بدان و باز کردن این گونه مفاهیم در دیدگاه برخی شاید امر گزاف باشد چنانچه در مورد دموکراسی گاهی چنین سخنانی دل آزاری شنیده می شود و بر کسانی که خرده می گیرند که سخن از دموکراسی می گویند؛ استدلال آنست که ما را چه نسبتی با دموکراسی است. ما که باورهای فرهنگی مان ریشه در زمین سنت های اصیل اسلامی و افغانی! دارد اصلا به طرح این
گونه مفاهیم نیاز نداریم تا بدان بپردازیم. فقط مشکل ما آنست که همین سنت ها را یا فراموش کرده ایم یا آن که گرد و غبار ناپالودگی بر آن نشسته است و آن را به انواع آلاینده ها آلوده است و باید تلاش صورت گیرد تا از زیر گرد و غبار بیرون کشیده شود و پالایش شود و در اختیار مردم و به خصوص جوانان ما قرار گیرد آن گاه دیده خواهد شد که یک جامعه سالم و بدون خشونت خواهیم داشت.
گرچه پاسخ یافتن بدین گونه شبهه ها نیازمند مجال فراوانست؛ ولیکن باور باید داشت که در روزگار جدید زندگی آدمیان آن قدر به هم گره خورده و در هم تنیده است که برای یک زندگی انسانی به همان میزان که باید در سنت های دینی و اجتماعی مراجعه کرد؛ و آن را پاس داشت، به همان میزان نیز باید از فرهنگ ساخته و پرداخته اندیشه های انسان وام گرفت. از جمله مفاهیم ارزشمندی که هم ریشه در سنت های اجتماعی ما دارد؛ و هم سر بر آسمان مدرنیته می ساید؛ یکی هم مفهوم مدارا و یا تولرانس است. این مفهوم هم از جانب پژوهشگران دینی مورد توجه و امعان نظر قرار گرفته است و هم در نیم قرن گذشته از گفتمان های محافل روشنفکری غرب بوده است.
تا هنوز شاید کتب و مقالات فراوانی در این زمینه نگاشته شده باشد. اگر کشور هایی که تجربه ی جنگ را داشته اند و دوران پس از جنگ و خشونت را به سهولت نیز پشت سر گذاشته و به یک حالت استقرار دست یافته اند؛ احترام به انسان و ارزش های او یک اصل خدشه ناپذیر در آمده است؛ بی شک یکی از علت های آن گذار، بسط مفاهیمی انسانی چون مدارا بوده است. در جامعه ما که تولید خشونت یکی از تولیدات عمده فرهنگی شمرده می شود و بسیاری از مفاهیم هنوز جایی در این کشور نگشوده است و کثیری از مقولات جدید از بی مبناترین مفاهیم به حساب می آید جای آن دارد که رسانه های کشور، اهل فرهنگ و هنر، اصحاب اندیشه و فکر هر کدام در خور بضاعت خویش به این مفاهیم بپردازند؛
این گونه مفاهیم را بشگافند و زندگی در پرتو عمل بدین گونه مفاهیم را ترسیم کنند؛ تا شاید ما نیز به سوی یک زندگی انسانی به پیش رویم. حقیقت اینست که جامعه ما، با سوادان و دانشگاهیان ما ازین مفاهیم و بسط آن بسیار فاصله داریم و هنوز این گونه مفاهیم را به عنوان یک ضرورت اجتماعی و برای یک زیست انسانی بدون خشونت مورد توجه قرار نداده ایم. این مقال که در باب مدارا مطرح شده است می خواهد فقط اهمیت این گونه مفاهیم را یاد آوری کند تا اصحاب فضل، زبان بگشایند و هم در این زمینه بنگارند و بگویند تا شاید به مدد تبیین های این فضیلت مداران، گامی به سوی یک جامعه عاری از خشونت حرکت کنیم. گرچه راه ناهموار است و مقصد دور، ولیکن برای رسیدن به مقصود جز پیمودن راه چاره نیست.
یکی از فصل های مشترک میان همه ادیان توحیدی، باورمندی به ظهور منجی ای است که روزی خواهد آمد و روزگارفرورفته در نکبت وادبار بشریت را هم آغوش و قرین روشنایی خواهد کرد.البته در این که آن شخص کی است و دارای چه ویژگی هایی است اختلاف وجود دارد. مسیحیان یک گونه نظر دارند، یهودیان بهگونه ای دیگرمی اندیشند ومسلمانان نیز به لون ورنگ دیگر باورمند هستند. در میان مسلمانان نیز اختلافرای وجوددارد از جمله این که شیعهها باورمند هستند که آن منجی امام دوازدهم شیعیان است وتولد یافته است و در غیبت کبری به سر می برد. اما برخی فرقه های غیر شیعی بدین باور اند که هنوز آن منجی متولد نشده است و روزی متولد خواهد شد.
البته آنچه اهمیت دارد آنست که همه ادیان بدین باور هستند که روزی منجی ای خواهد آمد ودست نوازش خویش را بر سر خلق خدا خواهد کشید واز ظلم وستمی که بر آنها رفته است نجات خواهد دادونیز همه باور دارند که منتظر بودن یعنی این که خدا انسان را به حال خود رها نکرده است ورها نیز نخواهد کرد. اگر ظلمی بر بشریت می رود واگراجحافی صورت می گیرد نه از آن جهت است که لطف پروردگار در حق بندگان کاستی گرفته یا این که خداوند بندگان خویش را (نعوذ بالله)فراموش کرده است. بنابراین باورمندی به انتظار بردو بنمایه قوی استواراست که می تواند پی آمد های مثبت فراوان به همراه داشته باشد.
اول، این که آدمیان لطف پروردگار را فراموش نکنند وباور داشته باشند که روزی -دیر یا زود- منجی ای خواهد آمد، دست ستمکاران را از سر ستمدیدگان کوتاه خواهد کردوداد ستمدیدگان را خواهد گرفت. بنابراین بندگان خدا به جای آن که خویش را در گرداب نا امیدی ها افگنند ونسبت به خدای خویش بی باور باشندیا خدا را فراموش کنند وتن به ذلت غیر خدا دهند باید بیشتر به سوی خدای خویشروی آورند و در برابر همه نا امیدی ها ایستادگی کنند وباورمند باشند که خدا در این مبارزه پشتیبان آنها است. مبارزه کردن با نا امیدی ها به معنای آنست که همیشه باید خدای را حاضر وناظر زندگی خویش دانست و هیچگاه از یاد او نباید غافل شد. وقتی آدمی بدین باور رسیده باشد که هیچگاه از یاد خدا نرفته است و همیشه لطف سرشار الهی همراه اوست چگونه می تواند خدا را فراموش کند ودرزندگی کاری انجام دهد که بر خلاف خواسته های او باشد. بنابراین این باور درس اخلاقی بزرگی که به آدمیان می دهد آنست که خدای را از زندگی روزانه خود دور نپندارند و وقتی خدا در زندگی روزمره دارای نقش شد وما خودرا همیشه در سپهر قدرت قاهرهالهی دانستیم بی گمان نسبت به سرنوشت بندگان او نیز می اندیشیم و سرنوشت خویش را با همه بندگان او در پیوند وپیوستگی می یابیم. پیوند با خدا، اولین نتیجه ودست آوردی که می تواند داشته باشد اینست که نسبت به سرنوشت بندگان او نیز نمی توان بی تفاوت بود ودر برابر تضییع حقوق آنها نیندیشید. هرجامعه ای که پیوند با خدا را حفظ کند بی شک مبارزه با نفس سرکش وخوی حیوانی نیز از کار ویژه های زندگی او خواهد بود. وقتی نفس انسان مهار پذیرد چنانست که قدرت خواهی بی سرانجام انسان ها مهار پذیرفته است وشفقت بر خلق خدادردلها جوانه می زند واین دو ارزش مهم اخلاقی در سایه سار باورمندی به انتظار حاصل می شود واین دوارزش از پایه های مهم اخلاق است کههر کس مبارزه با نفس نداشته باشد شفقت بر خلق نیز نخواهد داشت چی این دو در کنار یکدیگر ودر طول هم می رویند وجوانه می زنند.
دوم این که انسانها برای آن که مسیر انتظاررا درست بپیمایند، نیازمند تلاش همیشگی و دایمی هستندنه آن که خودرا به تقدیر بسپارندودر برابر همه ناملایمات تن به خفت وخواری دهندبلکه برای زندگی بهتر واخلاقی تر باید تلاش مستمر صورت گیرد تا زمینه برای ظهور منجی فراهم گردد. برغم معنای مثبتی که در مفهوم انتظار نهفته است؛ اما این منهوم بلند انسانی درزیر خاک وگرد تاریخ پنهان شده است وگاهی چهره ممسوخ و نامطلوبی از آن ارایه شده است که به جای حرکت وپویش همیشگی آدمیان را به سکوت در ظلم وستم فرا می خوانده است. اما به برکت گفتمان های نویی که در جهان اسلام بوجود آمده بسیاری از مفاهیم دینی غبار از رخ شسته است واژه انتظار نیز در پرتو این گفتمان ها رنگ و جلای اصلی خویش را بازیافتهاست. انتظاری که بازگشت به اخلاق وارزش های برین خداباوری رادردل ها زنده کرده است. محوری ترین وارزنده ترین وفخیم ترین رکن انتظار یاد خدا ولطف سرشار وبیشایبهاو در حق بندگان خود است. انتظار بدون یاد خدا وبدونبازگشت به ارزش های نهادین انسانی، بی ارزش ترین وبیهوده ترین اعتقاد وباور است. اگر منجی ای روزی خواهد آمد وجهان را پراز عدل وداد خواهد کرد واگر روزی ظلم وستم را از شانه های مردم دور خواهد نمود.اگر روزی زنجیر ستم واستبداد ازدست وپای آدمیان پاره خواهد گشت؛ این ها همه در گرو خداباوری و خدامحوری امکان می یابد. منجی کسی نیست که بدون اراده وخواسته خدا پرده غیبت را بر افگند، داد ستمدیدگان از ستمگران بگیرد و عدل برپای دارد. نهادی ترین وانسانی ترین اصل در انتظار آنست که اراده خداوند باظهور منجی به منصه ظهور می رسد، لذا انتظارراه خداباوری و خداخواهی است. انسان منتظر آنست که بیش از هر کس دیگر به یاد خدا باشد وخدا را در سرنوشت خویش دخالت دهد. این گونه اندیشیدن نیازمند آنست که انتظار از صورت هویتی به صورت یک معرفت برین وانسانی تبدیل گردد وجنبه های هویتی آن جانبی وجنبی واقع شود.
اما آنچه آمد تعبیرهای انتظار مثبت است ولیکن برای گروهی وقومی انتظار مایه عزلتیا ذلت وخفت وخواری گشته است برای پاره ای انتظارپایه ی معیشت گشته وبرای پاره ایپلی برای دستیابی به منفعت در آمده است. برخی انتظاررا مایه برتری خویش بر دیگران می دانند وبر سایرین فخر می فروشند که نزدیک تر از سایرین به میر منتظر اند.اما واقعا انتظار متولی می خواهد باید کسانی باشند که در مسند نشینند وبر دیگران مباهات کنند وخودرا بر دیگران تحمیل کنند وبه نام نزدیک به میر منتظر خود را ارجح تر واولی تر از سایرین بدانند؟
همان گونه که اشارت رفت در مسیر تاریخ بسیاری از مقولات دچار ابهام یا انحراف گشته اند واز بستر خویش خارج شده اند و برخی نیزبا دید منافع به این مقولات نگریستند و چنان دنیا زدهگردیده اند که هیبت وصلابت وشکوه خویش را ازدست داده اند.
اما آن گونه که دین شناسان اظهار می دارند انتظار وسیله ای برای تحمیق مردم وتحمیل خود بر دیگران نیست بلکهانتظار داشتن و باورمندی بهمنجی موعود است که پاک رنگ ولون دیگر دارد. گرچه امروزه به عنوان یک پارادایم غالب درآمده است وهر کسی با هزارآلودگی خویش را در زمره ی یاران وهمرهان منجی منتظر می شمارد و منتظر می نامد اما منتظر کسی است که تلاش بی وفقه و پیگیر را هیچگاه از کف نمی دهد همیشه در تلاش است تا نیکو زندگی کند و دیگران رابه نیکی دعوت کند. در نگاه منتظران مثبت اندیش انتظار راه بی پایان انسانی به سوی شدن است.انسان منتظر هیچگاه درراه رشد و شدن باز نمی ایستد که باورمند به آینده درخشان ونیکواست و می داند که دست حق یاریگر اوست. همان گونه آدم را یک شدن دایمی تعریف می کند؛ انتظار نیز شدن دایم انسان به سوی کمال است. البته این کمال با علوم متداول ومتعارف بوجود نمی آید که این علوم لزوما ظرفیت های وجودی انسان امروزرا آکنده نمی سازد. گاهی این گونه پرسش می شود که چرا منتظر قیام نمی کند تا ظلم وجور و جنایت را خاتمه بخشد؟
آنان که منفی می اندیشند چنین استدلال می کنند که هنوز آن قدر ظلم وجنایت افزایش نیافته است که بتوان درآرزوی منتظر نشست وازاو خواست که به این ظلم واجحاف پایان بخشد ونتیجه می گیرند که باید ظلم بیشتر شود، جنایت افزایش یابد تا منتظر ظهور کند جهان را به سوی عدل ودادرهنمون گردد. اما مثبت اندیشان این گونه نمی اندیشند بلکه بدین باوراند که هنوز تلاش های انسانیبه قدری بارور نشده است که یارانی با وفا در گرد او فراهم آید واو با یاران خویش درصدد اصلاح بر آیدکه نیاز به تلاش بیشتروابرام افزونتر است، هنوز باید راه رفت وکوشش کرد که این راه ناهموار واین مسیر سنگلاخهموارتر گردد و باید راهروان راه روند وصبوری پیشه کنند تا میان راهرو و رهبر یا منجی سنخیتی بوجود آید. آنانکه با هزار خرقه آلوده در انتظار منتظر نشسته اند وچشم به راه دوخته اند باید بدانند که آلوده بودن ومنتظر نشستن کار نیکان نیست، آن که منتظر مهمان است باید خانه دل از آلودگی ها بپیراید وراه ورود مهمان را آب وگلاببپاشد. رسم مهمانداری آنست که پیشانی ها گشوده باشد وسینه ها از کینه ها وکدورت ها پاکیزه گردد. نباید پنداشت که در جامعه ای خدارا وپیامبر بزرگ واولیای اورا به بهای ناچیزی می فروشند جایگاه منتظران ومحل ظهور منتظر است. مردمی جامه ریاوتظاهر وفریب به تن کرده اند نباید منتظر باشند که منتظر در خانه آنان فرود خواهد مد یا انها شیسته پذیرااااا وآنان شایسته پذیرایی ازاو خواهند بود. خانه منتظر دل بیریا وریب مردم است آنان که دل ازرنگ وریا شسته اند و اخلاق انسانی را در خود محقق ساخته اند.
منتظران همانند اصحاب رسول مکرم اسلام است که داد گری وبخشندگی ازرکن رکین زندگی شان در آمده است.
آنان که نمی دانند که از منتظران حساب می شوند یانه باید در خود فرو روند وخود آزمایی کنند بنگرند که از زمره ی منتظران حساب می شوند یانه. آن که در خفا وعلن خدارا فراموش نمی کند وبرای بدست آوردن روزی تن به هر ذلت و مسکنت نمی دهد باورمند باشند که منتظر اند اما آنانکه خدارا به بهای ناچیزی می فروشند برای اندک منفعتی،گردن وجدان را می برند خویش را در خسران می اندازند، بدانند که منتظر نیستند ومنجی نیز این گونه راهروان را نخواهد پذیرفت.دانستن منتظر وغیر منتظر وجدان های بیدار خود آدمیان است. آنانکه حریم دیگران راپاس می دارند و حق مردم را محترم می شمارند و به بهانه های گوناگون حرمت خلق خدارا پایمال نمی کنند زهی به حال شان که از منتظران هستند.
به هر حالجامعه منتظر، جامعه اخلاقی است. جامعه ای که حقوق مردم و آبروی مردم سخت محترم داشته می شود.
عدالت یکی از مفاهیم بلندی است که موضوع گفتگوی کثیری از اندیشمندان علوم گوناگون قرار گرفته است. سیاست و اخلاق از زمره ی علومی است که بر وجهی از این مفهوم پرداخته اند. عدالت اما؛
از مفاهیم تاریخ مندی نیز است که هم در گذشته های دور مورد توجه و امعان دانشمندان قرار داشته است و هم در عصر حاضر و کنونی موضوع بحث ها و مجادله های فراوان بوده است. اگر عدالت دارای مراتب و درجه باشد یکی از مراتب عدالت، عدالت اجتماعی است که همیشه مورد نظر حاکمان و مردم بوده است. شاید یکی از بحث انگیزترین مفاهیم در دنیای سیاست از دیر باز تفسیر مفهوم عدالت بوده است. گاهی عدالت تنها معیاری بوده که حکومت ها را با آن به داوری می نشسته اند؛ درستی و نادرستی آن را با آن محک می زده اند. حکومت هایی که روش های عادلانه را برای اداره ی جامعه به کار می بسته اند؛ قاعدتاً حکومت مطلوب شمرده می شده و آنان که بر عدالت پای می نهاده اند نامطلوب و دیکتاتور نامیده می شده اند.
اما معیار بودن عدالت در سیاست بوده است که گاهی فیلسوفان سیاست، تفسیری ارایه داده اند که با آن تعبیر و تعریف بتوانند رعیت را تابع خود سازند تا چالشی فرا راه حکومت ایجاد نگردد. یکی از حکیمانی که عدالت را به صورت ممسوخ و معوج تفسیر کرده است، حکیم و فیلسوف بزرگ یونانی است. از آن جایی که سیاست در زمانه ی او بر نهج خاصی استوار بوده است، آن حکیم نیز کوشیده است عدالت را در توجیه حکومت مورد نظر خود به کار بندد و معنای معوجی نیز ارایه دهد.
عدالت در دید مفسران مسایل اجتماعی، منوط و مربوط به دوری و نزدیکی مفسران به قدرت سیاسی بوده است. اگر در دید افلاتون نیز معنای معوجی یافته است در واقع میزان دلبستگی آن حکیم را به قدرت نشان می دهد.
اگر افلاتون را به عنوان یک حکیم و به دور از تمام نگرانی های سیاسی و محیطی در نظر آوریم و تفسیر او را از عدالت نیز با نگره منطقی بنگریم، در این صورت عدالت تفسیر ویژه ای به خود گرفته. ولیکن او را می توان حکیمی در نظر گرفت که ضمن حایز بودن حکمت، تحت تاثیر حوادث و رخدادهای زمانه ی خویش قرار داشته است و نگاه او به آن مفاهیم تحت تاثیر احساسات او قرار داشته است. برای آن که به تفسیر او از عدالت بیشتر پی برده شود و نقاط قوت و ضعف او آشکار گردد و معنای عدالت توتالیتر بهتر درک شود ضرورت دارد تا عدالت در دیدگاه متفکران کنونی تعریف گردد و آنگاه به دیدگاه آن حکیم نظر افگنده شود.
یافتن نسبت ميان سنت و روشنفکری گفتگوی دراز دامنی است که مجال کافی می خواهد و مقال مستقل. که فرصتی و کنکاش مناسب صورت گیرد که امکانات تحقیق در خور آن باید فراهم آید. آنچه این مقال، مجال را مغتنم می داند تا به آن بپردازد، در حقیقت پاسخ کوتاهی است به این پرسش که نسبت میان پروژه روشنفکری و سنت دینی چیست، آیا نسبتی وجود دارد یا آن که این دو پاک از سنخ و جنس دیگری است؟ این پرسش از تعریف روشنفکر در ذهن متبادر می شود. وقتی روشنفکر را که در شکاف سنت و مدرنیته تعریف می کند(1) و رسالت او را سلامت گذار به سوی مدرنیته می شمارند در این وضعیت چگونه می توان میان روشنفکری و سنت پیوند و پیوستگی بر قرار کرد؟
برای یافتن پاسخ این پرسش، ناگزیر به پرسش دیگری نیز باید پاسخ گفت، آن این که میان سنت و مدرنیته چه نسبتی برقرار است، آیا مدرنیته پاک در گذشتن از سنت و رها کردن او است یا آن که می توان به مدرنیته دست یافت و هم چنان به برخی مظاهر سنت نیز پایبند بود؟ شکاف میان این دو گفتمان چگونه است؟ آیا هر کدام دارای دنیای جداگانه ای است یا آن که به رغم رسیدن به مدرنیته می توان پلی با سنت نیز داشت و دل در گرو آموزه های آن گذاشت ؟ یا آن که سنت و مدرنیته گفتمان هایی اند که در کنار هم نشسته اند نمی توان گسست تام و تمام میان آن دو به وجود آورد؟
سرانجام بعد از ماه ها انتظار، اولین گام درراه سپردن مسئولیت های امنیتی به نیروهای داخلی فراهم آمد. اولین مرحله این فرایند چند هفته قبل ازولایت بامیان آغاز یافت وگفته می شود که این روند به تدریج ادامه خواهد یافت وتمام افغانستان را احتوا خواهد کرد.بی تردید این گام های لرزان برای مردم کشور ما آغاز نیکویی شمرده می شود. دشمنان مردم افغانستان در سه دهه ی گذشته تلاش فروان به خرج دادند تا افغانستان را فاقد یک اردوی قوی و نیرومند سازند _ که متاسفانه دراین راه موفق گردیدند _ با فروپاشی حکومت دموکراتیک خلق اردوی افغانستان نیزفرو پاشید و دشمنان افغانستان نیز به همین خلا چشم دوخته بودند.هجوم لشکر جهل بر افغانستان و تصرف بیش از نود درصد این سرزمین پیامد آشکار نبود نیروهای بازدارنده وتربیت یافته بود. اگر افغانستان فاقد یک اردوی منظم می بود دشمنان مردم را زودتر ازاین به طمع می انداخت وبیش ازاین دست تجاوز به سوی ما می گشودند. اما نیروی اردوی ملی با انگیزه های ملی در افغانستان باعث شده بود که دشمنان مردم افغانستان چشم طمع از سرزمین ما بر گیرنداما وقتی نظام اردوی افغانستان از هم پاشید وقدرت مرکزی فرماندهی اردو از میان رفت نیات تجاوزکارنه دشمنان افغانستان بیشتر آشکار شد و خلایی که ایجاد شده بود زمینه های تهاجم لشکر جهل را فراهم آورد. حال که بنیان های اردو شکل گرفته است و می رود تا امنیت سرتاسری کشور به نیرو های داخلی سپرده شود؛ برای مردم افغانستان مایه شعف و شادی است وبه این روز ها افتخار ومباهات خواهند کرد.گرچه این فرایند یک حرکت مثبت تلقی می شود. اما در زاویه ی دیگر این خوش بینی ها، پرسش ها ونگرانی هایی نیزوجودداشتهودارد. از یک سونیرو های امنیتی افغانستان فاقد تجهیزات لازم برای مقابله با شورشیان و تروریست ها هستند واسباب وادواتی که بتوانند با آن به مقابله جدی با خشونت ورزی ها بر خیزند وجود ندارد از این لحاظ است که پاره ای از کارشناسان تردید های جدی ابراز می کنند واظهار می دارند که سپردن امنیت به نیروهای داخلی گرچه امرمطلوبی می باشد اما زود هنگام استولازم بود حکومت افغانستان با توجه به ظرفیت های موجود در اردوی افغانستان وگستاخی هایی که از سوی شورشیان صورت می گیرد تصمیم می گرفت تا سپردن امنیت به نیرو های داخلی قرین موفقیت می بود.
ازسوی دیگراما؛ کارشناسان بدین باور اند که گذشته از کاستی هایی که در ابزارهای مقابله با شورشیان وجود دارد؛عمده ترین مشکل کشور، ساختار ناکارآمد نظام سیاسی در افغانستان است که این ناتوانی هم در جلب وجذب نیروهای امنیتی تاثیر خواهد گذاشت و هم کشمکش های سیاسی برروح وروان نیرو هایملی تاثیرمنفی بر جای خواهد نهاد. شاید مسئولان سیاسی کشور کوشش کنند که نیرو های نظامی را از سیاست بر کنار نگاهدارند اما مشکلی که وجوددارد آنست که سیاست در افغانستان مسیر مطلوب وقابل قبول خود را نپیموده است؛ غالب سیاستمداران کشور ما کسانی هستند که نه از سیاست به معنای آکادمیک آن اطلاع دارند ونه ضرر دخالت نظامیان در سیاست را می توانند فهم کنند لذا سیاستمداران خود ناخواسته و نادانسته به عامل بی ثباتی و کاهش انگیزه های لازم در میان سربازان اردوی ملی کشور تبدیل می گردند. وقتی سیاست بر مبنای منافع ملی شکل گرفته باشد وعمده ترین راهبرد ها برای بدست آوردن منافع ملی در پیش گرفته شده باشد، کاستی های اندک نمی تواند سیاست را از بستر اصلی آن منحرف کند و تاثیر چندانینیز بر ذهن و ضمیر سربازان وافسران اردوی ملی بر جای گذارد. اما وقتی که سیاست به دید قومی نگریسته می شود امتیاز دهی و امتیازگیری با فاکتور های قومی صورت می گیرد این روند نامیمون تاثیرمنفی بر همه اقشار جامعه از جمله بر اردوی ملی نیز بر جای خواهد گذاشت وازمیزان کار آمدی نیروهاخواهد کاست وحتی باعث خواهد شد که دشمن به آسانی در صفوف اردو رخنه کند وفاجعه های کلانتری ایجاد نماید.
بنابراین کارآمدی نیروهای نظامی وپولیس کشور پیوند مستقیم بهنحوه ی نگاه ودید بهسیاست وحکومت در کشور بستگی دارد. اگر کسی گمان برد که سیاست های قومی وفرقه گرایی های افراطی و امتیاز طلبی های طایفه ای بر کارآمدی اردوی ملی افغانستان تاثیر نخواهد گذاشت و آنان همچنان از سیاست وموضع گیری سیاسی بر کنار خواهند بود بی شک در گرداب پندارخود غوطه ور خواهد بود. ما باور داریم که یکی ازراه های موثر ومفید برایجلب وجذبنیرو های اردوی ملی، تصحیح سیاست ورزی در کشور است. ما مدعی نیستیم که سیاست در یک روز وده روز وچند ماه بتواند مسیر اصلاحی خودرا بیابد وراه مطلوب وممدوحی در پیش گیرد ولی مطمئن هستیم که نگاه زمامداران کشور به سیاست وتحلیل آن بر مبنای منافع ملی می تواند از شیوهای مفید وموثر برای تقویت اردوی ملی افغانستان باشد. سیاستمداران باید این واقعیت را بپذیرند که اردوی ملی فرزندان همین آب و خاک هستند؛ هر حرکت مطلوب وموزون سیاسی می تواند بر اذهان همه از جمله نیروهای امنیتی کشور تاثیر مثبت برجای بگذارد و آینده بهتری رابه ارمغان آورد.
کاهش تنش در روابط میان سه قوه دولت می تواند از ابزار های مهم دیگری برای تقویت اردوی افغانستان باشد.همانگونه که تذکار رفت هر حرکت سیاسی در جهت مثبت ویا منفی برروحوروان اردوی کشور تاثیر مستقیم خواهد گذاشت لذا کشمکش هایی که در چند ماه گذشته میان مجلس نمایندگان، قوه مجریه وقضائیه کشور جریان داشت وهنوز هم چشم انداز روشنی بر حل آن دیده نمی شود همان گونه که براقتصاد افغانستان تاثیر منفی فراوان بر جای نهاد برروح وروان اردوی افغانستان نیز ناثیر منفی بر جای خواهد نهاد. در مجموع ما بدین باوریم که برای ایجاد امنیت پایدار، همان گونه که لوازم وتجهیزات ضروری می تواند یکی از راه های مهم وموثر دراین راه باشد؛ تصحیح سیاست در افغانستان ورفتن به سوی سیاست منافعملی محور، می تواند ازراه های موثر دیگر باشد که امیدواریم سیاستمداران و زمامداران سیاسی کشور این نکته ظریف را درک کنند و سیاست وامنیت را در پیوند یک دیگر تعریف کنند.
صلح یکی از خواسته های به حق و انسانی همه جامعه های انسانی است؛ به ویژه مردمی که سالیان فراوان رنج و غم جنگ های خانمان برانداز را چشیده اند؛ یکی از آرزوهای اصلی و اساسی شان ایجاد صلح است. مردم افغانستان در طی کودتای حزب دموکراتیک خلق در سال 1357 ه .خ و بعد از آن تجاوز شوروی سابق گوهر بی بدیل صلح را از کف دادند و تا امروز متاسفانه آن گوهر بار دیگر به چنگ نیفتاده است و تمام ساز و کارهایی هم که در کشور ایجاد می شود سرانجام به صلح نمی انجامد. روزی نیست که مردم افغانستان به آرزوی فردای بهتر به سر نبرند و روز خویش را با فردای بی جنگ و خشونت به شام نرسانند ولیکن روزها از پی هم می گذرد؛ چه بسا کسانی که این آرزوی سبز رسیدن صلح و امید فردای بهتر را با خود در دل خاک سیاه می برند.
دولت افغانستان و جامعه ی جهانی در کشور هر دو تلاش ورزیده اند تا با ایجاد ساز و کارهایی، صلح و ثبات را در کشور بر گردانند. ایجاد کمیسیون صلح به ریاست حضرت مجددی اولین تلاش متمرکز در این عرصه بود؛ که تلاش های فروانی به خرج داده شد تا بتواند عنان جنگ را از کف مخالفان مسلح دولت به دست گیرند و افغانستان را به سوی صلح رهمنون شود. اما آن گونه که به نظر می رسد متاسفانه طالبان به این امر نیکو و خردپسند جواب مثبت ندادند و همچنان در شدت عملیات خویش افزوده اند. روزی نیست که خانه ای ویران نشود و خانواده ای در داغ عزیزی سوگوار نگردد. این خشونت ها و درنده خویی ها چنانست که طبق آمار ارایه شده از سوی برخی رسانه های بین المللی بیش از شصت درصد تلفات ملکی بر اثر عملیات کور نیروهای طالبان صورت گرفته است. این تلفات و قربانی ها بیانگر جنگ و خشونت روز افزون در کشور است. قدم دوم در راه ایجاد صلح در کشور ایجاد شورای عالی صلح بود که تا هنوز رفت و آمد ها و نشست و برخاست های زیادی در مورد صلح و مصالحه صورت گرفته است؛ اما برآیند جدی و چشم گیری فراچنگ نیامده است و هنوز چشم انداز روشنی نمی توان دید. برای حرکت کردن کاروان صلح در کشور و به مقصد رسیدن آن تدابیر فروانی لازمست که روی دست گرفته شود تا مردم امیدوار شوند که آن چه در کشور انجام می شود رو به سوی صلح دارد.
اولین گام ایجاد هماهنگی تلاشگران خارجی و داخلی است. مردم افغانستان در چند ماه گذشته شاهد بوده اند که شورای صلح در کشور به عنوان یک مرجع قانونی ایجاد شده است تا ساز و کارهایی را به منظور رسیدن به صلح روی دست گیرد اما برخی کشورهای خارجی نیز بدون در نظر گرفتن ساز و کارهای ایجاد شده در افغانستان، مذاکره با طالبان را آغاز کرده اند، این دوگانگی اندیشی و دوگونه عمل کردن ها در فرجام راه به جایی نخواهد برد و آنچه عاید افغانستان و جامعه جهانی می شود؛ تلفات نظامی بیشتر برای نیروهای خارجی و تلفات مردم افغانستان خواهد بود. پراکنده کاری و هر که برای خود تلاش کردن جز هدر دادن فرصت و پتانسیل ها نتیجه ای به بار نخواهد آورد. وقتی نیروهای خارجی بدین باور باشند که به تنهایی می توانند صلح با طالبان را به پیش ببرند به نظر می رسد اشتباه بزرگی مرتکب می شوند اگر کشورهای فرامنطقه ای خواستار ایجاد صلح در افغانستان باشند باید ساز و کارهای افغانستان را بپذیرند و کمک کنند تا این روند سرعت بیابد. اگر چنانچه پراکندگی ها صورت گیرد به جای آن که به نتایج مطلوب دست یابند به نظر می رسد از مقصد دورتر می شوند.
قدم دوم در نظر داشت منافع کشورهای منطقه است؛ افغانستان روی آرامش و امنیت را وقتی می تواند ببیند که بعضی از کشورها که در مساله ی افغانستان ذیدخل هستند دست از مداخله جویی ها بکشند. در شرایط کنونی نیز ایجاد صلح با همکاری های کشورهای منطقه امکان پذیر است؛ اگر باور کنیم که یکی از عوامل برجسته خشونت در کشور ما گره خوردن منافع پاکستان با وجود و بود طالبان است و بدون تعهد پاکستان درعدم حمایت طالبان صلح پایدار در کشور پدید نخواهد آمد؛ می طلبد که به هر نحو ممکن با پاکستان تعامل صورت گیرد و آن کشور در مجامع ذیربط بین المللی تعهد بسپارد که دیگر به طالبان اسلحه و مهمات فراهم نخواهد کرد. لذا می توان شرایط ایجاد صلح در کشور را به صورت خلاصه چنین برشمرد: اول هماهنگی ساز و کارهای داخلی با مجامع بین المللی. دوم یافتن راه حلی دایمی با پاکستان، این که پاکستان دارای چه خواسته هایی می باشد. مطرح کردن خواست ها و ایجاد راهبرد مناسب که به نفع هر دو کشور باشد مولفه دیگری است که به چشم انداز صلح در آینده امیدوار می کند.
پاکستان به عنوان یک کشور مسلمان و همسایه از هر منظری که نگریسته شود در قبال صلح افغانستان مسئولیت دارد؛ باید خواسته های خود را به صورت روشن مطرح کند و دولت افغانستان نیز روی خواسته ها غور و تعمق کند و از راه های معقول و منطقی به منافع پاکستان توجه صورت گیرد؛ آن گاه می توان به آینده صلح امیدوار بود.
به امید آن که همسایه های مسلمان و هم کیش ما، درد و رنجی را که مردم مظلوم افغانستان در ده ها سال گذشته تحمل کرده اندصلح یکی از خواسته های به حق و انسانی همه جامعه های انسانی است؛ به ویژه مردمی که سالیان فراوان رنج و غم جنگ های خانمان برانداز را چشیده اند؛ یکی از آرزوهای اصلی و اساسی شان ایجاد صلح است. مردم افغانستان در طی کودتای حزب دموکراتیک خلق در سال 1357 ه .خ و بعد از آن تجاوز شوروی سابق گوهر بی بدیل صلح را از کف دادند و تا امروز متاسفانه آن گوهر بار دیگر به چنگ نیفتاده است و تمام ساز و کارهایی هم که در کشور ایجاد می شود سرانجام به صلح نمی انجامد. روزی نیست که مردم افغانستان به آرزوی فردای بهتر به سر نبرند و روز خویش را با فردای بی جنگ و خشونت به شام نرسانند ولیکن روزها از پی هم می گذرد؛ چه بسا کسانی که این آرزوی سبز رسیدن صلح و امید فردای بهتر را با خود در دل خاک سیاه می برند.
دولت افغانستان و جامعه ی جهانی در کشور هر دو تلاش ورزیده اند تا با ایجاد ساز و کارهایی، صلح و ثبات را در کشور بر گردانند. ایجاد کمیسیون صلح به ریاست حضرت مجددی اولین تلاش متمرکز در این عرصه بود؛ که تلاش های فروانی به خرج داده شد تا بتواند عنان جنگ را از کف مخالفان مسلح دولت به دست گیرند و افغانستان را به سوی صلح رهمنون شود. اما آن گونه که به نظر می رسد متاسفانه طالبان به این امر نیکو و خردپسند جواب مثبت ندادند و همچنان در شدت عملیات خویش افزوده اند. روزی نیست که خانه ای ویران نشود و خانواده ای در داغ عزیزی سوگوار نگردد. این خشونت ها و درنده خویی ها چنانست که طبق آمار ارایه شده از سوی برخی رسانه های بین المللی بیش از شصت درصد تلفات ملکی بر اثر عملیات کور نیروهای طالبان صورت گرفته است. این تلفات و قربانی ها بیانگر جنگ و خشونت روز افزون در کشور است. قدم دوم در راه ایجاد صلح در کشور ایجاد شورای عالی صلح بود که تا هنوز رفت و آمد ها و نشست و برخاست های زیادی در مورد صلح و مصالحه صورت گرفته است؛ اما برآیند جدی و چشم گیری فراچنگ نیامده است و هنوز چشم انداز روشنی نمی توان دید. برای حرکت کردن کاروان صلح در کشور و به مقصد رسیدن آن تدابیر فروانی لازمست که روی دست گرفته شود تا مردم امیدوار شوند که آن چه در کشور انجام می شود رو به سوی صلح دارد.
اولین گام ایجاد هماهنگی تلاشگران خارجی و داخلی است. مردم افغانستان در چند ماه گذشته شاهد بوده اند که شورای صلح در کشور به عنوان یک مرجع قانونی ایجاد شده است تا ساز و کارهایی را به منظور رسیدن به صلح روی دست گیرد اما برخی کشورهای خارجی نیز بدون در نظر گرفتن ساز و کارهای ایجاد شده در افغانستان، مذاکره با طالبان را آغاز کرده اند، این دوگانگی اندیشی و دوگونه عمل کردن ها در فرجام راه به جایی نخواهد برد و آنچه عاید افغانستان و جامعه جهانی می شود؛ تلفات نظامی بیشتر برای نیروهای خارجی و تلفات مردم افغانستان خواهد بود. پراکنده کاری و هر که برای خود تلاش کردن جز هدر دادن فرصت و پتانسیل ها نتیجه ای به بار نخواهد آورد. وقتی نیروهای خارجی بدین باور باشند که به تنهایی می توانند صلح با طالبان را به پیش ببرند به نظر می رسد اشتباه بزرگی مرتکب می شوند اگر کشورهای فرامنطقه ای خواستار ایجاد صلح در افغانستان باشند باید ساز و کارهای افغانستان را بپذیرند و کمک کنند تا این روند سرعت بیابد. اگر چنانچه پراکندگی ها صورت گیرد به جای آن که به نتایج مطلوب دست یابند به نظر می رسد از مقصد دورتر می شوند.
قدم دوم در نظر داشت منافع کشورهای منطقه است؛ افغانستان روی آرامش و امنیت را وقتی می تواند ببیند که بعضی از کشورها که در مساله ی افغانستان ذیدخل هستند دست از مداخله جویی ها بکشند. در شرایط کنونی نیز ایجاد صلح با همکاری های کشورهای منطقه امکان پذیر است؛ اگر باور کنیم که یکی از عوامل برجسته خشونت در کشور ما گره خوردن منافع پاکستان با وجود و بود طالبان است و بدون تعهد پاکستان درعدم حمایت طالبان صلح پایدار در کشور پدید نخواهد آمد؛ می طلبد که به هر نحو ممکن با پاکستان تعامل صورت گیرد و آن کشور در مجامع ذیربط بین المللی تعهد بسپارد که دیگر به طالبان اسلحه و مهمات فراهم نخواهد کرد. لذا می توان شرایط ایجاد صلح در کشور را به صورت خلاصه چنین برشمرد: اول هماهنگی ساز و کارهای داخلی با مجامع بین المللی. دوم یافتن راه حلی دایمی با پاکستان، این که پاکستان دارای چه خواسته هایی می باشد. مطرح کردن خواست ها و ایجاد راهبرد مناسب که به نفع هر دو کشور باشد مولفه دیگری است که به چشم انداز صلح در آینده امیدوار می کند.
پاکستان به عنوان یک کشور مسلمان و همسایه از هر منظری که نگریسته شود در قبال صلح افغانستان مسئولیت دارد؛ باید خواسته های خود را به صورت روشن مطرح کند و دولت افغانستان نیز روی خواسته ها غور و تعمق کند و از راه های معقول و منطقی به منافع پاکستان توجه صورت گیرد؛ آن گاه می توان به آینده صلح امیدوار بود.
به امید آن که همسایه های مسلمان و هم کیش ما، درد و رنجی را که مردم مظلوم افغانستان در ده ها سال گذشته تحمل کرده اندصلح یکی از خواسته های به حق و انسانی همه جامعه های انسانی است؛ به ویژه مردمی که سالیان فراوان رنج و غم جنگ های خانمان برانداز را چشیده اند؛ یکی از آرزوهای اصلی و اساسی شان ایجاد صلح است. مردم افغانستان در طی کودتای حزب دموکراتیک خلق در سال 1357 ه .خ و بعد از آن تجاوز شوروی سابق گوهر بی بدیل صلح را از کف دادند و تا امروز متاسفانه آن گوهر بار دیگر به چنگ نیفتاده است و تمام ساز و کارهایی هم که در کشور ایجاد می شود سرانجام به صلح نمی انجامد. روزی نیست که مردم افغانستان به آرزوی فردای بهتر به سر نبرند و روز خویش را با فردای بی جنگ و خشونت به شام نرسانند ولیکن روزها از پی هم می گذرد؛ چه بسا کسانی که این آرزوی سبز رسیدن صلح و امید فردای بهتر را با خود در دل خاک سیاه می برند.
دولت افغانستان و جامعه ی جهانی در کشور هر دو تلاش ورزیده اند تا با ایجاد ساز و کارهایی، صلح و ثبات را در کشور بر گردانند. ایجاد کمیسیون صلح به ریاست حضرت مجددی اولین تلاش متمرکز در این عرصه بود؛ که تلاش های فروانی به خرج داده شد تا بتواند عنان جنگ را از کف مخالفان مسلح دولت به دست گیرند و افغانستان را به سوی صلح رهمنون شود. اما آن گونه که به نظر می رسد متاسفانه طالبان به این امر نیکو و خردپسند جواب مثبت ندادند و همچنان در شدت عملیات خویش افزوده اند. روزی نیست که خانه ای ویران نشود و خانواده ای در داغ عزیزی سوگوار نگردد. این خشونت ها و درنده خویی ها چنانست که طبق آمار ارایه شده از سوی برخی رسانه های بین المللی بیش از شصت درصد تلفات ملکی بر اثر عملیات کور نیروهای طالبان صورت گرفته است. این تلفات و قربانی ها بیانگر جنگ و خشونت روز افزون در کشور است. قدم دوم در راه ایجاد صلح در کشور ایجاد شورای عالی صلح بود که تا هنوز رفت و آمد ها و نشست و برخاست های زیادی در مورد صلح و مصالحه صورت گرفته است؛ اما برآیند جدی و چشم گیری فراچنگ نیامده است و هنوز چشم انداز روشنی نمی توان دید. برای حرکت کردن کاروان صلح در کشور و به مقصد رسیدن آن تدابیر فروانی لازمست که روی دست گرفته شود تا مردم امیدوار شوند که آن چه در کشور انجام می شود رو به سوی صلح دارد.
اولین گام ایجاد هماهنگی تلاشگران خارجی و داخلی است. مردم افغانستان در چند ماه گذشته شاهد بوده اند که شورای صلح در کشور به عنوان یک مرجع قانونی ایجاد شده است تا ساز و کارهایی را به منظور رسیدن به صلح روی دست گیرد اما برخی کشورهای خارجی نیز بدون در نظر گرفتن ساز و کارهای ایجاد شده در افغانستان، مذاکره با طالبان را آغاز کرده اند، این دوگانگی اندیشی و دوگونه عمل کردن ها در فرجام راه به جایی نخواهد برد و آنچه عاید افغانستان و جامعه جهانی می شود؛ تلفات نظامی بیشتر برای نیروهای خارجی و تلفات مردم افغانستان خواهد بود. پراکنده کاری و هر که برای خود تلاش کردن جز هدر دادن فرصت و پتانسیل ها نتیجه ای به بار نخواهد آورد. وقتی نیروهای خارجی بدین باور باشند که به تنهایی می توانند صلح با طالبان را به پیش ببرند به نظر می رسد اشتباه بزرگی مرتکب می شوند اگر کشورهای فرامنطقه ای خواستار ایجاد صلح در افغانستان باشند باید ساز و کارهای افغانستان را بپذیرند و کمک کنند تا این روند سرعت بیابد. اگر چنانچه پراکندگی ها صورت گیرد به جای آن که به نتایج مطلوب دست یابند به نظر می رسد از مقصد دورتر می شوند.
قدم دوم در نظر داشت منافع کشورهای منطقه است؛ افغانستان روی آرامش و امنیت را وقتی می تواند ببیند که بعضی از کشورها که در مساله ی افغانستان ذیدخل هستند دست از مداخله جویی ها بکشند. در شرایط کنونی نیز ایجاد صلح با همکاری های کشورهای منطقه امکان پذیر است؛ اگر باور کنیم که یکی از عوامل برجسته خشونت در کشور ما گره خوردن منافع پاکستان با وجود و بود طالبان است و بدون تعهد پاکستان درعدم حمایت طالبان صلح پایدار در کشور پدید نخواهد آمد؛ می طلبد که به هر نحو ممکن با پاکستان تعامل صورت گیرد و آن کشور در مجامع ذیربط بین المللی تعهد بسپارد که دیگر به طالبان اسلحه و مهمات فراهم نخواهد کرد. لذا می توان شرایط ایجاد صلح در کشور را به صورت خلاصه چنین برشمرد: اول هماهنگی ساز و کارهای داخلی با مجامع بین المللی. دوم یافتن راه حلی دایمی با پاکستان، این که پاکستان دارای چه خواسته هایی می باشد. مطرح کردن خواست ها و ایجاد راهبرد مناسب که به نفع هر دو کشور باشد مولفه دیگری است که به چشم انداز صلح در آینده امیدوار می کند.
پاکستان به عنوان یک کشور مسلمان و همسایه از هر منظری که نگریسته شود در قبال صلح افغانستان مسئولیت دارد؛ باید خواسته های خود را به صورت روشن مطرح کند و دولت افغانستان نیز روی خواسته ها غور و تعمق کند و از راه های معقول و منطقی به منافع پاکستان توجه صورت گیرد؛ آن گاه می توان به آینده صلح امیدوار بود.
به امید آن که همسایه های مسلمان و هم کیش ما، درد و رنجی را که مردم مظلوم افغانستان در ده ها سال گذشته تحمل کرده انددر یکی از روزهای ماه گذشته سالگرد تولد حضرت علی (ع) بود، شخصیت و چهره ای که شیعه و سنی، مسلمان و غیر مسلمان به عظمت اندیشه و اخلاق، منش و شخصیت او غبطه می خورند. کسی که بر کتاب "علی صدای عدالت انسانی" اثر گرانسنگ جورج جرداق مسیحی مقدمه نوشته است، آرزو برده است که کاش همه زمین و آسمان دست در دست هم می نهاد، تمام توان خویش را به کار می برد تا شخصیتی همانند علی زاده می شد. هیهات که چنین اتفاقی نخواهد افتاد و مادر دهر از آبستن چنان مولودی عقیم است.
حضرت علی (ع) در سطوح و زاویه های گوناگونی مورد تجلیل و تکریم قرار داشته است. در سطح عوام و خواص؛ برخی زاده شدن او را نشانه شکوه او دانسته اند زیرا یگانه کسی که در کعبه زاده شد او بود، برخی زندگی سیاسی او، برخورد او با مردم در زمان زمامداری خود، مشورت دهی او را با خلفای سه گانه مظهر یک روح بلند و انسان استثنایی می دانند. عبدالفتاح عبدالمقصود دانشمند بزرگ مصری در اثر معروف خود به نام "امام علی بن ابی طالب" می نویسد که: علی (ع) به رغم آن که از قدرت کنار گذاشته شده بود ولیکن هیچگاه از مشورت دهی به خلفای سه گانه شانه خالی نکرد و همیشه و هر وقت از او در خواست می شد، بدون هیچ تشریفاتی حاضر می شد و مشوره می داد. عبدالمقصود می نویسد؛ که یک بار علی اظهار کرده است که عمر مرا چنان شتر آبکش ساخته است؛ وقتی با مشکل مواجه می شود از من می خواهد تا به مدینه بیایم وقتی مشکل حل می شود مرا وا می دارد تا شهر را ترک کنم و همیشه در رفت و آمد میان مدینه و اطراف مدینه هستم. در زمان عثمان نیز به رغم آن که معاویه خون عثمان را به دوش او انداخت و پیراهن پر خون خلیفه را بر نیزه کرد؛ عبدالمقصود می نویسد که علی در دفاع از عثمان فرزندان خویش را فرستاد تا از خلیفه در برابر بغاوت پیشگان حمایت کند و به تعبیر خود حضرت علی تا خلیفه کشی باب نشود. و حتی در این راه یکی از فرزندان علی زخم بر می دارد. اما این یک بخش از زندگی آن حضرت است که بخشی از عظمت روحی و روانی او را به نمایش می گذارد. در جنگ، در صلح، در عبادت، در شجاعت در همه عرصه ها و صحنه ها او مرد بی بدیل تاریخ اسلام بوده است. بعد از استاد و مراد او حضرت پیامبر بزرگ اسلام همانند او زاده نشد وکسی به چشم ندید.
اما؛ ما وقتی بعد از هزار و چند صد سال دور هم می آییم و تولد او را جشن می گیریم و برای او مولودی می خوانیم واقعاً مقصود ما چیست آیا همانند سلفیان امید می بریم که بتوانیم دوره علی (ع) را احیا کنیم و جامعه ای همانند جامعه عرب آن روزگار داشته باشیم که علی الگوی ما باشد؛ یا آن که در این زمان و در این قرن می خواهیم برای زندگی خویش الگویی داشته باشیم و علی سنگ بنایی باشد که ما راه گم نکنیم و در پرتو روشنایی وجود او به پیش رویم؟
بی شک در زمان حال رفتن به سوی جامعه ی زمان علی نه ممکن است و نه مقدور؛ پس ما یک راه بیشتر نداریم و آن این که شخصیت علی را بشناسیم، محبت ما همراه و یا مسبوق به معرفت ما باشد، او همه خصلت های نیک را در خود جمع آورده بود ولیکن افتخار او در عبودیت او بود. او مرد دعا و تهجد و تضرع بود، او سخت به درگاه خدا می نالید و از طول طریق و توشه اندک در خود می پیچید. یکی از خصلت های علی را مرگ اندیشی آن بزرگوار دانسته اند و بر سراسر زندگی او اندوهی سایه افگنده بود. این اندوه جز یاد مرگ و حساب و کتاب بعد از مرگ نبود. او مرگ را با خود حمل می کرد، با مرگ می زیست با مرگ هم آغوش و هم نوا بود. هرکه علی را دوست می دارد و بر او افتخار می کند حداقل باید این خصلت او را در خود زنده کند. این خصلت نیک زندگی او را سیر و صورت دیگر می بخشد. زندگی در یاد مرگ به زندگی جهت دیگر می دهد و رونق دیگری به ارمغان می آورد. آنانکه زندگی را بی یاد مرگ سپری می کنند زندگی شان قرین زندگی حیوانات است از هر راهی می اندوزند، از هر انبانی می دزدند، از هر آخوری می خورند؛ اما زندگی با یاد مرگ آدمی را از بسیاری افراط ها و زیاده روی ها نهی می کند. مرگ اندیشی در زندگی برای هر قوم و ملتی می تواند زندگی توام با اخلاق باشد اما برای مردم ما که فساد تا عمق وجود شان رخنه کرده است، مرگ اندیشی علی می تواند رنگ دیگری به زندگی ببخشد. علی الگوی انسان زیستن است و تجلیل ها و تکریم ها نیز باید در این جهت باشد. آنچه امروز جامعه به آن سخت محتاج است، شناخت علی و اخلاق او را سر مشق زندگی خویش ساختن است.
سوم ماه می را روز گرامیداشت آزادی بیان و رسانه ها نام گذاری کرده اند، از این روز در کشور های گوناگون به انحای گوناگون تجلیل صورت می گیرد. درحقیقت امر این روز بزرگداشت ماده نوزدهم منشور سی ماده ای سازمان ملل متحد است که در سال 1948منتشر شد و تا هنوز بسیاری از کشور های جهان آن منشور را به رسمیت شناخته اند و نسبت به مراعات آن خود را ملزم و مکلف می دانند. برای دنیای کنونی شاید درک اهمیت این روز و منشور ملل متحد چندان دشوار نباشد؛ ولیکن در شصت سال قبل اعلام این منشور فراگرد مثبت و موثری بوده است که در نگرش انسان نسبت به حقوق آن ایجاد شده است. شناخت انسان به عنوان یک جانور محق از مدت ها قبل در فرهنگ اروپایی مورد توجه قرار گرفته بود ولیکن تبدیل این دیدگاه به عنوان یک امر مرعی الاجرا اولین بار بود که در قالب اعلامیه جهانی حقوق بشرسازمان ملل متحد در آمد. درج حق بیان و آزادی عقیده از این جهت اهمیت داشت که بخش بزرگی از جهان را حکومت های استبدادی و توتالیتر اداره می کرد که هیچگونه حقی برای شهروندان خویش قایل نبودند. حق را فقط از آن حکومت به حساب می آوردند و حکومت به خود حق می داد که آزادی های اساسی شهروندان را به آسانی و تحت نام های گوناگون محدود کند. در چنین شرایطی مطرح کردن حق آزادی بیان مطلوب ترین امر ممکن بود. حق آزادی بیان و عقیده در واقع به رسمیت شناختن تفاوت های انسان است. همانگونه که انسان ها متفاوت خلق شده اند، همانگونه نیز دارای اندیشه های گوناگون نیز می باشند این از یک سوی و از جهت دیگر حق و راه رسیدن به حق نیز در حیطه و اختیار هیچ کس نیست، هر انسانی وقتی رو به سوی حقیقت دارد و می کوشد که به حقیقت دست یابد این تلاش او ممدوح و مطلوب است و کسی حق ندارد که بگوید من به حق رسیده ام و سایرین همه بر باطل ره می پیمایند. لذا حق آزادی بیان به عنوان یک حق انسانی این پیام را دارد که ای انسان جاده حق خواهی چنان فراخ و گسترده است که در انحصار هیچ کس نیست؛ و هیچ کسی حق ندارد که دیگران را از گفتن و نوشتن باز دارد. البته این حق تا هنوز با دشواری ها و چالش های فراوانی مواجه بوده است. یکی از آن چالش ها همانگونه که گفته شد، سایه حکومت های توتالیتر و تمامیت خواه در دنیا بوده است. دومین چالش عمده بر سر راه حق خواهی، نبود فرهنگ حق پذیری است اگر فرهنگ حاکم و غالب در یک کشور، فرهنگ حق مداری نباشد حکومت از یک سو خود را حق بداند و مراجع اجتماعی از سوی دیگر خود را نشسته در مصدر و مسند حق بدانند و امکان ابراز نظر و عقیده را به کسی ندهند، بی گمان حق آزادی بیان در آن کشور شکل نخواهد گرفت. لذا برای احترام به آزادی بیان و عقیده تنها کافی نیست که حکومت ها موانع ایجاد نکنند؛ بلکه قدم محکم و اساسی آنست که فرهنگ جامعه به سوی حق مداری جریان و سیلان یافته باشد و تفاوت انسانی به رسمیت شناخته شده باشد. کسی یا مرجعی نگاه تمامیت خواهانه به حق نداشته باشد و حق را در انحصار خویش نداند. آنچه در جامعه ما چالش شمرده می شود، همین نبود فرهنگ حق خواهی است . آزادی بیان و عقیده همانند نهالی است که در کویر بدون آب کاشته شده باشد، بی تردید این نهال به ثمر نخواهد نشست.
اگر مردم کشور ما بخواهد این حق فخیم انسانی نهادینه شود باید تلاش صورت گیرد تا فرهنگ حق خواهی بسط یابد.
البته آنچه فرهنگ حق خواهی را در کشور با چالش مواجه کرده است؛ یکی فرهنگ قوم مدارانه است، در فرهنگ قومی اصل بر برجسته کردن مراجع قومی و اجتماعی و گرفتن مشروعیت از آنها است؛ تا وقتی این مراجع وجود داشته باشند و تمام مجاری قدرت به آن ها ختم گردد؛ بی تردید حق خواهی دموکراتیک و آزادی بیان در سایه قرار خواهد داشت. بنابراین ما نیازمند دو نوع مبارزه همزمان هستیم؛ یکی مبارزه منفی در رد و طرد فرهنگ مرجع سالار قومی، دوم مبارزه در راه فرهنگ حق مدار دموکراتیک که این هر دو، نیازمند تلاش خستگی ناپذیر و سعی بلیغ می باشد و این فرهنگ در دانشگاه ها و مراکز آکادمیک تولد و بسط پیدا می کند. بنابراین نهادینه شدن فرهنگ آزادی و احترام به آزادی بیان مستلزم فربهی و پر باری مراکز آکادمیک و دانشگاهی در کشور است تا وقتی که این گونه نهاد ها از رشد کافی برخوردار نباشند فرهنگ قومی به قدرت و قوت خویش باقی خواهد بود و تا وقتی فرهنگ رسوای قومی وجود داشته باشد مجالی و محلی برای فرهنگ حق مدار و دموکراتیک ایجاد نخواهد گشت.
در سال های پسین سخن از حقوق زن فراوان رفته است. نهاد هایی در این زمینه یا به صورت مستقل شکل گرفته است؛ یا آن که در جنب برخی نهاد های حقوقی دیگر ایجاد گردیده که هر یک نشانگر توجه جدی به زن و آگاه کردن زنان از حقوق شان است. گرچه پاره ای این تلاش ها را گامی در مسیر رشد ذهنی زنان می دانند تا از حقوق اساسی خویش آگاهی یابند و برای رسین بدان تلاش ورزند؛ ولیکن این پرسش نیز مطرح می شود که وقتی از حقوق زن سخن می رود، این حقوق چگونه حقی است؟
آیا حقوق زن را می توان در چهار چوب حقوق شهروندی تعریف کرد و یا این که این تلاش ها در راستای حقوق ویژه ای صورت می گیرد که از چهار چوب حقوق شهروندی پای فراتر می نهد؟
شاید پاسخ آن باشد که این تلاش ها در راستای حقوق شهروندی صورت می گیرد؛ یعنی همان حقی که از زنان به انحای گوناگون سلب شده است. اگر پاسخ مثبت باشد باز هم پرسش دیگری مطرح می شود که حقوق زنان همانند جاده یک طرفه نیست که بدون حقوق سایر شهروندان مد نظر قرار گیرد. کثیری از صاحب نظران بدین باور اند که حقوق زن جدای از حقوق شهروندی نیست. حقی که در جوامع سنتی از زنان سلب شده و ستم تاریخی بر زنان اعمال شده است، همان حق شهروندی است. لذا توجه و تلاش برای حقوق زنان در واقع تلاش برای حقوق شهروندی زنان است، یعنی جایگاه و موقعیت حقوقی ای که مرد در یک کشور و جامعه دارد باید زنان نیز داشته باشند، مزایا و امتیاز هایی که مردان دارند، زنان نیز داشته باشند و کسی، نهاد حکومتی و غیر حکومتی نتواند او را از حقوق خود محروم کند.
و گاه زن بودن او باعث ترحم نشود، احترام به او و پرداختن به او چون زن است مورد توجه قرار نگیرد. بلکه حقوق زن، حقی است که او هم به صورت طبیعی چون انسان است از آن بر خوردار است و همچنان چون در قانون اساسی آن حق تصریح شده است زنان حایز آن حقوق می باشند که بدون هیچ منتی بدو پرداخته شود. اما این نگرش خود مشکلاتی به همراه داشته است. ما وقتی می گوییم حقوق زنان همان حقوق شهروندی است باید آگاهی شهروندی نیز افزایش یابد، بدین معنا که تاریخ کشور ما تاریخ مرد سالار بوده است، مردان در جامعه، و در خانواده سخن اول و آخر را می گفته اند، یعنی این ذهنیت چنان نهادینه شده است که گویا باور مردان آنست که برتر از زنان اند و بهتر از زنان می اندیشند و دقیق تر از زنان تصمیم می گیرند. زنان به عنوان انسان های یک درجه پایین تر از مردان تلقی می شده اند، حال برای این که این ذهنیت تغییر یابد و حقوق شهروندی به جای تبعیضات ناروا و ناموجه بنشیند، شایستگی های زنان به آن ها باز گردانده شود و حقوق آنان در خانواده و اجتماع به رسمیت شناخته شود؛ در قدم اول باید نفس حقوق شهروندی به عنوان یک اصل اساسی مد نظر قرار گیرد؛ وبه همه تفهیم گردد که همه آدم های ساکن این جامعه چه مرد و چه زن، شهروندان این سرزمین و کشور می باشند و از نگاه حقوقی، جنسی را بر جنسی دیگر رجحانی نیست. در این دید، به همان میزان که زنان مستحق آگاهی یافتن از حقوق خویش هستند که حقوق تلف شده و لگدمال شده خویش را به دست آورند؛ به همان میزان نیز مردان، زیاده خواهی های خویش را باید مهار زنند و بدانند و آگاهی یابند که بیش از حد از زنان انتظار نداشته باشند، زن را نه به عنوان یک موجود ضعیف و قابل ترحم بلکه به عنوان یک عضو فعال جامعه قبول داشته باشند. به نهادها یا کارگاه ها یا هر جایی که زنان را برای کاری استخدام می کردند و می کنند، باید فهمانده شود که میزان امتیاز ها نیز مربوط به کاری است که انجام می شود چه آن کار را زن انجام داده باشد یا مرد. نه آن که زنان باید امتیاز هایی کم تر از مردان داشته باشد چون صرف زن هستند؛ لذا در این صورت حقوق زن و مرد حقوق یکسان و در زیر عنوان حقوق شهروندی تعریف می گردد و این گونه رشد، یک رشد موزون و مطلوب و متناسب خواهد بود. اما آن چه که در کشور ما جریان دارد، نه تنها حقوق زنان را اعاده نکرده است چه بسا باعث برخی ناهنجاری ها نیز شده است که به مواردی از این ناهنجاری ها اشاره می گردد.
اول آن که حقوق زنان خارج از حقوق شهروندی مطرح می شود، بدین معنا که ده ها کارگاه آموزشی وقتی در رابطه به زنان دایر می شود، به حقوق مطلق زنان پرداخته می شود، زن حق دارد کار کند، زن حق دارد درس بخواند، زن حق دارد چه شود و به ده ها مورد از این قبیل اشاره می شود، در حالی که این حقوق از سوی مردان و یا نظام اجتماعی و سیاسی ما زیر پای گذاشته می شود. مردان نیز باید آگاه شوند تا حقوق مسلم و مسجل را به رسمیت بشناسند. وقتی مردان بدانند که حقوق زن مانند جاده یکطرفه نیست و یا حقوق زنان در خلاء تعریف نمی گردد، همان قدر که زنان از حقوق خویش آگاه می شوند که حقوق سلب شده شان را به چنگ آورند به همان میزان باید مردان از حق خویش آگاهی یابند؛ که دست از برخی زیاده طلبی های خویش بردارند. برخی گزارش ها حاکی از آنست که پرداختن به همین حقوق یک جانبه و تدویر ده ها کارگاه آموزشی در رابطه به حقوق زنان نه تنها بهبودی در وضعیت حقوقی زنان حاصل نکرده است؛ چه بسا باعث ناهنجاری هایی نیز شده است. زنانی که در کارگاه آموزشی شرکت جسته اند و آگاهی یافته اند که در خانواده، اجتماع و در قانون چه مزایا و حقوقی دارند؛ اما در خانواده ای زندگی می کنند که شوهر، پدر یا برادر بیسواد دارند که نه از حق خود آگاهی دارد و نه از حقوق زنان. در این خانواده، صدای حق خواهی یک زن وقتی بلند می شود چه عکس العملی به همراه خواهد داشت؟
آیا انتظار برده می شود که همه مردان در خانواده صدای زن را بشنوند و به آنچه او می گوید احترام بگذارند؟ به هیچ وجه این گونه نخواهد بود بلکه چه بسا این صدای موزون و عدالت خواهانه خفه شود و دیگر هر گز نتواند از حق خود سخن گوید؛ یا آن که چنان دچار تنگناهای شدید شود که وادار شود خود را بسوزاند. لذا همانگونه که نسبت به حقوق زن توجه صورت می گیرد به همان میزان نیز باید حقوق مردان مد نظر قرار گیرد تا زنان حق تلف شده ی خویش را بدست آورند و مردان دست از زیاده خواهی عرفی و سنتی خویش بردارند و هر دو در یک نظام حقوقی انسانی زندگی کنند. مورد دیگری که باز هم باید مد نظر قرار گیرد آنست که حقوق شهروندی در یک نظام سیاسی شهروند مدار تحقق می یابد، شما وقتی در یک نظام سیاسی قبیله مدار سخن از حقوق زن یا مرد می گویید چنانست که آب در هاون بکوبید، همان گونه که کوبیدن آب در هاون مضحک و خنده آور است، سخن گفتن از حقوق زن و مرد یا حقوق شهروندی نیز خنده آور است. وقتی به ترکیب و بافتار سیاسی موجود نگاه می کنید، هیچ کجای او را شهروند مدار نمی یابید اصلا قصد و نیتی نیست که این نظام سیاسی به سوی یک نظام شهروند حرکت کند در این نظام چگونه انتظار برده می شود که به حقوق زنان با دید مساویانه نگاه شود!
باید به انسان نگاه انسانی داشت تا به زنان و مردان گفت که از منظر حقوقی با هم برابر هستید.
خواجه در فکر تاق ایوان است
بنا از پای بست ویران است
اسامه بن لادن رهبر شبکه تروریستی القاعده بعد از سالها گریز سرانجام به دام افتاد و در یک شب تاریک توسط نیروهای دریایی امریکا شکار شد و رخت از جهان بربست. این حادثه برای برخی مایه افسردگی و اندوه بود و او را شهید خواندند، در غیاب او نماز بر پای داشتند و در غم او گریستند و پاره ای نیز در مرگ او به شادی و شادمانی پرداختند؛ مرگ او را پایان زندگی مخوف ترین انسانی دانستند که بی مهابا به کشتن و دریدن و بلعیدن خون آدمیان می پرداخت و از انفجار و انتحار و کشتار لذت می برد. او که سالها جامه اسطوره ای یک چریک، مجاهد و مبارز راه دین و دیانت را پوشیده بود، کشف جدید از جایگاه و مامن و مخفیگاه او نشان داد که آن پنداشت ها، باطل و نابه جای بوده است. او در جای و مامن امنی در منطقه ی خوش آب و هوای اسلام آباد با زنان و اولاد های بي شمار خويش مي زيسته و زندگی پر امن و مرفهی داشته است. از دیدن کشتار و انتحار پيروان و مريدان خویش لذت سرشاری می برده است.
کشتار مردم بی گناه عراق در حملات کور انتحاری که در چند سال اخیر مردم آن کشور را در غم نشاند و از هر خانه و خانواده، افرادی به خاک و خون نشستند، لذت سكر آوري براي او به ارمغان مي آورده است. از ديدن آن صحنه ها محظوظ و مسرور می شده است. شاید در پیشگاه زنان و اولادهای پرشمار خود بادی هم به غبغب می افگنده است و بر پیروان کور و نادان و کوردل خویش مباهات فراوان می کرده است.
به رغم شعار ضد مجوسی و امریکایی و خارجی او، اگر به کارنامه پر از ننگ او نگریسته شود و آمار کشتگان او شمرده شود دیده خواهد شد که آنچه او کشته و دریده است یک بر صدم آن آمریکا و مسیحی نبوده است.
خیابان های ویران، برج و باروهای فرو افتاده و فرزندان قطع نخاع عراقی ها، یمنی ها و نا امنی، ویرانی، بی سر و سامانی، فساد و بی بند و باری اخلاقی و اجتماعی همه و همه به نحوی زاده فکر سخیف و پلید اوست که در افغانستان جریان داشته و دارد. پول هایی که از ریق کمک های خارجی در کشور ما سرازیر می شود تا برای بهروزی مردم مصرف شود و آشفتگی روزگار این مردم برطرف گردد، یکسره برای ایجاد امنیت و جلوگیری از ترور، خشونت و انتحار بن لادن و پیروان او مصرف می شود.
افتتاح پارلمان در ماه گذشته وبن بست در انتخاب رئیس پارلمان پرسش های فراوانی را بوجود آورد، کثیری از انتقادها بر نمایندگان کشور وارد گردیده که نتوانستند دریک اجماع عمومی رئیس مجلس نمایندگان کشوررا برگزینند وبه وظایف مهمی که قانون اساسی برای مجلس نمایندگان تعریف وتبیین کرده است عمل کنند. این گونه پرسش ها وپرسش های مشابه، گرچه در نفس خود امر نیکویی است؛اما ازیک امر مهم تر مارا غافل میدارد، آن این که هر فکری اگر نیکو هم باشد بروز وظهور آن نیازمند بستر مناسبی است که باید وجودداشته باشد.تا وقتی آن زمینه فراهم نشده است زود هنگام وخوش باورانه خواهد بود که منتظر ثمرهای نیکویی باشیم.آنچه در انتخاب ریاست پارلمان کشور نمود یافت ریشه در مبانی فکری وفلسفه انتخابات داردکه اکثریتمردم وکثیری از نمایندگان ازآن بی خبرند.هر تعللی در انتخاب ریاست پارلمان نیز صورت می گیرد،ناشی از همان ضعف های فکری و ناتوانی های نظری انتخابات است.اگر تلقی آدمی از انتخابات به معنای پرداختن به حق مردم باشد چگونه می توان راضی شد که حق مردم در گیرو دار تعیین ریاست مجلس چنین ضایع گردد. مردمی که بیش از هر زمان دیگر نیازمند کمک نمایندگان شان است اما نمایندگان تنها به خود می اندیشند که چگونه بهآرمان های شان دست یابند. آنان کهپرچم قومیت را بر می افرازند نیز جزدروغ شاخدار نمی گویند زیرا وقت گذرانی در تعیینرئیس مجلس حق همان قوم است که پایمال خودخواهی های نمایندگان قوم گرا واقع گردید. وقتی دربرابرضیاع وقتپارلمان، بی تفاوتی دیده می شودوذهنی را بر نمی آشوبد که در برابر چنین امری تصامیم جدی اتخاذ کند معنایی جزاین ندارد که هنوز ذهنیت منقحی درارتباط با انتخابات وجود ندارد. اگر جمعی به فلسفه انتخابات بی توجه باشند وصرف بخواهند به فرم وظاهر انتخابات بپردازند بی گمان با چنین دشواری هایی مواجه خواهند بود. آنچه در افغانستان انجام می یابدپیکرمثله شده ای است که نه دم آن آشکار است ونه سر آن. تا وقتی پازل گم شده ی انتخابات یافت نشود تاریخ هم چنان تکرار خواهدشد.
در کشورهای دموکراتیک وقتی انتخابات صورت می گیرد نفس برگزاری انتخابات این معنا را می دهد که آن جامعه ازحالت بدوی پای در میدان زندگی مدرن گذشته؛زیرا در گذشته های تاریخی چنین فرایندی وجود نداشته است وحکومت ها نیز براین پایه استوار نبوده اندکه برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خود به رای مردم مراجعه کنند.فلسفه در آن حکومتهای سیاسی بردو پایه استواربوده است؛ یک قشر کوچک حاکم بوده اند وفرمان می راندند، یک قشر بزرگی از مردم، محکوم ورعیت بوده اند و فرمان می بردند. تا وقتی این مناسبات وجودداشته، انتخابات نیز صورت نمی گرفته است وذهنیتی نبوده است. این ذهنیت وقتی تغییر یافت که آدمیان به حق خویش آگاهی یافتند ودانستند که آن ها تنها مکلف نیستند بلکه صاحب حق اند که این حق از جانب حاکمان به زور گرفته می شود. با این آگاهی،فلسفه ی سیاسی تغییر یافت ومناسبات میان حکومت ومردم دچار دگرگونی گشت وحاکمان با عینک دیگری به مردم نگریستند واین تغییر نگرش باعث شد که حاکمان تن به انتخابات دهند و مردم را در حکومت سهیم بدانند. انتخابات بر دو دیدگاه نظری استوار است؛ یکی آنست که آدمیان همه جایزالخطا هستند وهیچ کسی نمی تواند حکومتی را بنا نهد که خارج ازسهو وخطا باشد. هیچ حاکمی نمی تواند مدعی باشد که عملکرد او بدون خطای کوچک یا بزرگ انجام می گیرد؛ برای آن که از این خطاهای انسانی کاسته شود وحکومت هابتوانند کارآیی مطلوب داشته باشند وامور مردم نیز به نیکویی سامان پذیرد،حاکمان باید برخود بقبولانند که رای ونظر شهروندان را در امور حکومت دخالت دهند.تن دادن به انتخابات به معنای کاستن از میزان خطای حاکمان است. این ذهنیت وقتی ایجاد شد که حاکمان تعریف جدید از انسان وقدرت را پذیرفتند ودرک کردند که آنان همانند سایر مردم هستند وبرای کاستن از کاستی های خود باید به مردم مراجعه کنند. در حالی که حاکمان در گذشته هیچ گاه نمی پذیرفتند که همانند سایر مردم هستند. کثیری ازاین گونه حاکمان خودرا سایه ی خدا درروی زمین می دانستند وباور داشتندکه خدا آنهارا ویژه یحکومت کردن خلق کرده است وسایر مردم را ویژه فرمان برداری واطاعت.دومین پایه نظری انتخابات آنست که آدمیان به دوران جدید از فرهنگ وارزش های فرهنگی دست یافته اندکه با گذشته متفاوت است. ازدید معرفتی، آدمیان وقتی به انتخاباتروی می آورند که از حالت تکلیف مداری به حق مداری رسیده باشند وخودرا به عنوان یک موجود محق بشناسندوحکومت کردن را تنها حق حاکمان ندانند بلکه بدین باور باشند کههر که شایستگی داشته باشدمی تواند حکومت کند وشایستگی به عنوان محوری ترین پارادایم حکومت پذیرفته شده باشد. قابل توضیح است این که حق مداری به معنای نفی تکلیف یا کمرنگ شدن آن نیست بلکه حق مداری به معنای آنست که آدمیان هم چنان که تکلیف دارند حق هم دارند. وقتی از قانون هم سخن می رود دقیقا وقتی است که آدمیان به این حق رسیده باشند. قانون ها پیش ازآن که برای مردم عادی باشند برای محدود کردن حکومت ها هستند تا حکومت هاپای از گلیم خویش فراتر نگذارند.اگر در جامعه، قوانینی برای زیستن مناسب مردم وجود داشته باشد شاید پرسش ایجادشود که وقتی از قانون سخن می رود خود قانون چیست؟ شاید یکی از پیچیده ترین و متغیر ترین واژگانی که بشر می شناسد،همین قانون باشد.گرچند،قوانین کنونی دنیا بر تفکر جدید آدمیان استوار است ولیکن از گذشته های دور تا کنون قانون به نحوی وجود داشته است. عقایدی که درباره ی معنی قانون ذکر شده است، مشابهت کمی دارند و شاید هم اصلا نتوان برای قانون تعریفی قطعی قایل شد. یکی از مشکلات اساسی این است که افراد مختلف در مواقع مختلف، قانون را به طرق مختلفی تعبیر و تلقی می نمایند. به عقیده یکی از علمای علم جامعه شناسی که قانون را یکی از مظاهر اجتماعی می داند به عبارت دیگر در توصیفی که در مکتب جامعه شناسی است تاکید می شود که قانونی قبل از این که واقعا قانون شود بایستی به وسیله عموم مردم پذیرفته شود. قانونی که به زیست خود ادامه می دهد حتما مورد قبول عموم مردم قرار گرفته است. اخلاق را می توان از قانون تمیز داد. علم اخلاق با امور اخلاقی فرد سر و کار دارد. این عمل علاوه بر اعمال، متضمن انگیزه ها نیز هست زیرا چنین می گوید که انگیزه ها به اندازه اعمال بر شخصیت فرد موثر هستند. اخلاق، خوبی و حقانیت اساسی را توصیف می کند. با وجود این که علم اخلاق مربوط به افراداست، این علم، قانون را رهبری کرده در آن تاثیر می کند و به آن برتری می بخشد. حتی اگر علم اخلاق با قانون و قانونگزاری ترکیب نشده باشد، باز هم تاثیر سودمندی در رفتار های بشری دارد.
ذکری از اخلاق وقانون وکاربرد آن دردنیای کنونی به میان آمد؛ حال پرسش این جاست که چه باید کرد تا نهاد های مدنی کشور از این ضعف ها وناکارآمدی ها کمتر داشته باشند؟
برای پاسخ به این پرسش ناگزیریم به قسمت اول این نوشته مراجعه کنیم وپاسخ را بیابیم. بر این نکته تاکید کردیم که برای ایجاد یک روند اجتماعی یا سیاسی اولتر از همه داشتن یک ذهنیت شفاف یا نیمه شفاف باید وجودداشته باشد. وقتی از انتخابات صحبت می شود معنای آن اینست که ما از حالت بدوی رهایی یافته ایم و به این نتیجه رسیده ایم که برای سامان دادن کشور باید نهادهایی مدنی ایجاد کنیم؛ اما واقعیت جامعه ما ونخبگان کشور این گونه نیست.بازی های سیاسی در سطح کلان کشور نمایان گر آنست که ما هنوز از قوم وقبیله ونژاد جدایی نیافته ایم.برای بازی های سیاسی برگ برنده همان قوم وتبار ونژاد است در صورتی که در دنیای مدرن دادوستد سیاسی بیشتر براساس منافع صورت می گیرد.وقتی منافع فردی با فردی دیگر گره خورده باشد وسنخیت های فکری میان یک گروه ایجاد شود؛ تعامل وتبادل بر اساس همان سنخیت ها صورت می گیرد در صورتی که در افغانستان ودر میان پارلمان کشور از منافع سیاسی وملی خبرواثری نیست. پارلمان به جای آن که تجلیگاه خواسته های مدنی افراد وگروه های سیاسی باشد محل کشمکش های اقوام وقبایل گوناگون در کشور است. البته این وضعیت هم ناشی از ناآگاهی مفرط وعدم رشد افکار واندیشه های جدید در کشور است و همچنان کسانی در مجلس وپاره ای از نهاد های دیگرحضور دارند که منافع خویش را در همین کشمکش ها جستجو می کنند؛ یعنی عملا وعلنا می خواهند این بازی های سخیف ادامه داشته باشد. ازاین روست که رسیدن به یک توافق ملی هرروز بیش ازروز دیگر دشوار می شود.لذا اگر راه بیرون رفتی وجود داشته باشد یک راه آنست که باید سازگاری ایجاد گردد تا از ورود افراد نژادگرا وقوم پرست در عرصه ی انتخابات جلوگیری صورت گیرد دراین صورت ما مصداق همان بیت خواهیم بود:اگر امر شود که مست گیرند درشهر هر آنچه هست گیرند. لذا یک راه دراز مدت وپرهزینه وجوددارد که همان بالا رفتن آگاهی مردم ودرک درست از انتخابات وفلسفه انتخابات است.گرچه راه پر فراز و فرودی است اما چاره ای جز تحمل نیست. از قدیم گفته اند که آش مرد ها دیر پخته می شود یا منتظر پخته شدن بود یا آن که دیگ را سرنگون کرد!
افتتاح پارلمان در ماه گذشته وبن بست در انتخاب رئیس پارلمان پرسش های فراوانی را بوجود آورد، کثیری از انتقادها بر نمایندگان کشور وارد گردیده که نتوانستند دریک اجماع عمومی رئیس مجلس نمایندگان کشوررا برگزینند وبه وظایف مهمی که قانون اساسی برای مجلس نمایندگان تعریف وتبیین کرده است عمل کنند. این گونه پرسش ها وپرسش های مشابه، گرچه در نفس خود امر نیکویی است؛اما ازیک امر مهم تر مارا غافل میدارد، آن این که هر فکری اگر نیکو هم باشد بروز وظهور آن نیازمند بستر مناسبی است که باید وجودداشته باشد.تا وقتی آن زمینه فراهم نشده است زود هنگام وخوش باورانه خواهد بود که منتظر ثمرهای نیکویی باشیم.آنچه در انتخاب ریاست پارلمان کشور نمود یافت ریشه در مبانی فکری وفلسفه انتخابات داردکه اکثریتمردم وکثیری از نمایندگان ازآن بی خبرند.هر تعللی در انتخاب ریاست پارلمان نیز صورت می گیرد،ناشی از همان ضعف های فکری و ناتوانی های نظری انتخابات است.اگر تلقی آدمی از انتخابات به معنای پرداختن به حق مردم باشد چگونه می توان راضی شد که حق مردم در گیرو دار تعیین ریاست مجلس چنین ضایع گردد. مردمی که بیش از هر زمان دیگر نیازمند کمک نمایندگان شان است اما نمایندگان تنها به خود می اندیشند که چگونه بهآرمان های شان دست یابند. آنان کهپرچم قومیت را بر می افرازند نیز جزدروغ شاخدار نمی گویند زیرا وقت گذرانی در تعیینرئیس مجلس حق همان قوم است که پایمال خودخواهی های نمایندگان قوم گرا واقع گردید. وقتی دربرابرضیاع وقتپارلمان، بی تفاوتی دیده می شودوذهنی را بر نمی آشوبد که در برابر چنین امری تصامیم جدی اتخاذ کند معنایی جزاین ندارد که هنوز ذهنیت منقحی درارتباط با انتخابات وجود ندارد. اگر جمعی به فلسفه انتخابات بی توجه باشند وصرف بخواهند به فرم وظاهر انتخابات بپردازند بی گمان با چنین دشواری هایی مواجه خواهند بود. آنچه در افغانستان انجام می یابدپیکرمثله شده ای است که نه دم آن آشکار است ونه سر آن. تا وقتی پازل گم شده ی انتخابات یافت نشود تاریخ هم چنان تکرار خواهدشد.
در کشورهای دموکراتیک وقتی انتخابات صورت می گیرد نفس برگزاری انتخابات این معنا را می دهد که آن جامعه ازحالت بدوی پای در میدان زندگی مدرن گذشته؛زیرا در گذشته های تاریخی چنین فرایندی وجود نداشته است وحکومت ها نیز براین پایه استوار نبوده اندکه برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خود به رای مردم مراجعه کنند.فلسفه در آن حکومتهای سیاسی بردو پایه استواربوده است؛ یک قشر کوچک حاکم بوده اند وفرمان می راندند، یک قشر بزرگی از مردم، محکوم ورعیت بوده اند و فرمان می بردند. تا وقتی این مناسبات وجودداشته، انتخابات نیز صورت نمی گرفته است وذهنیتی نبوده است. این ذهنیت وقتی تغییر یافت که آدمیان به حق خویش آگاهی یافتند ودانستند که آن ها تنها مکلف نیستند بلکه صاحب حق اند که این حق از جانب حاکمان به زور گرفته می شود. با این آگاهی،فلسفه ی سیاسی تغییر یافت ومناسبات میان حکومت ومردم دچار دگرگونی گشت وحاکمان با عینک دیگری به مردم نگریستند واین تغییر نگرش باعث شد که حاکمان تن به انتخابات دهند و مردم را در حکومت سهیم بدانند. انتخابات بر دو دیدگاه نظری استوار است؛ یکی آنست که آدمیان همه جایزالخطا هستند وهیچ کسی نمی تواند حکومتی را بنا نهد که خارج ازسهو وخطا باشد. هیچ حاکمی نمی تواند مدعی باشد که عملکرد او بدون خطای کوچک یا بزرگ انجام می گیرد؛ برای آن که از این خطاهای انسانی کاسته شود وحکومت هابتوانند کارآیی مطلوب داشته باشند وامور مردم نیز به نیکویی سامان پذیرد،حاکمان باید برخود بقبولانند که رای ونظر شهروندان را در امور حکومت دخالت دهند.تن دادن به انتخابات به معنای کاستن از میزان خطای حاکمان است. این ذهنیت وقتی ایجاد شد که حاکمان تعریف جدید از انسان وقدرت را پذیرفتند ودرک کردند که آنان همانند سایر مردم هستند وبرای کاستن از کاستی های خود باید به مردم مراجعه کنند. در حالی که حاکمان در گذشته هیچ گاه نمی پذیرفتند که همانند سایر مردم هستند. کثیری ازاین گونه حاکمان خودرا سایه ی خدا درروی زمین می دانستند وباور داشتندکه خدا آنهارا ویژه یحکومت کردن خلق کرده است وسایر مردم را ویژه فرمان برداری واطاعت.دومین پایه نظری انتخابات آنست که آدمیان به دوران جدید از فرهنگ وارزش های فرهنگی دست یافته اندکه با گذشته متفاوت است. ازدید معرفتی، آدمیان وقتی به انتخاباتروی می آورند که از حالت تکلیف مداری به حق مداری رسیده باشند وخودرا به عنوان یک موجود محق بشناسندوحکومت کردن را تنها حق حاکمان ندانند بلکه بدین باور باشند کههر که شایستگی داشته باشدمی تواند حکومت کند وشایستگی به عنوان محوری ترین پارادایم حکومت پذیرفته شده باشد. قابل توضیح است این که حق مداری به معنای نفی تکلیف یا کمرنگ شدن آن نیست بلکه حق مداری به معنای آنست که آدمیان هم چنان که تکلیف دارند حق هم دارند. وقتی از قانون هم سخن می رود دقیقا وقتی است که آدمیان به این حق رسیده باشند. قانون ها پیش ازآن که برای مردم عادی باشند برای محدود کردن حکومت ها هستند تا حکومت هاپای از گلیم خویش فراتر نگذارند.اگر در جامعه، قوانینی برای زیستن مناسب مردم وجود داشته باشد شاید پرسش ایجادشود که وقتی از قانون سخن می رود خود قانون چیست؟ شاید یکی از پیچیده ترین و متغیر ترین واژگانی که بشر می شناسد،همین قانون باشد.گرچند،قوانین کنونی دنیا بر تفکر جدید آدمیان استوار است ولیکن از گذشته های دور تا کنون قانون به نحوی وجود داشته است. عقایدی که درباره ی معنی قانون ذکر شده است، مشابهت کمی دارند و شاید هم اصلا نتوان برای قانون تعریفی قطعی قایل شد. یکی از مشکلات اساسی این است که افراد مختلف در مواقع مختلف، قانون را به طرق مختلفی تعبیر و تلقی می نمایند. به عقیده یکی از علمای علم جامعه شناسی که قانون را یکی از مظاهر اجتماعی می داند به عبارت دیگر در توصیفی که در مکتب جامعه شناسی است تاکید می شود که قانونی قبل از این که واقعا قانون شود بایستی به وسیله عموم مردم پذیرفته شود. قانونی که به زیست خود ادامه می دهد حتما مورد قبول عموم مردم قرار گرفته است. اخلاق را می توان از قانون تمیز داد. علم اخلاق با امور اخلاقی فرد سر و کار دارد. این عمل علاوه بر اعمال، متضمن انگیزه ها نیز هست زیرا چنین می گوید که انگیزه ها به اندازه اعمال بر شخصیت فرد موثر هستند. اخلاق، خوبی و حقانیت اساسی را توصیف می کند. با وجود این که علم اخلاق مربوط به افراداست، این علم، قانون را رهبری کرده در آن تاثیر می کند و به آن برتری می بخشد. حتی اگر علم اخلاق با قانون و قانونگزاری ترکیب نشده باشد، باز هم تاثیر سودمندی در رفتار های بشری دارد.
ذکری از اخلاق وقانون وکاربرد آن دردنیای کنونی به میان آمد؛ حال پرسش این جاست که چه باید کرد تا نهاد های مدنی کشور از این ضعف ها وناکارآمدی ها کمتر داشته باشند؟
برای پاسخ به این پرسش ناگزیریم به قسمت اول این نوشته مراجعه کنیم وپاسخ را بیابیم. بر این نکته تاکید کردیم که برای ایجاد یک روند اجتماعی یا سیاسی اولتر از همه داشتن یک ذهنیت شفاف یا نیمه شفاف باید وجودداشته باشد. وقتی از انتخابات صحبت می شود معنای آن اینست که ما از حالت بدوی رهایی یافته ایم و به این نتیجه رسیده ایم که برای سامان دادن کشور باید نهادهایی مدنی ایجاد کنیم؛ اما واقعیت جامعه ما ونخبگان کشور این گونه نیست.بازی های سیاسی در سطح کلان کشور نمایان گر آنست که ما هنوز از قوم وقبیله ونژاد جدایی نیافته ایم.برای بازی های سیاسی برگ برنده همان قوم وتبار ونژاد است در صورتی که در دنیای مدرن دادوستد سیاسی بیشتر براساس منافع صورت می گیرد.وقتی منافع فردی با فردی دیگر گره خورده باشد وسنخیت های فکری میان یک گروه ایجاد شود؛ تعامل وتبادل بر اساس همان سنخیت ها صورت می گیرد در صورتی که در افغانستان ودر میان پارلمان کشور از منافع سیاسی وملی خبرواثری نیست. پارلمان به جای آن که تجلیگاه خواسته های مدنی افراد وگروه های سیاسی باشد محل کشمکش های اقوام وقبایل گوناگون در کشور است. البته این وضعیت هم ناشی از ناآگاهی مفرط وعدم رشد افکار واندیشه های جدید در کشور است و همچنان کسانی در مجلس وپاره ای از نهاد های دیگرحضور دارند که منافع خویش را در همین کشمکش ها جستجو می کنند؛ یعنی عملا وعلنا می خواهند این بازی های سخیف ادامه داشته باشد. ازاین روست که رسیدن به یک توافق ملی هرروز بیش ازروز دیگر دشوار می شود.لذا اگر راه بیرون رفتی وجود داشته باشد یک راه آنست که باید سازگاری ایجاد گردد تا از ورود افراد نژادگرا وقوم پرست در عرصه ی انتخابات جلوگیری صورت گیرد دراین صورت ما مصداق همان بیت خواهیم بود:اگر امر شود که مست گیرند درشهر هر آنچه هست گیرند. لذا یک راه دراز مدت وپرهزینه وجوددارد که همان بالا رفتن آگاهی مردم ودرک درست از انتخابات وفلسفه انتخابات است.گرچه راه پر فراز و فرودی است اما چاره ای جز تحمل نیست. از قدیم گفته اند که آش مرد ها دیر پخته می شود یا منتظر پخته شدن بود یا آن که دیگ را سرنگون کرد!
نگاهي به سخنان شهيد كاظمي
عنوان بالا از گفته هاي شهيد كاظمي است كه در سال هايي كه او عضو مجلس نمايندگان كشور بود به زبان رانده بود و تيتر اول يكي از شماره هاي هفته نامه ي اقتدار ملي - درآن زمان - قرار گرفت. به رغم آن كه از القا و افاده ي آن سخنان زمان بلندي مي گذرد؛ اما تاكنون هيچ تحليلي نسبت به آن صورت نگرفته و نه هم علت يا علل ابراز آن سخن نيز مورد كنكاش قرار نگرفته است. ما در سومين سالگرد آن شهيد، اين پرسش را مطرح مي كنيم كه شهيد كاظمي چرا چنين سخني بر زبان رانده است ومنظور او از قرائت جديد چه بوده است وآن را روي چه مبنايي مطرح كرده است؟قسمت چهارم
در چند شماره گذشته به ویژگی های جامعه ی پیامبر پسند اشاره کردیم. در این بخش می خواهیم بدین نکته اشارت کنیم که محوری ترین بحث در نزد علمای اخلاق چیست؟
بخش سوم
دربخش هاي گذشته ي اين مقال بدين امر اشارت رفت كه سه عامل است كه باعث مي گردد، رذيلت هاي اخلاقي از انسان زدوده شود وآدميان جامه اخلاق بپوشند؛ يكي عشق بود كه اشارتي كوتاهي بدان شد وگفتيم كه: بزرگ ترين اثر عشق آنست كه آدميان را آماده اي فداكاري مي كند.فداكاري معناي جز اين ندارد كه ادميان وجود برتر وبزرگتر از خودرا درك كنند وآماده شوند تا در پاي اوخودرا قرباني كنند. حضرت مولانا نيز همه چيزرا در عشق مي بيند دردفتر اول مثنوي مي فرمايد:
شاد باش اي عشق خوش سوداي ما اي طبيب جمله علت هاي ما
اي دواي نخوت و ناموس ما اي تو افلاتون وجالينوس ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شد كوه دررقص آمدو چالاك شد
خود بيني وتكبر يكي از رذيلت هاي اخلاقياست و بي شك عشق مي تواند زداينده اي وزايل كننده ايآن رذيلت باشد ،همين خوش سودايي وسود افريني عشق است كه طبيب جمله علت هاي آدميان است. اگر بالا رفتن ازاين خاكدان وپي بردن به كوچكي دنيا يكي از استوانه هاي اخلاق نيكو باشد بي شك اين چالاكي وطربناكي را عشق به آدميان به ار مغان مي آورد؛اما اين كه چگونه مي توانند نيستان وجود را با شهد عشق شيريني ببخشند؟
بُعِثَتُ لاتِمم مَکارِم اَلاَخلاق (آنچه به نام جامعه اخلاقی جامعه پیامبر پسند می خوانید اقتباسی است از سخنرانی متفکر بزرگ جهان اسلام جناب اقای دکتر عبدالکریم سروش که تحت عنوان "اخلاق ازدید گاه مولانا "ایراد شده است.
در بخش گذشته ی این مقال اوردیم که جامعه ای که پیامبر عظیم اسلام برای ایجاد آن مبعوث گشت جامعه ای اخلاقی است، خود آن بزرگ فرموده اند که من مبعوث نشده ام مگر این که اخلاق شمارا کامل کنم. نبابراین اصل فلسفه ی بعثت خویش را خود می فرمایند. البته وقتی جامعه ای اخلاقی نیز گفته می شود به معنای آن نیست که فقه وفقها مورد بی مهری قرا گیرند و یا توجه اندکی به آنان صورت گیرد؛ بلکه منظور ومقصود آنست که هر یک جایگاه خویش را در یابند کما این که گاهی اخلاق مغفول قرار می گرفته ودلسوزان واحیا گران از سر رافت برای احیای اخلاق تلاش می ورزیده اند ازجمله کسانی که در فرهنگ دینی مسلمان ها توجه ویژه ای به اخلاق کرده است ًّامام محمد غزالی است که خود دراین وادی سیروسلوک فراوان کرده است ویکی از عارفان به نام در امده استمعلم وارد صنف شد تا ادامه درس الفبای فارسی را به شاگردان بیاموزد. نوبت حرف "خ" بود معلم حرف "خ"را بر سر تخته سیاه نوشت وشروع به تلفظ کرد، همه شاگردان پس ازاستاد تکرار کرد ندو گفتند "خ"
معلم از شاگردی که که درردیف اول نشسته بود پرسید خ مثل چه؟ شاگرد بلا فاصیله پاسخ داد که" خ "مثل خاک ،"خ، مثل خاک باد، خ مثل خاک آلود..
معلم از شاگردان پرسید؛ که می تواند جمله ای بگوید که دران کلمه، خاک استفاده شده باشد؟ شاگرد ی دست بلند کرد و گفت: من می توانم ، معلم گفت، بگو؟ شاگرد گفت: پدرم من هرروز خاک می خورد!
معلم که کمی تعجب كرد.گفت ؛ جمله را درست گفتی اما پدرت چطوری خاک می خورد؟
شاگرد بدون معطلی جواب داد که معلم صاجب! پدرم در کوته سنگی دست فروشی می کند، یک کراچی دستی دارد، یک روز کچالو یک روز هم خربزه ویک روز هم یک چیز های دیگه می فروشد؛ اما هر چه بفروشد مهم نیست. اما پدرم هرروز خاک می خورد . وقتی شب به خانه بر می گردد؛ مادرم می گوید اول لباس هایت را بتکان بعد خانه بیا. پدرم هم اول لباس هایش را می تکاند دستمالی که به صورتش بسته است باز می کند، دهان ودنداهایش را می شوید، تا خاک های نشسته بر دهان ودندان هایش شسته شود آنگا ه وارد خانه می شود. مادرم که از بس لباس های پدرم را هرروز می شوید،گاهی نار احت می شود وبه پدرم می گوید دیگه هیچ جای یافت نمیشه که برای کار بروی هروز به کوته سنگی میری؟
هفته ي گذشته چهارمین نشست سه جانبه میان افغانستان، ایالات متحده امریکا و پاکستان در اسلام آباد پایتخت پاکستان برگزار گردید. ریاست هیئت نمایندگی افغانستان را جاویدلودین معاون سیاسی وزارت خارجه کشور به عهده داشت هم چنان معاون وزیر خارجه پاکستان میزبان این نشست بود و نماینده امریکا در امور افغانستان و پاکستان، مواضع ایالات متحده امریکا را بیان کرد.