آن حالت های اضطراب و نگرانی ای که حالت نه جنگ و نه صلح می گذرد بسی جانکاه تر و فرساینده تر از جنگ است. در جنگ می دانند که می جنگند و کشته می شوند و يا مي كشند وليكن در نبود صلح و جنگ، اضطراب ها کشنده تر و  جانكاه تراست؛ لذا تعريف صلح در نبود جنگ معناي كاملي نيست. جنگ را با کثیری از واژگان نيز پيمان و پيوندي است، عدالت و صلح، امنيت و صلح، صلح و حقوق بشر و غيره. اما نسبت ميان صلح و اخلاق كمتر كاويده شده است. در بدو امر شايد اين گونه وانمود شود كه ميان صلح و اخلاق رابطه و پیوندی برقرار نيست؛ اگر چنانچه اين پيوند وجود داشت تا هنوز انديشمندان و پژوهشگران در اين عرصه وارد مي شدند و نسبت ميان اين دو مقوله را مي كاويدند، كما اينكه ميان عدالت و صلح سخن فراوان رفته است و همچنان كه ميان جنگ و صلح سخنان فراوان گفته شده است. حال اگر پرسش صورت گيرد كه ميان اخلاق و صلح چه نسبتي برقرار است؛ چگونه مي توان ميان آن ارتباط برقرار كرد؟

  پاسخ آنست كه اگر به علت هاي بيروني جنگ پرداخته شود، ميان صلح و اخلاق پيوند يك طرفه برقرار خواهد شد و آن توصيه هاي اخلاقي خواهد بود كه عالمي به جنگ افروزان توصيه كند كه از جنگ و خشونت دست بردارند و راه صلح و صفا را در پيش گيرند. اما اگر چنانچه منشا و خاستگاه جنگ ها كاويده شود علت هاي آن خشونت ها ودرنده خويي ها بيش از آن كه ريشه هاي بيروني داشته باشند ريشه در وجدان و ضمير آدميان دارند لذا اگر اين باور وجو دداشته باشد، بي ترديد ميان جنگ و اخلاق مي توان نسبت علت و معلولي برقرار كرد. لذا است كه از ديدگاه عالمان اخلاق، پيوند ميان صلح و اخلاق پيوند عميقي است. ديدگاهي وجود دارد اگر در جامعه اخلاق حكومت كند يا سردمداران جامعه اي با مباني اخلاق آراسته باشند اول اين كه جنگي به ميان نخواهد آمد دوم اين كه اگر جنگي اتفاق افتد بي شك با تذكري مي توان خاتمه بخشيد. معناي آن این است كه با پي ريزي يك اخلاق انساني مي توان از بروز جنگ جلوگيري كرد اما جنگ هايي كه اتفاق افتاده است و جهان را به آتش كشيده است بيشترينه جنبه هاي دروني داشته اند تا بيروني. لذا مي توان صلح پايدار را بدون يك اخلاق انساني ناممكن و ناميسر دانست. دنياي كنوني كه با منافع تعريف مي شود و همه توجه ها به بيرون معطوف شده است جنبه هاي دروني و اخلاقي به كلي به فراموشي سپرده شده است. يعني مكاتب منفعت گرا تمام وجوه زندگي آدميان را تحت تاثير خويش برده است. همين توجه به منافع و بيرون، آدميان را از درون خويش مغفول نگاه داشته است. بي شك صلح را مي توان از درون آدميان به جستجو نشست. همين پيوند صلح با نگاه آدميان به بيرون است كه پيوند وثيقي ميان صلح و اخلاق مي توان يافت. دين پژوهان و قرآن شناسان و اخلاق مداران بدين باورند كه صلح قبل از آن كه منشأ و ريشه ي بيروني داشته باشد ريشه در درون و نهانگاه هاي درون آدميان دارد زيرا ريشه هاي جنگ پيش از آن كه در بيرون وجود داشته باشد در درون آدميان ريشه دارد. زياده خواهي ها، جزم انديشي ها، عدم قناعت و حق ناشناسي ها ريشه در درون آدميان دارد. هر گاه جنگ گرم نيز وجود نداشته باشد، سلاح و آلت هاي خشونت از دست آدميان گرفته شده باشد؛ اما اگر در درون آدميان چراغ اخلاق روشن نشده باشد بي شك صلحي پايدار به وجود نخواهد آمد. كاركرد اخلاق ‌آنست كه آدميان را از درون دگرگون مي كند همين انديشه هاي پخته و پالوده است كه زندگي آدميان را در بيرون شكل مي دهد. كساني كه درون شان رسوبات خشونت و درندگي و درنده خويي وجود دارد بي ترديد نمي توانند زندگي مسالمت آميز با همنوع خود داشته باشند. همين اكنون فضاي سياسي كشور ما جنگ نيست اما فضاي صلح نيز نيست. علت اساسی آنست كه افكار و انديشه هاي سياستمداران ما با قوم گرايي و قبیله پرستي هاي جاهلانه ماقبل تاريخ پيوند خورده است.

قرآن كريم معتبرترين و ارزنده ترين كتاب آسماني واژه "شح" را به كار برده است كه به معناي زياده خواهي و عدم قناعت به حق خود است. مفسران اضافه مي كنند كه همين زياده خواهي ها است كه در نهايت منجر به ايجاد خشونت هاي اجتماعي مي شود و تنها اهرمي كه مي تواند اين زياده خواهي را مهار بزند و اشتهاي سيري ناپذير انسان ها را محدود كند اخلاق است. حال پرسش این جاست که چگونه می توان با اخلاق مداری صلح را نهادینه کرد؟

بی شک اخلاق، مهار حس سیری ناپذیر درون انسان است. هر گاه این قدرت کنترول و مهار نشود بی تردید زیاده خواهی های انسان از حد فراتر خواهد رفت و در نتیجه جنگ و خشونت دامن‌ آدمیان را فرا خواهد گرفت بنابراین اخلاق می تواند کنترول کننده ی خواست های بی سرانجام انسان باشد. در اخلاق دو مولفه یا دو عنصر نیرومند وجود دارد که می تواند انسان را از فرارفتن از حد خود باز دارد. اول مرگ، اخلاق به انسان می آموزد که ای انسان تو شربت مرگ را خواهی چشید و باید در پیشگاه مرگ سر خم کنی و خضوع پیشه کنی لذا از زیاده خواهي ها بپرهیز. اخلاق به آدمیان تلقین خضوع می کند و همیشه پنجره اي فرا روي آدميان مي گذارد كه اي انسان به هر جاي مي توان راست حركت كرد اما يك جاي بايد سر خم كرد و خود را شكست و آن مرگ است. اين پنجره اي گريز ناپذير است و از اين دروازه نمي توان به راحتي گذر كرد لذا مي گويد خود را بشناس، پای از حریم انسانی فراتر نگذار؛ تلقین خضوع و مر گ اندیشی یکی از پایه های استوار اخلاق است که صلح و ثبات را در ضمن خویش دارد. علي عليه السلام خطبه طولاني دارد كه به فرزندش امام حسن توصيه مي كند و اولين جمله اي که به امام خطاب مي كند همين يادآوري از مرگ است. اين يادآوري از مرگ زندگي آدميان را در چهارچوب انساني قرار ميدهد و پاي آدميان را از فرا رفتن از اخلاق باز مي دارد.

عنصر دوم در اخلاق وجود خداوند است؛ اخلاق به آدمیان می آموزد که هر قدر زیاد بخواهید و هر قدر فربه و تهمتن شوید باید یک جای سر فرود آورید و خود را بشکنید در هر کجا می توانید سر بالا بایستید اما در پیشگاه خدا نمی توانيد این کار را انجام دهید. یاد خدا نیز دل ها را می شکند و از میزان هوای نفس می کاهد لذا اگر دو پایه اخلاق در جامعه تبلیغ و تلقین شود و مورد توجه قرار گیرد بی تردید از خودخواهی ها و زیاده طلبی های آدمیان کاسته خواهد شد. برخی مفسران دینی بدین باوراند که رکن اصلی نزول وحی و ارسال رسل یکی همین است که به آدمیان بگوید که ای آدم، تو خدا نیستی و خدا هم نخواهی شد لذا بندگی را از یاد نبر و در برابر خدا سر تسلیم فرود آر، اگر فرود هم نیاوردی، روزی خواهی شکست و آنگاه هیچ کاری از تو ساخته نیست لذا اخلاق می گوید ای انسان خود را بشکن قبل از آن که تو را بشکند: "موتو قبل انتموتو" بمیرید قبل از آن که مرگ به سراغ شما بیاید. مردن قبل از مرگ را عالمان اخلاق یک فضیلت عظیم انسانی می دانند لذا شکست انسان در برابر مرگ و خدا می تواند هوای نفس را کاهش دهد خواسته های بی سرانجام آدمیان را کنترول کند و ازین جهت می توان گفت اخلاق و صلح می تواند هم داستان باشد و هر دو بر یک سفره نشیند و آدمیان را متنعم و برخوردار سازد. در جامعه اي که اين دو عنصر در زندگي آدميان نقش داشته است، جنگ و خشونت و درنده خويي نيز كاهش يافته است.