بنابراين نزد همه ي عارفان دو دستور مهم براي سلوك اخلاقي وجود دارد؛ يكي مبارزه با نفس و ديگر شفقت بر خلق. مي گفتند كه سلوك اخلاقي در دو گام مهم خلاصه مي شود: دريغ داشتن از خود و نثار كردن بر ديگران؛ مبارزه با نفس و شفقت بر خلق. مبارزه با نفس مراحل مختلف و متعددی دارد؛ از مولوي شنيديم كه نفس چگونه با آدمي در مي پيچد و چگونه منشأ و مادر همه ي  بی اخلاقي ها مي شود. اولين تقسيم بندي ای كه كرده بودم اشاره كردم كه آدميان به طور ايده ال از دو دسته خارج نيستند يا خود مدار اند يا ديگر مدار؛ اما اغلب آدميان در ميان اين دو سر طيف قرار دارند، آنهايي كه به خود مداري نزديك ترند غير اخلاقي ترند وآن هايي كه به غير مداري نزديك ترند اخلاقي ترند. برخي مخلوطی از اين هر دو نزد عموم آدميان است. كم است آدمياني كه هر چه بيشتر براي ديگران بخواهد و كم تر براي خود بخواهد. هر چه قدر آدمي اهل استثار واستثمار باشد غير اخلاقي تر محسوب است. اين قصه و داستاني است كه نزد همه بزرگان مورد قبول است و كسي مخالف آن نيست. در کتاب احیاء علوم دین، امام محمد غزالی خصلت های انسان را به دو بخش تقسیم کرده است؛ بخش منجیات و مهلکات؛ منجيات يعني نجات دهنده ها و مهلكات يعني هلاك كننده ها.

آفات سوء اخلاقي را مهلكات نام نهاده است و ملكات نيكوي اخلاقي را منجيات نام گذاشته است، اين روايتي كه از پيامبر عزیز اسلام رسيده است، پيامبر فرموده اند كه سه چيز است كه موجب نجات مي شود:

  1- نهان و آشكار آدمي پروا و پرهيز از خدا داشته باشد، از خدا بترسد.                       

  2- در هنگامی كه دارد و غني است و چه هنگامي كه ندارد اهل ميانه روي باشد، چنان نباشد كه وقتي دارد اصراف كند و وقتي كه ندارد از اندوه خوردن بميرد.

  3- وقتي از كسي يا چيزي خوشنود است داوري او بي طرفانه باشد.

اين ها مايه ي نجات آدمي است اما سه چیز است که موجب هلاکت آدمیان می شود:

    1- بخل است كه آدمي آن بخل را اجازه ي حركت و اجازه ي غلبه بر وجود خود بدهد واطاعت آن بخل بكند.

    2- هوس هايي كه آن هوس ها را اعمال و تبعيت كند.

    3- خودپسندي.

هر سه اين ها باعث هلاك آدمي مي شود و هر سه آنها به يك منشأ بر مي گردد و آن خود آدمي است چه آن كه آدمي فربه شود چه آن وقتي كه همه چيز را به طرف خود مي كشد و چه آن وقتي كه خود را هوس ناكانه پر و بال مي دهد؛ در هنگامي كه در خود فرو مي رود و خود را در برابر عالم مي بيند؛ خود پسندي خود را عالي و عجيب پنداشتن به خودخواهي بر مي گردد. غزالي كتاب احيای علوم خود را بر همين اساس نوشته است و دو بخش بزرگ آن را در استخدام همين معنا قرار داده است.

قصه ي خود براي او خيلي مهم است در كتاب احيای علوم. غزالی چرا به قصه ي توبه اين قدر پرداخته است؟ براي اين كه توجه به توبه از بزرگترين نقاطي است كه آدمي عليه خود قيام كند. كتاب هاي ديگر و فصول ديگر اين كتاب هم هستند كه در باب علم، در باب شكر، در باب صبر، در باب غرور است؛ اما وقتي نوبت به توبه مي رسد، بحث را اشباع مي كند و با بسط و تفصيل در اين باب سخن مي گويد و نشان مي دهد كه غزالي شخصاً به اين مسئله علاقمند بوده است و خود در زندگي خود توبه اي بسيار بزرگ كرده است، شست وشوي بسيار عظيمي كرده است از آنها كه حافظ مي گفت: شست و شویي كن و آنگاه به خرابات خرام  

ديگر اين كه اصل موضوع را دلربا مي دانسته است چنانكه گفتم آدمي در توبه بر عليه خود به پا مي خيزد و بر عليه خود عصيان مي كند و به شستشوي خود و ذهن خويش مي پردازد.

  غزالي خودش از متكلمان بود؛ از كساني كه از مواضع عقيدتي و ديني دفاع فلسفي وكلامي مي كند، اهل مناظره و مرد بسيار بحاثي بوده است. يك بار سلطان سنجر او را به دربار خود دعوت كرد تا با کسی که او می خواهد بحث کند. غزالی گفت: من بر سر تربت خليل رفته ام آن جا سه پيمان بسته ام؛ اول اين كه اصلاً مناظره نكنم، دوم اين كه به دربار هيچ سلطاني نروم و سوم؛ صله ي هيچ سلطاني را نپذيرم؛ شما اجازه بدهيد كه من بر عهد خود باقي بمانم و با خدا عهد شكني نكنم.

غزالي وقتي توبه كرد سه نكته ي مهم در توبه ي او وجود داشت: اول آن بود كه مناظره نكنم، چرايي اش را در كتاب خود آورده است. ابوالمعاني (جويني) از مشاهير و متكلمان آن روز از استاد غزالي بوده است که در قرن چهارم مي زيست؛ هر كجا كه مي رفت با دو نفر از شاگردانش براي مذاكره مي رفت يكي از آنها غزالي بود ديگري بنام كياي هراسي؛ يك بار كه همين ابوالمعاني به اصفهان آمده بود در اصفهان مناظره كرد و شكست خورد براي اين كه شاگردانش همراه او نبودند، حريف به طعن به او گفت كه همان دو سگ هار كه هميشه همراه داشتي كجا هستند؛ يعني آن دو باعث بيان قوي و نافذ بوده و در افاده ي مقصود هم كم نمي آورده است و باعث پيروزي قوي مي شده اند؛ در نوشته هاي غزالي هم نشان مي دهد كه اهل سخن گفتن، تبيين و اهل مناظره بوده و در افاده ي مقصود هم هيچ كم نمي آورده است؛ اما همه ي اين ها را كنار گذاشته، لذت اين پيروزي را ترك گفت و اصلاً مناظره كردن را مضر به حال نفس دانست و از آن توبه كرد. در كتاب احيا ی علوم دين، بخشي را در باب مناظره كردن دارد و در آن كتاب خلاصه ي حرف او اينست كه مناظره كردن جز به كار فربه كردن نفس نمي آيد، آنچه كه در آنجا مد نظر متكلم نيست حقيقت است بلكه مد نظر خود اوست، نفسانيت خود اوست. در حين مناظره شخص متكلم مي پسندد كه آبروي حقيقت برود اما آبروي خود او نرود؛ حقيقت زير پاي او لگد مال بشود ولیکن آبرو و شخصيت او لگد مال نشود. اين تميز زيركانه ي عالمانه و روان شناسانه غزالی است و سخنی است الحق به حق؛ هيچ خلافي در اين سخن نيست. دو نفر مي نشستند و مجلس مناظره مي آراستند از همان قبيل كه سعدي نقل مي كند؛ مجلسي مي آراستند و مريدان هر دو طرف مجلس را پر مي كردند. اين ها مانند دو خروس جنگي در حضور مريدان و تماشاچيان به جنگ مي پرداختند منتها اسلحه اي كه به كار مي گرفتند همان سخن گفتن بود (بازي با كلمات بود)، اصلاً فني پديد آمده بود به نام فن مناظره و خود مناظره هدف شده بود؛ طرح مي ريختند كه اگر حريف تو چنان گفت تو بايد چنان آن را به زمين بزني، هدف زمين خوردن حريف بود حتی به قيمت زمين خوردن حقيقت؛ چه كار كنيم كه آبروي ما نرود حتی به قيمت آبروريزي حقيقت. تمام مسئله همين بود و غزالي تمام اين مسئله را فهميده بود و چشيده بود، هم خود ديده بود و هم در اشخاص بسياري كه به مناظره مي پرداختند. به همين سبب است كه فتوا داد و توصيه ي اخلاقي اكيد مي كرد كه به اين كار دست نبريد. حقيقتي در آنجا آشكار نمي شود، نكته ي خيلي جالب و ظريفي كه بيان مي كند اينست كه شخص مناظره كننده راضي نيست كه حق بر زبان خصم او جاري شود؛ مايل است اگر حقي گفته شود از زبان او باشد، اگر خصم او و رقيب او حقيقيتي را گفت به هر قيمتي روي او را بپوشاند. نهايت مسئله اين جا بر مي گردد كه حقيقت بايد تابع من باشد؛ آنجايي كه من مي خواهم و به نفع من است در آبرومند كردن من سهم و مدخليتي دارد، ابراز بشود و اگر به ضرر من و نفس من است، اي كاش بر زمين بماند و يا بر زمين بخورد. همه ي مسئله همين جا است، معياري كه غزالي مد نظر داشت و با آن خوب و بد مي كرد، داوري مي كرد كه چه كار نكو و چه كار نكوهيده است، نهايتاً به همين ترازو مي رسيد: ترازوي من، آنچه كه پندار خودبيني را فربه تر مي كند ولو به ظاهر دفاع از حق و حقيقت است، دفاع از پيامبر و شريعت است، اين نكوهيده و باطل است و هر چه كه اين پندار را لاغرتر مي كند ولو به ظاهر زمين خوردن و شكست خوردن است، كار حق و پسنديده و نيكويي است. در مناظره، حق تابع شخص مي شود؛ نه شخص، تابع حق. در كثيري از موارد چنين است كه در خودمداري خدا خرج آدمي مي شود نه آدمي خرج خدا.

اصلاً در علم اخلاق اين همه حكم عمومی ارزش زيادي ندارد؛ آدميان در حكم هاي كلي با هم شريك اند. كه ياد دارد كه در تاريخ كسي گفته باشد ستمگري خوب است، عدالت بد است يا خيانت خوب است؛ بر اين احكام كلي كسي نزاع چنداني ندارد و بحث زيادي نيست.

 

آنچه كه غزالي در مناظره براي آشكار كردن حقيقت نبود براي فربه تر كردن خودي ها بود، همان كه سعدي مي گفت رگ هاي گردن به حجت قوي؛ و وقتي كه اين چنين است به هزار دليل هم شده، نمي توان ثابت كرد كه اين كار صواب است. نهايتاً كار به اين جا بر مي گردد كه در وقت داوري در مسايل اخلاقي بايد شخص آخرش به خودش بر گردد، چند بار غزالي اين روايت را نقل مي كند و مولوي هم اتفاقاً در مثنوي هم نقل كرده است كه كسي آمد نزد پيامبر (ص) و گفت كه من مردّدم، متحيرم كه بروم، حرف هاي زيادي به من زده مي شود و دستورالعمل هاي زيادي به من داده میشود. پيامبر (ص) فرمود هر حرفي به تو زده مي شود و هر فتوايي كه به تو صادر مي شود بشنو و در نهايت از دلت بپرس. هر كس ممكن دستورالعمل هاي مختلفي را صادركند؛ اما در نهايت بايد خود آدم تشخيص دهد كه فضيلت ها را خرج خودش مي كند يا آن كه خود را خرج فضيلت ها مي كند. مولوي مي گويد:

  آن كه گفت استفتك قلبی المصطفي          آن دلي باشد كه پر شد از صفا