جامعه اخلاقي،جامعه پيامبر پسند (ماهنامه برگ)
ميان عارفان تفاوت ديد گاه وجود دارد حظرت مولانا باور براين دارد كه عشق اكسيري نيست كه بروي هر مسي بكشند آن زر شود. بلكه بايد عشق ازدرون عاشق بجوشد مانند شعر كه ازدرون شاعر مي شد.
عشق سنگ بي قرار و بي سكون چون درارد كل تن را در جنون
هر چه گويد مرد عاشق بوي عشق از دهانش مي جهد در كوي عشق
عشقي كه مولانا بدان اشاره مي كند از سوز دل عارف مي جهد وهيچ گاه ممكن نيست كه بي درداني لاف عشق زنند. اين عشق تجلي خداوند دروجود آدميان است، لطف ويژه وگوشه اي چشمي از سوي معشوق به عاشق است بايد روح چنان فربه شود واز خاكدان بالارود تا بتنواند مقام عشق را در يابد. اگر حضرت حافظ سفارش مي كند كه:
عاشق شود ورنه روز ي كار جهان سر ايد
نا خوانده درس مقصود از كار گاه هستي
مقصود ي جزاين ندارد كه مي خواهد بگويد كه عشق نياز به زمينه وبستر دارد بايد آن بستر فراهم ايد تا نهال عشق در وجود آدميان جوانه رند .گرنه در گوي خود پرستان عاشقان را گذر نمي دهند.
عامل دوم براي شكستن خود ياد خدا بود. ياد خدا نيز ان بود كه انسان بر خود بقبولاند كه موجود برتر وبزرگتر ي وجوددارد كه آدميان در برابراو بايد سر تعظيم فرود اورند، وباز اشاره داشتيم كه آدميان ممكن است در برابر بسيا ري از پديده ها سر فرود نياورد. امادرك ودريافت از بزرگي خدا وند نيز بايد همانند عشق ازدرون آدميان بجوشد شايد بتوان با تلقين ياد خدارا ددر دلها زنده كرد اما اين گونه زنده نگاه داشتن نمي تواند براي هميشه باقي بماند بلكه بايد ادميان چنان با خدا پيوند بيابند كه ياد ونام خداوند ملكه شود،در هر چيز وهر كاري خدارا ببينند؛ هما ن كه علي عليه السلام مي گفت: هيچ چيزي را نمي بينم مگر آن كه قبل ازاو وبعد ازاو وبا او خدارا مي بينم. ياد خداوقتي خود خواهي را از آدميان مي ستاند كه ملكه ي وجود آدميان باشد.خدا دراختيار هيچ آدمي نيست هر كه ايينه دل جلا دهد وظرف روح را صفا بخشد بي شك ذره اي از شكوه خالق دران تجلي خواهد كرد لذا هيج كس دراين دنيا نبايد مدعي باشد كه راه خدارا در تسخير خوددارد؛ راه خدا به عدد انفاس خلايق است هيچ كسي خودرا متولي راه خدا نبايد بداند وبرديگران فخر بفروشد كه راه هدايت دردستان آنهاست چنانچه ارباب كليسا بدان باور داشت .
هر دل سوزان هزاران راه دارد سوي تو
اين همه ره را تو پاياني ندانم كيستي
اين اساس پلوراليسم ديني است كساني بر صراط هاي مستقيم خرده مي گيرند وراه خدارادر يك راه آنهم راهي مه خود مي روند مي پندارند، بدين معناست كه حتا حديث شريف را از ياد برده اند. راه خدابه عدد انفاس خلايق است و هر كدام آن راه مستقيم به سوي خداست وهمه به خدا منتهي مي شود .همه هم براي خدا پذيرفتي ومطلوب است
عامل سوم براي شكنندگي اميان مرگ بود كه مختصري در باره ان اورده شد.مرگ انست كه.چيزي را به رخ آدمي بكشد كه بگويند وقتي به اين جا ها مي رسيد چاره اي نداريد، بيچاره مي شويد اين را نمي پسندند ، مايل هستند كه حرف هاي ديگري زده شود فعلا اين نكته درميان نيايد ، شما نامش را شادي مي گذاريد يا چيز ديگر وشايد چندين خاصيت روان شناسي هم براي ان بيان كند ودر باره ي خنديدن وآثار ونتايج مثبت آن سخن زده مي شود ولي زير اين خروارها حرف هاي علمي، حقيقتي ديگري نهفته است واين كه تمام اين بهانه است براي اين كه به انسان بهانه ي خود خواهي بدهند واجازه بدهند كه غفلت كند ازآن واقعي ترين واقعيت هايي كه در عمق حيات او در جريان است اورا نبيند، اورا نفهمد به او نينديشد ،ازاو خبر نگيرد، غافل باشد، همه ي اين ها بهانه جويي است براي آن كه آن يك واقعيت تلخ ديده نشود ورو نيايد. .
وقتي خوب دقت شود ديه مي شود كه انسان چقدر با خودش مكر مي كند ؛ يك لشكري از بهانه هاي موهوم مي آفريند ، خرج مي كند ، نيرو به خرج مي دهد ،براي اين كه هم خود حقيقي خودرا براي خود بپوشاند هم بر ديگران؛ انواع توجيه هاي عقلاني را هم برايش فراهم مي كند آن عقل اسير ودر بند را كه گفتم هم به دنبال مي كشاند، توجيه علمي روان شناسانه وروان كاوانه را هم مي كشاند براي اين كه يك واقعيت خيلي مهمي را نبيند ونگذارد وخدارا كم تر ببيند، مرگ را كم تر ببيند آن چيز هارا بياد نيارود،
اين كه چرا نبنيد؛قصه ي تلخ بودن نيست ، قصه اينست كه آدمي از خود مي گريزد وچون آن واقعيت واقعيتي كه عين خود ماست ، جزيي خود ماست اورا از خود دور نگه مي دارد.
از كه بگريزيم از خود اين محا ل از كه بر تابيم از حق اين وبال
اين وبال ماست اين مايه ي هلاكت ماست كه به خود مان پشت كنيم وان راببينيم كه مارا سر جاي خود بنشاند، ازاو رو برتابيم واز او استقبال نكنيم، دررا به روي او ببنديم و وبهانه بتراشيم ونشناسيم واورا از خانه خود دور كنيم؛ اين كاري است كه ما مي كنيم بهانه هايش را هم پيدا كرديم. اخلاقي زيستن، اين گونه كه معلوم مي شود خيلي مشكل است؛ اما كدام كار مهم وبا ارزش است كه مشكل نباشد. راهش دردرجه اي اول اينست كه آدمي خودش را به جاي خود بنشاند ، هر كسي يك گير، يك قلقي در وجود خودش دارد ،بايد آن را خودش كشف كند ، نقطه اي حساسي درشخصيت خودش دارد وقتي به آن نقطه اي حساس ضربه بخورد تمام خود خواهي هاي او نا گهان جهش(پيدا) مي كند بيرون مي ريزدآن تجربه وآزمونيست كه هر كس با خودش انجام دهد ،اورا پيدا كند . در مقام حرف آسان است وليكن در مقام عمل مصداق يابي به تعدد افراد متعدد اند؛ حكم كلي نمي توان كرد اين البته وظيفه اي كساني است كه دغدغه اي اخلاقي دارند ودرد مندانه براي مداواي خود خواهي خود حركت مي كنند ومي خواهند پرده از مشكل خود شان بردارند وشجاعانه بايد مبارزه كنند ؛شجاعت معنايش همين است
اشجع الناس من غلب هواه
شجاع ترين مردم كساني است كه برخود خواهي هاي خود فايق ايد
شجاعت به معناي زور مندي هاي ظاهري وقلدري هاي كاذب نيست، درآن عرصه وقتي كه پيروز شد راه عقلاني زيستن براي او اسان مي شود. اين كه گفته اند انسان بايد هميشه به ياد خدا باشد معنايش اين نيست كه زير لب ذكر بگويد،ذكر گفتن بد نيست اما معناي آن حرف اين نيست آدمي هميشه بايد كوچك باشد هر وقت كه اين فيلش ياد هندوستان كرد بايد اورا با چكش ياد خداوند فرو بنشاند؛ كوچكي اش را به او تلقين كند واين براي او خيرو بركت پديد مي آورددرمورد عوامل ديگري همانند جاي ضررعوامل ديگرمانند عاشقي كه باعث نازك كردن وجود آدمي مي شودو فربهي كاذب حاصل از خود خواهي را فرو مي شكند.