او از فربه شدن بیش از حد فقه شکوه می کند وبدین باور است که بافربه شدن فقه اخلاق لاغر تر ونزار تر شده است ومعتقد است که باید هریک جایگاه خویش را در یابد .

  همان گونه که در بخش نخست گفتیم رذیلت های اخلاقی به صورت های گوناگون جلوه گر می شود وعالمان اخلاق وسالکان راه طریقت برای پالودن ان رذیلت هاََُِ راه هایی را فراراه ما گذاشته اندومارا دعوت کرده اند تا با توسل به آن خویش را ازان رهایی بخشیم .حضرت مولانا خود خواهی آدمیان را نردبانی می داند که وقتی ازان بالاترر فتی خواهی افتاد. نردباني كه آدميان ازان بالا مي رود همين نردبان خود خواهي ها است ، ما ومن گفتن است  ما ومن كردنست خودرا به رخ ديگران كشيدن است ،خودرا برتر دانستن است ، خودرا پسنديدن است ، افتخار وابتهاج به خويشتن است ، خودرا بر ديگران مقدم دانستن است ، فربه از پندار خود بود ن است ، اين نردبان خلق است ، آدميان در طول رندگي شان ازاين نردبان بالا مي روند ؛تصور مي كنند كه هر چه هم بالاتر روند انسان ترند ، مهم ترند ، ووجود خودرا تحقق بيشتر بخشيده اند ؛اما به تعبير مولانا آدمي يك روزي ازاين نردبان خواهد افتاد وبلكه يك روزي بايد بيفتد اگر آدمي باشد  بايد به خود آيد واين نردبان را بگيرد وپايين بيايد يا حتا توبه كارانه ازان سقوط كند يااورا سقوط بدهد ، آن وقت معلوم خواهد شد كه هر كه بالاتر رود ابله تر است هر كه خود خواهي او بيشتر ابله تر ودر وقت سقوط ضربه اي كه به او وارد مي شود شكننده تر است واستخوان او بد تر خواهد شكست.

 

 نردبان خلق اين ماه منست     عاقبت اين نردبان افتادنست

 

 هر كه بالاتر رود ابله تر است   استخوان او بتر خواهد شكست

 

  براي اين كه آن  به  سقوط وآن هلاكت منجرنشودوآدمي به آن مرحله نرسد پيش ازآن بدست خود اين نردبان را بايد بشكند يا از اصل پاي براين نردبان نگذارد . راه هايي كه عارفان ما پيش نهاد كرده اند براي اين كه آدمي ازاين نر دبان بالانرود ودچار خود خواهي نشود يكي عشق است. .

 

   عشق نقش اخلاقي بسيار عميق تري دارد كم ترين آن اين است كه آدمي را آماده اي گذشت وفداكاري مي كند وپندار خودخواهي را از‌ادمي مي ستاند؛ يعني درواقع اورا به معناي واقعي آدم مي كند. فروتني كه گوهر انسانيت است آن را به آدمي تلقين مي كند ،آموزش مي دهد ، عشق آموز گار فرو تني است .فروتني ذاتي وگوهري نه فروتني ظاهري وبدني.

 

 شيوه هاي ديگري وجو دارد براي اين كه آدميان بر خود خواهي هاي خود فايق آيد اين شيوه ها راهم در شارعان گفته اند و در نزد مولوي مورد توجه بوده است كه مختصر بدان اشاره مي شود.

 

   انسان وقتي به بزرگتر از خود مواجه شود آن جاست كه آماده است كه سر فرود بياورد والا با خود چنين خواهد انديشيد كه بر همه چيز مي تواند غلبه وتفوق پيدا كند . راه فرو نشاندن آدمي اينست كه با موجودي روبرو شود كه هيچ گاه قابل غلبه وقابل پيروزي نيست ؛ راهش اينست، در مكاتبي كه خدا وجود ندارد امكان فربه شدن پندار آدمي خيلي زياد است، نمي گويم آنهايي كه ظاهرا خدا خواه وخدا پرست هستند دچار تكبر وخود خواهي نمي شوند ، اين بيماري عميق تر وصعب تر ازآنست  كه  به راحتي بتوان به درمان او دست برد، كار عمريست ،ريشه اي است ولي فراموش نبايد كرد اگر خدا آدمي را نتواند سر جاي خود بنشاند آن وقت هيچ چيزي ديگري نمي تواند ادمي را سر جاي خود بنشاند . نقش بسيار مهم خدا وند نزد خدا پرستان اينست كه در انها تلقين خضوع وفرو تني مي كند واين فروتني يك فروتني حقيقي است ؛ به آدمي مي گويد نه اين كه فقط تلقين مصنوعي كند مي گويد كه موجودي وجود دارد كه هيچ گاه براو غلبه نمي توان كرد ، تا هر جا كه آدمي بالا رود از اوبالاتر نمي تواند برود اين درك درك مهم است . خدا براي اين نيست كه فقط آدمي ازاو بترسد ؛ خدا فقط براي اين نيست كه آدمي به رحمت او ويا به بهشت او اميد وار باشد؛اين ها هست ا ما يك نقش در شخصيت سازي آدمي دارد و آن اينست  كه موجودي است كه به  آدمي تلقين خضوع مي كند وخود خواهي را ازاو مي ستاند، خدا پرستي به معناي واقعي كلمه اين است  اين كه مي گويد :ادمي يا خدا پرست است يا خود پرست وميان دوتا فاصيله اي وجود ندارد  اين حرف حرف عميقي است آدمي اگر خدارا نپرستد حتما خودرا مي پرستد؛ منتهي پرستيدن خود معنايش ان نيست كه  براي خودش نماز بخواند يا ازاين اداب ويژه اي ديني را به جاي آورد. معنايش آنست كه خودش را خدا مي گيرد وبراي خود قدر وقيمت هاي گزاف وكاذب قايل خواهد شد وچيزي هم در عمل جلودار او نخواهدبود. پيامبران خداكه خدارا به مردم شناسانده اند يكي از اغراض مهم شان همين بود كه درواقع مي شود گفت كه ؛ آمدند كه تابه آدميان بگويند كه شما خدا نيستيد ، همين تعيبير بسيار ساده ولب وگوهرسخنان انبيا را درخود دارد  به آدميان گفته شود كه شما آدمي هستيد نه خدا؛ آمده ايد دراين جهان انسانيت بورزيد ود فراخور يك آدم عمل كنيد؛ وقتي حرف مي زنيد در حد يك آدم حرف بزنيد ونه در خور خدايان ، به تعبير مولوي:

 

   هست الوهيت رداي ذوالجلال        هر كه در پوشد براو گردد وبال

 

   تاج ازآن اوست آن ما كمر         واي او كز حد خود دارد گذر

 

   اين تاج الوهيت برسر ما وبر سر هيچ كس قرار نمي گيرد ، همين كه به‌ادميان گفته شود كه هوس خدايي نكيند ، شماخدا نيستيد اخلاق خدايان نداشته باشيد ، اخلاق آدميان داشته باشيد ؛سياست خدايان نداشته باشيد سياست آدميان داشته باشيد، اين ها حرف هاي بسيار مهمي است فوق العاده مهم است ،شما اگر ريشه هاي ديكتاتوري را ريشه   امپراطوري را بگيريد ريشه يابي كنيد ريشه هاي ظلم را بگيريد، نهايتا بر مي گردد به اين كه كسي برود از موضع خدايي كار اخلاقي كند يا كار اخلاقي مي كند يا كار سياسي مي كند فوق العاده مهم است ُاين پندار اولوهيت را بايد از سر بيرون كرد كه به آدميان بايد فهماند كه در حد ادميان بايد سخن بگويند ، در حد آدميان عمل كنند ، در حد آدميان با آدميان ارتباط بر قرار كنند، خدا نيستيم ما، اين پيام انبيااست. خداوند وجوددارد به همين سبب ما خدا نيستيم ما خدا هم نمي شويم و بنابراين مرز عبور نا پذير ، يك سقف عبور نا پذيري وجود دارد كه كسي نمي تواند ازان سقف برتر برود وهوس برتر رفتن داشته باشد. يك ديوار محالي وجوددارد كه هر كه درآنجا برود  سرش به سنگ مي خورد اين انسان بايد بداند كه جايي است ، مقامي است ، حضور كسي است ، كه مي بايد آدم خم شود زانو بزند ،خضوع وارادت بورزد ،كوچكي كند وخوددرا كوچك هم بداند  .حقيقتا خود را كوچك هم بداند ، نه اين كه دردل چيزي بينديشد ودر عمل كارديگري بكند . معرفي خدا در اديان نقش اخلاقي اي كه دارد اين است كه كوچكي را براي آ دمي تلقين مي كند ودقيقا در كنا راين عبادات قرار مي گيرد درتمام عبادات نقش ذليل كردن آدمي را مي بينيد . ما از وقتي كه نماز را شروع مي كنيم والله اكبر مي گوئيم يعني اين كه خدابه حدي بزرگ است كه درحيطه اي وصف نگنجد؛ آدمي وقتي به ركوع مي رود به سجود مي رود وقتي خم مي شود در تمام اين اطوار، كوچكي خودرا دربرابر خدا به نمايش مي گذارد ، آدميان دعا هم مي كنند واز خدا چيزي مي خواهند وليكن  روح نماز چيزي ديگريست آن كوچكي كردن در برابر خداست اگر اين كوچكي كردن نباشد نمازي صورت نگرفته است .نماز اين نيست كه خدادربرابر خدا بيايستد وعبادت كند آدميان بايد دربرابر خدا بيايستد وعبادت كند، اين كوچكي كردن كه روح عبادت است دربرابر ذكر خدا وند اموزش داده مي شودبراي همان نقشي است كه گفتم .

 

  سومين عاملي كه در اديان معرفي مي شود ومولوي هم به‌ان اشاره مي كند عامل مرگ است .

 

   مرگ چيزي  است كه‌آدمي براو فايق نمي ايد .اين هم جايي است كه آدمي بايد زانو بزند وسر خم مي كند ياد مرگ فقط اين نيست كه ادم (به)ياد جهنم مي افتد واين كه آدم را مواخذه  كند آنچه كه در نفس انديشه ء مرگ نهفته است اينست كه هر قدرتمندي را ذليل مي كند،هر قدرتمندي وقتي به اين جا مي رسد مي  داند كه دربرابر او بايد سر خم كند ودر مقابل او نمي تواند غلبه كند آن چيز هايي كه واقعا غلبه ناپذيراند ، وقتي مطرح مي شوند ، آدمي را از خود خواهي هاي خودش برهنه مي كند وباعث مي شود كه قدري به تامل فرو برود براي اينست كه شما مي بينيد كه دراديان براين مسايل تاكيد رفته است . من ديده ام برخي ها سر اين را در نمي يابند ، می گوینددر جوامع جديد ،خصوصا در جوامع غربي اصلا ذكر مرگ مكروه است ،كسي چندان بهايي به اين امر نمي دهند ، وشادي وآنهم شادي هاي خيلي سطحي،  ختده هاُُ مانند جوك هاي تلويزوني غلبه دارد ،اين بايد به شما بگويدكه آدميان پاي در كجا نهاده است نمي خواهند با چيزي روبرو شوند كه به آنها تلقين حقارت مي كند .چيزي را به رخ آدمي بكشد كه بگويند وقتي به اين جا ها مي رسيد چاره اي نداريد، بيچاره مي شويد اين را نمي پسندند ، مايل هستند كه حرف هاي ديگري زده شود فعلا اين نكته درميان نيايد ، شما نامش را شادي مي گذاريد يا چيز ديگر وشايد چندين خاصيت روان شناسي هم براي ان بيان كند ودرباره ي خنديدن وآثار ونتايج مثبت آن سخن زده مي شود ولي زير اين خروار حرف هاي علمي حقيقتي ديگري نهفته است واين كه تمام اين بهانه است براي اين كه به انسان بهانه ي خود خواهي بدهند واجازه بدهند كه غفلت كند ازآن واقعي ترين واقعيت هايي كه در عمق حيات او جريان است اورا نبيند، اورا نفهمد به او نينديشد ازاو خبر نگيرد غافل باشد همه اي اين ها بهانه جويي است براي آن كه آن يك واقعيت تلخ ديده نشود  ورو نيايد. .

 

    شما ببينيد انسان چقدر با خودش مكر مي كند ؛ يك لشكري از بهانه هاي موهوم مي آفريند ، خرج مي كند ، نيرو به خرج مي دهد ،براي اين كه هم خود حقيقي را خودرا بپوشاند هم بر ديگران ، انواع توجيه هاي عقلاني را هم برايش فراهم مي كند ُآن عقل اسير ودر بند را كه گفتم  هم به دنبال مي كشاند، توجيه علمي روان شناسانه وروان كاوانه را هم مي كشاند براي اين كه يك واقعيت خيلي مهمي را نبيند ونگذارد وخدارا كم تر ببيند، مرگ را كم تر ببيند آن چيز هارا بياد نيارود،

 

 چرا نبنيد؛قصه ي تلخ بودن نيست ، قصه اينست كه آدمي از خود مي گريزد وچون آن واقعيت واقعيتي كه عين خود ماست ، جزيي خود ماست اورا از خود دور نگه مي دارد

 

    از كه بگريزيم از خود اين محا ل          از كه بر تابيم از حق اين وبال

 

 اين وبال ماست اين مايه ي هلاكت ماست كه به خود مان پشت كنيم وان راببينيم كه مارا سر جاي خود بنشاند، ازاو رو برتابيم  واز او استقبال نكنيم، دررا به روي او ببنديم و وبهانه بتراشيم ونشناسيم واورا از خانه خود دور كنيم؛ اين كاري است كه ما مي كنيم و بهانه هايش را هم پيدا كرديم. اخلاقي زيستن، اين گونه كه معلوم مي شود خيلي مشكل است؛ اما كدام كار مهم وبا ارزش است كه مشكل نباشد. راهش دردرجه اي اول اينست كه آدمي خودش را به جاي خود بنشاند ، هر كسيُ يك گير، يك قلقي در وجود خودش دارد ،بايد آن را خودش كشف كند ، نقطه اي حساسي درشخصيت خودش دارد وقتي به آن نقطه اي حساس ضربه بخورد تمام خود خواهي هاي او نا گهان جهش(پيدا) مي كند بيرون مي ريزدآن تجربه وآزمونيست كه هر كس با خودش انجام دهد ،اورا پيدا كند . در مقام حرف آسان است وليكن در مقام عمل مصداق يابي به تعدد افراد متعدد اند؛ حكم كلي نمي توان كرد اين البته وظيفه اي كساني است كه دغدغه اي اخلاقي دارند ودرد مندانه براي  مداواي خود خواهي خود حركت مي كنند ومي خواهند پرده از مشكل خود شان بردارند وشجاعانه بايد مبارزه كنند ؛شجاعت معنايش همين است

 

   اشجع الناس من غلب هواه      

  شجاع ترين مردم كساني است كه برخود خواهي هاي خود فايق ايد

 شجاعت به معناي زور مندي هاي ظاهري وقلدري هاي كاذب نيست، درآن عرصه وقتي كه پيروز شد راه عقلاني زيستن براي او اسان مي شود. اين كه گفته اند انسان بايد هميشه به ياد خدا باشد معنايش اين نيست كه زير لب ذكر بگويد،ذكر گفتن بد نيست اما معناي آن حرف اين نيست آدمي هميشه بايد كوچك باشد هر وقت كه اين فيلش ياد هندوستان كرد بايد اورا با چكش ياد خداند فرو بنشاند؛ كوچكي اش را به او تلقين كند واين براي او خيرو بركت پديد مي آورددر مورد عوامل ديگري همانند جاي ضررعوامل ديگرمانند عاشقي كه باعث نازك كردن وجود آدمي مي شود فربه كاذب حاصل از خود خواهي را فرو مي شكند

آنچه ازاین مقال نصیب ما می شود این است که آدمی به فرموده خداوند همیشه در خسران وزیان کاری است مگر این که ایمان بیارود وعمل نیک انجام دهد عمل نیک نیز بدون راهکار هایی که علمای اخلاق ارایه کرده اند مقدور ومیسر نیست. علمای اخلاق سه عامل مهم را شکننده ای خود خواهی انسان دانسته اند ؛ یک ؛عشق .دو؛ خداوند .سه یاد مرگ؛ امید آن که خدا مارا یاری کند ودرراه ساختن انسانی خویش قدم هایی استواری بر داریم .