بخش سوم

چرا ملت نیستیم؟

از مشابهت ها ی مهم ایرانی ها باا فغان ها گفتم، اما از تفاوت هاعمده میان مرم دو کشور سخنی نگفتم. اولین تفاوت ما باا یرانی ها آنست که ایران یک ملت است ، ملتی که همه اقوام وقبایل وعشایر آن سرزمین، خود را میراث دار سنت ایرانی می دانند.زبان فارسی را زبان مادر ی خود می شمارند وبر آن افتخار می کنند . فردوسی، حافظ ،سعدی ،جامی ومولوی ازآن همه ایرانی ها است .همه اقوام خود را میراث دار حافظ وسعدی می دانند. شیعه و سنی، کرد، لر وبلوچ همه وهمه.

  سنی تایبادی همان قدر ایرانی است که یک شیعه شیرازی، یک بلوچ سیستانی همان قدر ایرانی است که یک لرهمدانی. در کلام وبیان ایرانی ها نمی توان نکته ای را یافت که بگویند که ایران متعلق به فارسی ها یا ترک ویا کرد ویا بلوچ است .

  اما ما چه ؟

اصلا مایی وجود دارد؟

همه خود را افغانستانی می دانیم؟

  وقتی می گویئم ما منظورم مردم عوام نیست بلکه خواص وقشر تحصیل کرده این سرزمین است. متاسفانه گست در میان جماعت های این سرزمین هنوز هم ادامه دارد. قوم گرایی پررنگ تر می شود، ملای ما تحصیل یافته حوزه های دینی ما همان قدر به طبل قومیت می کوبد که تحصیل یافته دانشگاهی ما.

در کشور ما به انسان بودن که هویت مشترک همه انسان ها است ومار با جهان پیوند می دهد کمتر اعتنا می شود،اما به هویت قومی ونژادی واتنیکی بیش از همه تاکید صورت می گرد از انسانیت که فاخر ترین ارزش است به آن ارج نهاده نم یشود.اما به دیوار پوسیده قومیت ونژاد همه تکیه می دهند.

فخیم ترین ومهم ترین مفاهیم اخلاق وسیاست یعنی "عدالت" با میزان قومیت سنجیده می شود.به سخن دیگر تعریف قومی می شود.

خدای ما، پیامبر ما رهبران ما همه به رنگ قومیت درآمده اند وجامه قومیت پوشیده اند.

کافی است یک بار چشم باز کنید وبه اطراف خود بنگرید آنهایی قومیت ها را پشت سر خود می کشانند فقط بر مرکب  تعصب ها سوار اند که برای آنها بزرگی آفریده واگر نه به قول  مرحوم "دکتر شریعتی" پفیوزانی بیش نیستندنه دین دانرد نه عقل دارند نه سواد داریند نه تقویا دینی هیچ چیز هیچ ئچیز!

   نگاه کنید به رهبران هزاره ، تاجیک وازبیک ها،واقعا این ها سزاوار هستند که درراس ی قوم قرار گیرند؟

    قوم وغیره(سادات) وقتی در میان این همه مراد ومرید بازی، می کوشند ی پناه گاهی پیدا کنند وبر جایی تکیه کنند. گاهی به دیوار مرده تکیه می دهند وگاهی هم آدم ها کم عمق وب یمایه ای را پناه گاه خود می شمارند  ودر تعریف وتمجید آنها خود را به زحمت می افگنند ، به سخنان تهی از معنای آنها استناد می کنند وبه القاب وعنوان های واهی ملقب می دارندتا بلکه دراین میدان نفس گیر وپررقابت قومی از دیگران عقب نیافتند. در نهایت می بینند ومی دانند که این دیوارها پوسیده تر وشکسته ازآنست که بتوان برآنها تکیه کرد.

در آشفته کردن بیش ازپیش این وضعیت حکومت ها گذشته وحال که باید مدنی عمل کند ومدنی بیاندیشد نقش پررنگ داشته ودارد.

  وزیراطلاعات وفرهنگ کابینه کرزی تحصیل کرده فرانسه است، وقتی درسمت وزارت تعین می شود، با تمام توان می کوشد  واژگان زبان فارسی را که میراث همه ما است، در حد امکان وصلاحیت های خود بردارد.وبه جای آ واژگلان انگلیسی را بگذارد. کاش به جای واژگان فارسی، واژگان زبان پشتوراگذاشته بود. بدین ترتیب گسست ها از بالا تشدید می شود.

    در میان فارسی زبان ها وضعیت بهتر ازاین نیست ،هر فارسی زبانی که در جایی تعین شده وامکان تغیررا یافته است کوشیده است که زبان سایر اقوام را تحقیرکند ،اصالت واصلیت را به زبان خود دهد.

دیدن این صحنه ودرک این تراژدی کمر هر آدمی را خم می کند.

 وقتی از میراث سخن گفته می شود همه خود را میراثدار تمدن پنج هزار ساله می دانند! اما این درک وجود ندارد که یک رکن مهم این تمدن زبان فارسی است.چرا باید با زبان فاخر وفخیمی که همه در رشد وبالندگی آن نقش داشته اند بی توجهی صورت گیرد؟

این درد مشترک همه ما است که چرا ما ملت نشده ایم؟

عوامل جغرافیایی، سیاسی، اقتصادی این گست ها چه بوده وجوان تحصیل یافته کنونی کشور چه کاری باید انجام دهند که این وضعیت تغیر کند؟

اشرفغنی وقتی به آلمان رفت، مهاجران افغانستانی را دعوت به برگشت کرد، اما این پرسش را با خود در میان ننهاد واز افراد نخبه وتحصیل یافته این سرزمین نپرسید که علت فرار این مغزها از کشور چیست؟

  حکومت باید می دانست که تنها مشکلات اقتصادی علت مهاجرت نیست،

   که یکی از علت های عمده فرار همگانی عملکرد قوم گرایانه این حکومت است. که مجال زندگی انسانی را از جوان این کشور سلب کرده است.سیاست هایی که دریک سال گذشته  در پیش گرفته است، مجال زندگی را  تنگ تر می کند وراه نفس کشیدن را بند ساخته است. این ها کم دردی نیست.

چرا ما ملت نشده ایم؟  این پرسشی است که همه باید از با خود مطرح کنیم  ودرصدد یافتن پاسخ باشیم.

یاد آور می شوم که ایران یک نمونه است، می تواند هر همسایه  به جای آن بنشیند وما خود را با آن همسایه مقایسه کنیم وبر وضعیت خود وقوف یابیم .گرچه هیچ کدام از همسایه ها برای ما، نه الگوی زندگی می تواند باشد ونه الگوی سیاست وحکومت داری ونه هم الگوی زندگی مذهبی. ما مردمی هستیم که دراین جغرافیا زیسته ایم، شخصیت ما درهمین جغرافیای شکل گرفته است، تلاش کنیم که راه های زیست مسالمت آمیز انسانی را با همین ویژگی ها بیابیم. این ممکن نیست مگر این که فرهیختگان وفرهنگیان این کشور از لاک قومیت بیرون آیند ودنیا را وهم چنان افغانستان را از منظر فراختر وانسانی تر بنگرند.

ادامه دارد....