اما متاسفانه در کشورما بسیار دیده شده است که کثیری از مولفه های مورد استفاده در تحلیل سیاسی، مد نظر قرار نمی گیرد، حتی گاهی یک موضوع کوچک که می تواند به آسانی قابل تبیین باشد با کلمات وجملاتی پچیده می گردد که به ذهن خواننده و یا شنونده ایجا ابهام می کند.

     لذا هر تحلیل گرسیاسی باید ستون فقرات سیاست در کشور و پیرامون خود را بشاسد تا به یک تحلیل درست دست پیدا کند.

 تحلیل ها گاهی قبل از وقوع حادثه ای صورت می گیرد، که تحلیل گر بر اساس داده های اطلاعاتی که جمع آوری می کند رخدادی راکه در آینده ممکن است اتفاق بیافتد پیش بینی می کند، پی آمد وتبعات اجتماعی وسیاسی آن را مورد بحث وبررسی قرارمی دهد.

   این گونه تحلیل ها اگر بر اساس داده ها و اطلاعات درست صورت بندی شده باشد ،ممکن است پیش بینی تحلیل گر درست در آید وحادثه آن گونه که پیش بینی شده است اتفاق بیافتد. ممکن هم است داده های اطلاعاتی تحلیل گر درست نباشد و در نتیجه آن حادثه برعکس رخ دهد یآ آ نکه حادثه ای در جریان آن رخداد مسیر آن را به کلی تغیر دهد .

  به هر حال آنچه در تحلیل یک حادثه مهم  شناخته می شود مواد ومولفه های آن رخداد وحادثه است اگر دقت ورزی صورت گیرد، بی گمان آن حادثه آن گونه که پیش بینی شده رخ خواهد داد یا قریب به پیش یبنی رخ دهد.

  به نظر می رسد که دامنه این بحث چنان گسترده وعمیق است که مجال فراوان می طلبد وبستر مناسب. اما در این مقال غرض از مطرح کردن این عنوان آنست که کثیری از تحلیل گران سیاسی در کشورما،نه مواد لازم را برای تحلیل خود جمع آوری می کنند ونه هم از واژگان مناسب سود می برند، و گمان می برند که دست تحلیل گر در به کاربردن واژه ها چنان باز و گشوده است که می توانند هرکلمه و یا واژه ای که بخواهند به کار گیرند. در حالی که،محتوا وهدف تحلیل، دست تحلیل گر را در استفاده از کلمات و واژه ها محدود می سازد.

   به نظر نگارنده هر تحلیلی می تواند دو هدف عمده را تعقیب کند. نخست این که ابهامی که در یک حادثه وجود دارد را رفع کند، ابعاد مخفی و مکتوم آن حادثه را تا حد ممکن باز نماید.

  دوم آنست که راهنمای عملی ارایه دهد. اما چنانچه  حادثه ای درست تبین نگردد، در این صورت به جای آن که ابعاد و زوایای مخفی حادثه ای آشکار شود در ابهام بیشتری فرو می رود.

   البته هر تحلیل گری لازمست به ابعاد تاریخی واجتماعی مسئله ای که تحلیل می کند آگاهی داشته باشد وهم چنان به ریشه ها و زمینه های اجتماعی آن نیز توجه صورت داده باشد.

      اگر حادثه ای بدون ریشه های تاریخی و زمینه های اجتماعی آن تحلیل شود ،هیچ یک از اهداف را برآورده نمی کند ، نه نکته های مکتوم وپوشیده  را می تواند روشن کند ونه هم راهنمای درستی برای عمل میسر می سازد.

   به عنوان نمونه می توان به موارد چند اشاره کرد.  اگر تحلیل گری به جامعه خود القا کند که طالبان گروه بسیار "ریشه دار وخطر ناک" هستند. آیا به کاربردن این دو واژه در کنارهم ، واقعه را به خوبی بیان کرده ونقاط مبهم را روشن نموده یا آن که ابهام آفریده است؟

   به دید نگارنده، استفاده از این گونه واژه ها نسبت به طالبان نه تنها یک تحلیل درست ومبتنی بر واقعیت نیست بلکه برای تشویش اذهان عمومی به کارمی رود تا یک تحلیل واقعی .

    وقتی گفته می شود که طالبان یک گروه "پیچیده" هستند بر اساس کدام نگاه وپیش فرض این بیان صورت می گیرد. آیا با نگاه تاریخی این موجودات را پیچیده یافته اند، یا  آن که واژه ها واصطلاحات را بدون جایگاه  اصلی خود نشانده است .

  وقتی می گوئیم طالبان موجودات ریشه داری هستند این ریشه در کجا است ،در جامعه افغانستان در گذشته تاریخی افغانستان وجود داشته  ودر کجا پرورش یافته ورشدکرده است؟

  برای روشن شدن مقصد باید دربرشی از تاریخ سیاسی کشورنشان داده شود که ریشه های طالبان در آن مقطع وجود داشته و بعد ازآن با سیر تاریخ حرکت کرده تا بدین جا رسیده است.

 تاریخ افغانستان گواهی می دهد که، طالبان ریشه در تاریخ این سرزمین ندارد. برای آن که طالبان در داخل افغانستان و بر خاسته از جامعه افغانستان نبوده و نیست ،بلکه این گروه درخارج از کشور بر مردم ما تحمیل شده است، وآنهم برای مقصد خاصی.

   طالبان  از دو منظرگروه پیچیده نیستند. نه آیدیولوژی طالبان از پیچیدگی خاص و آن چنانی برخودار است و نه هم تشکیلات طالبان چنان غموض وپیچیده  است.

   بنابراین، پیچیدگی در مورد طالبان نیز هیچ معنای محصلی ندارد، و تحلیل گر، صر ف برای آن که تحلیل خود را عمیق نشان دهد، کلمات بی زبان را در کنار هم چیده  و واژگانی را به خدمت بیان منویات خویش گرفته است، که یا بار معنایی آن را نمی دانسته  یا آن که دقت ورزی لازم را بعمل نیاورده،

     واز سر سهل انگاری به کارگرفته است.

  واین چیدمان واژگان به جای آن که گرهی بگشاید و راهنمایی عملی باشد یا ابهام را ازاذهان بزداید ، بر ابهام ها می افزاید و خواننده را دچار یاس وگاه سر گیجه می کند.

 بنابر این درنزد تحلیل گران سیاسی این نکته باید روشن شده باشد که زمان استفاده "کیلویی" از کلمات گذشته است و برعکس دقت ورزی واستفاده از کلمات مناسب اولویت یافته وهر تحلیل گر باید بداند که  ازخشت کلمات چگونه استفاده کند که بنای تحلیل استواری را سامان دهد.

    ثاینا اگر منظور از تحلیل هم ارایه یک راهکار عملی باشد دراین صورت هم  ابهام آفرینی هایی که صورت می گیرد مسیر عمل را دچار مشکلات خاصی می نماید.

.اگر کسی طالبان را یک گروه سیاسی ساخته و پرداخته یک کشور خارجی بداند - که مبتنی بر واقعیت است - ومعتقد باشد که این گروه برای مقصدی خاصی ایجاد شده و دارای کار ویژه ای خاصی است،بی شک مواجهه با این گروه با این ویژگی راهکاری را می طلبد، و اگر کسی باور مند باشد که گروه طالبان دارای ریشه های عمیق فکری درتاریخ افغانستان است، بی تردید راهکار هایی دیگری می طلبد.

  همان گونه که اگر یک تحلیل مبتنی بر واقعیت های تاریخی واجتماعی باشد خواننده را به سویی خواهد کشانید واگر برعکس باشد خواننده رابه سویی رهنمون خواهدشد.

 برای روشن شدن این مبحث شاید به همین مقدارکفایت کند، گرچه دراین مورد سخن به فراوانی می توان گفت که در مجال ومقال دیگر بدان خواهیم پرداخت .