از صلح تا صلح، خلای پرناشدنی میان حکومت ومخالفان
تجربه ثابت کرده ، تا یک دید مشترک نسبت به تعریف "صلح" بوجود نیاید امکان به ثمر نشستن این گونه نشست ها بعید می نماید.
. این ذهینت ازاین جا ناشی می شود که جنگ هایی فراوان وخشونت های بی شماری دردینا بوقوع پیوسته وسالها دوام آورده و تا وقتی دید مشترکی بوجود نیامده صلحی ایجاد نشده است.
البته تنها واژه صلح نیست که گاهی واژگان دیگری نیز نزاع برانگیخته و تا وقتی هم تعریف مشترک ویا نزدیک بهم بوجود نیامده نزاع هم چنان ادامه پیدا کرده است. آزادی،قانون،حکومت،بسیاری از وآژگان دیگر با چنین سرنوشتی مواجه بوده اند.
یکی ازهمان واژگان ومفاهیم بلند انسانی "آزادی " است که در نظر یک حکومت دیکتاتور،یک معنا دارد، در دید یک گروه آزادی خواه معنای دیگری را افاده می کند.
آزادی دردید یک گروه هرج و مرج طلب و قانون گریز به معنای ایجاد میدان فراخ برای پیشبرد اهداف قانون ستیزانه است ،در حالی که آزادی برای آدمیان با اندیشه ایجاد میدان باز و فراخ برای مطرح کردن ایده ها و اندیشه های خود است.
آزادی برای آدمیان فا سد و قانون شکن مجالی برای قانون شکنی است ،و برای یک حکومت مردمی ایجاد نهادهای قانون مند و بسامان ساختن امورمردم و ایفای حق، حق گزارن است.
همه از نبود آزادی دررنج و تعب اند. اما آزادی برای دزدان عبارت ایجاد فضای دزدی وچپاول مال و دارایی های دیگرانست ، در حالیکه ازادی برای بهره مندان از پول وسرمایه فضای ازاد بر ای سرمایه گزاری وبردن منفعت بیشتراست.
"صلح" هم ازآن واژگان مقدسی است که هر گروه و دسته ای تعریف خاصی ازآن درذهن خود دارند .صلح ایجاد نمی گردد، مگر تا وقتی که هردو طرف صلح خواه به یک دیدگاه واحد رسیده باشند یا حد اقل نسبتی میان هردو تعر یف بوجود آمده باشد.
به نظر می رسد که میان حکومت افغانستان و گروه طالبان هنوز واژه "صلح" معنای یگانه ای را افاده نمی کند، که گاهی معنای متناقض هم دارد. و تا وقتی هم که این معنای متناقض دراذهان هردو طرف باشد، ، صلحی برقرار نخواهدشد.
چه صلح به عنوان یک وسیله در نظر گرفته شود و یا به مثابه یک هدف، در هردو صورت باید تعریفی مشترکی ازآن صورت گیرد که برای هردو طرف قابل قبول باشد، یا نسبت مشترکی میان تعریف هر دوطرف بوجود آمده باشد.
اگرحکومت افغانستان بدین باور باشد که ایجاد صلح زمینه های توسعه فرهنگی ،اجتماعی واقتصادی را بهمراه آورد، اما طالبان از صلح توقع داشته باشند که آیده آل های خود را در افغانستان به کرسی بنشانند، دراین صورت دو تعریف متناقض از "صلح"صورت گرفته است.
این تعریف متنافقض است که نشست های صلح به نتیجه منجر نمی گردد.
گرچه سخت است که هردو طرف ، دید گاه های خود را بر دیگری تحمیل کند و از طرف مقابل بخواهد که نظریات او را بپذیرد. اما آنچه حکومت افغانستان می تواند انجام دهد آنست که چنان عمل کند که عرصه را بر طالبان تنگ کند تا این گروه را مجبور سازد که دید گاه حکومت افغانستان را بپذیرد.
عملیات انتحاری طالبان درشهرها وجدیدا علیه خبر نگاران از یک طرف و مطرح شدن پیش شرط هایی از جانب طالبان، باید این ذهینت را بوجود آورده باشد که مذاکرات سریالی بدون رسیدن به تعریف واحد از صلح، جز اتلاف وقت وتحمیل هزینه های سیاسی واقتصادی بر مردم وحکومت دست آوردی نخواهد داشت.
بنابراین توجه حکومت باید به این امر معطوف شود که بتواند فشارهای لازم را بر طالبان وارد آورد. حکومت لابد می داند که منبع مهمی که طالبان راتغذیه می کند، فقر، گرسنگی وبیکاری از یک طرف وفرهنگ افراط پروری از طرف دیگر است.
لذا اگر حکومت سیاستی را در پیش گیرد که بتواند زمین حاصل خیزذهن مردم را با تبلیغات ضد افراط گرایی در اختیار گیرد، گامی مهمی در راه محدود کردن طالبان برداشته است. گام دوم، شدت عمل نظامی و تنگ کردن عرصه بر طالبان است .
طالبان در پانزده سال گذشته نشان داده اند که بدون فشار نظامی تن به صلح و پذیرش دید گاه حکومت افغانستان نمی دهند، لذا تکیه بر نیروی نظامی گزینه مطلوب دیگری است که می تواند دولت افغانستان را در پیشبرداهداف خود یاری رساند، وطالبان را وادار سازد که دربرابر خواسته های حکومت و تعریف حکومت ازصلح تمکین کند. گزینه های سیاسی نیز می تواند مورد توجه حکومت قرار داشته باشد.وقتی که درنشست چهارجانبه قدرت های بزرگ جهانی شرکت می کنند، وهمه طرف ها بر مبارزه علیه تروریسم سخن واحد برزبان می آورند، و از مبارزه مشترک سخن می گویند، حکومت افغانستان ازابزار دیپلماسی باید استفاده بهینه کند، دید گاه خود را بر نمایندگان این کشورها بقبولاند که طالبان وحامیان آنها را تحت فشار قراردهند.
به هرروی، گرچه تلاش برای متقاعد کردن گروهی که جززبان خشونت زبانی دیگری نمی فهمند ، دشواراست اما چاره وگزیری جز در پیش گرفتن راه های گونا گون وتحمیل تعریف خود بر این گروه نیست.