صلح، آرزوي دست نيافتني
اگر نظام معرفتي به دو بخش مدرن و ماقبل مدرن تقسيم شود، در معرفت ماقبل مدرن اذهان و انديشه هاي انسان رشد نيافته است. منطق كاربرد اندك دارد، جوامع انساني براي بدست آوردن مطامع و منافع بيشتر از سلاحي سود مي جسته اند كه نفع بيشتري را نصيب شان سازد، زيرا گفت و شنود، افهام و تفهيم و مذاكره كم تر بود و يگانه اسباب كسب منافع قوت و قدرت بازو و سلاحهايي بود كه در دست شان قرار داشته است، لذا يك گزينه بيشتري وجود نداشته و از اين رو كوشش مي شده است تا منافع خويش را از اين راه تأمين نمايند؛ جنگ ها، خشونت ها، خونريزي ها و قساوت ها در آن نظام معرفي و متناسب، آن معرفت قابل تحليل و ارزيابي است؛ اما منطق حكم مي كند كه در نظام معرفتي جديد و رسيدن آدميان به عقلانيت مدرن و انديشه هاي جديد اسباب ووسايل فزيكي بايد كم رنگ تر مي شد زيرا جايش را به منطق وعقلانيت مدرن سپرده است از ميزان خشونت ها نيزكاسته مي شد، ديگر تيمور و تموچين «چنگيز» ظهور نمي كردند، كشور گشايي ها بوجود نمي آمد، بشر مدرن با استفاده از ابزار مدرن به زندگي انساني و عقلاني خويش دوام مي دادند؛ وليكن ديده شد كه اين چنين نيست، منطق مدرن، انديشه هاي مدني و ظهور و بروز فلسفه هاي اخلاقي مدرن هيچ كدام نتوانست برخشونت و جنگ غلبه كند، آدميان براي تأمين منافع خويش حد خويش را بشناسند و با به رسميت شناختن حدود قانوني ديگران، منافع خويش را تعريف كنند، اگر چنگيز، تيمور، و نادر افشار، عبدالرحمن وجود نداشت و ندارد، هتلر، موسوليني، استالين و بسياري از ديكتاتور هاي خوردوكلان ديگر ظهور كردند و دنيا را به آتش كشيدند.
وقتي ميزان كشتار و خشونت و درندگي جنگ جهاني اول و دوم مورد بررسي قرار مي گيرد به مراتب بيشتر از تمام جنگ هايي است كه در طول تاريخ صورت گرفته است.اگر مدرن شدن از بار جنگ ها مي كاست بايد در قرن بيست وبيست ويك جنگي صورت نمي گرفت وانسان بي گناهي كشته نمي شد.اما ديده مي شود كه منطق مدرن، اسباب و وسايل مدرن در خدمت جنگ،كشتار و خشونت قرار گرفته است، آدميان متمدن بيش از آدميان غير متمدن به جنگ پرداخته اند و بي رجمانه آدم كشته اند ومي كشند ويران كرده اند وويران مي كنند؟ وقتي بار ورشدن انديشههاي انسان با منطق وعلم مدرن نتواند از جنگ جلوگيري كند پس چگونه مي توان از جنگ جلو گيري كرد؟
اگر گفته شودكه عقلانيت جديد و اسباب و لوازم مدرن مي تواند آدميان رابه حق خويش آگاه سازد، حدي براي آن ها تعيين كند تا او از حدود خويش پاي فراتر نگذارد، ديديم كه اين گونه نشد، جنگ هاي خانمان برانداز قرن بيست در ميان آدميان مدرن و باعقلانيت و فلسفه ي مدرن بوجود آمد، لذا اگر آدميان به فراگيري عقلانيت مدرن فراخوانده شود، نمي توان به صلح و ثبات دست يافت. برخي نيز جنگ هاي گذشته را ناشي از جهل آدميان گذشته دانسته اند ومي دانند و راه بيرون شد از جنگ و خشونت را فراگيري دانش و علم مي دانند، نگاهي به جنگ ميان طالبان و دولت و مردم افغانستان نيز يا به صورت تلويحي يا آشكارا بدين نكته اشاره مي كند كه طالبان بنابر خصلت بدوي و دوري از دانش و دانايي به خشونت دست مي يازند و اگر اندكي از معرفت و آگاهي اطلاع داشتند، دامنه ي خشونت ها فراچيده مي گشت، زندگي در سايه سار صلح بر مي گشت و به بار مي نشست. با آن كه دانش و معرفت يك ارزش فوق العاده مهم است؛ اما اين پرسش هم چنان بي جواب مي ماند كه مگر خرابي دنيا در قرن بيستم و استفاده از سلاحهاي مرگ بار و بمب هاي هسته اي و كيمياوي توسط آدم هاي نادان و بي علم ايجاد گشت يا آن كه دانايان و آگاهان به اين همه جنايت دست گشودند و دنيا را به سوي تباهي سوق دادند؟
امروز در فلسطين اشغالي، ابتدايي ترين حقوق انساني فلسطيني ها مورد تعرض و تجاوز قرار مي گيرد، حكومت هاي دموكراتي كه هر سال ده ها دفتر از نقض حقوق بشر مي نويسند و مي گويند دم فروبسته اند و مردمي را به حال خود گذاشته اند و گويا نه حقوقي دارند و نه نقضي صورت مي گيردپس مي توان گفت كه علم نيز به تنهايي گره گشاي آدميان امروز نيست.
برخي نيز بدين باوراند كه كم رنگ شدن آموزه هاي ديني از علت هاي بروز جنگ ها و خشونت ها و درنده خويي ها است؛ اما متأسفانه ديده شده است كه انچه در اروپاي قرون وسطي صورت گرفت وآن چه در تاريخ اسلام از سوي حاكمان مسلمان ديده مي شود به نام دين صورت گرفته است ودين بيشترين وسيله نزد عدهيي براي خشونت ورزيدن بوده است، همين اكنون وقتي طالبان گلوي آدمي را مي برد وشكمي را مي درد،به نام دين و خدا و جهاد مي برد،لذادين به مثابه ي تيغ دودم است، مي تواند بكشد مي توند زنده كند،همانگونه كه قرآن شريف مي فرمايد "يضل به كثيرا و يهدي به كثيرا" مي تواند باعث جلوگيري از جنگ شود و مي تواند باعث و باني جنگ باشد و هم مي تواند از جنگ ها بكاهد.
در مجموع به اين نتيجه دست مي يابيم، كه نه فلسفه مدرن و عقلانيت جديد، نه علم و دانش و آگاهي و نه هم دين هيچ كدام نمي تواند تأمين كننده صلح، آشتي در ميان جوامع انساني باشد، اصل ديگر لازم است تا آدميان را وادار سازد كه تن به صلح دهند و از جنگ و خشونت بپرهيزند، آن كه منادي آن پيامبران الاهي بودند و آدميان را به اخلاق آدمي دعوت مي كردند و به آنان مي فهمانيدند كه شماخلق شده ايد تا بندگي كنيد، نه خدايي، آن كه حضرت مولانا گفت:
آدمي را پنجه و ناخن مباد
كه نه دين انديشد نه سداد
آدمي كه وسايل واسباب در اختيار خويش داشته باشد اما يك نيروي اخلاقي اورا از درون از كردار واعمال زشت باز ندارد هيچ گاه صلح پايدار نخواهد گشت فروهشتن تفرعن و خدا منشي، زياده خواهي، خود بزرگ بيني، يك علت بيشتر ندارد و آن خود آدميان است تا اين خود سرنگون نشود، تا آدميان در مكتب انبياي الهي درس آدميت نياموزند، جنگ و خشونت و درنده خويي سايه ي سهمگين خود را از سرآدميان كوتاه نخواهد كرد.
مادر بتها تب نفس شما است. اگر تصفيه و تزكيه روحي براي آدميان بوجود نيايد چه بسا كه اختيار كردن دين خود فايده اي چنداني به حال آدميان نداشته باشد، روي همين اصل است كه اولين آيه ها از سوره مباركه بقره بعد از برطرف كردن ترديد و شك از قرآن ؛آن را هدايت گر كساني مي داند كه با تقوا و خدا ترس باشد.
به اميدآن روز كه صلح هميشگي در سايه ي تربيت اولياي الهي در سراسر جهان گسترش يابد و نهال منيتها، خودخواهي ها از سرزمين ضمير آدميان بركنده شود.