گفت و گوازاین جا آغاز شد که بعد از مدت ها، دیدار ی میان من و دوست عزیزم اتفاق افتاد. این گفت و گو به هیچ عنوان نباید این همه طول می کشیدبر عکس به طول انجامید، دلگویه هایی زیاد میان من او ردو بدل شد. سرانجام به این جا منتهی شد، که دوستم از پیش آمد برخی گفته سخت رنجیده خاطر و دل غمین بود. هی آه می کشید وافسوس می خورد که چرا این گونه شده است، چرا روز به روز آتش دشمنی ها شعله ور تر می شود ،نفاق و بد بینی میان اقوام افزایش می یابد وامکان یک زندگی ارام وبی دغدغه را از مردم سلب می شود..

گفتم:به تر نیست ازاین مقدمه چینی بگذریم و حرف دلت را راست و پوست کنده بمن بگو یی که چه شده ودل مشغول چه هستی وچرا این همه به خودت فشار می آوری تا حرفی که دردل داری کتمان کنی؟

گفت: راستی گاهی همه حرف هارا نمی شود گفت و گاهی هم اصلا گوش شنوایی وجود ندارد تا گفته شود.

گفتم: بگو حد اقل می دانی که گوش من بیکار ودر خدمت شنیدن حرف های تو است. با شوخی ادامه دادم، که در گذشته هم همین طوری بود هروقت دلت می گرفت ودنبال گوش بیکار می گشتی که پیدا کنی می آمدی سراغ من تا حرفهایت را به من بگویی؛

گفت: راستی حرفی که می زنم ابتکار من نیست بلکه باز تاب همین حرف هایی است که در همین صفحات فسبوک زده ودیده می شود. گفتم: خب توهم فسبوکی شدی، خدا کند که به این صفحه جادویی معتاد نشده باشی. گفت: معتاد نشده ام ،گرچه می بینم که زندگی برخی جوان ها دراین ره هدر می رود. گفتم : خدار ا شکر که من و تو جوان نیستم وبه این آسانی ها معتاد نمی شویم. ادامه دادم که حرف دلت را بگو، از چی چیزی دلگیر وغمگین هستی وچه حرف هایی این همه بدلت سنگینی کرده است وخاطرت ازرده است.

گفت: گاهی که فرصت می کنم به اینترنت مراجعه می کنم تا از خبر هایی که در کشور اتفاق می افتد با خبر شوم، سری هم به صفحه اجتماعی فسبوک می زنم تا از دوستان احوالی گرفته باشم یا پیامی دریافت کنم . گاهی می بینم که برخی کاربران صفحات اجتماعی، چنان سخنان ازار دهنده می گویند، چنان زهری می پاشند که دل آدم می گیرد که دوباره مراجعه کندیا بخواهد مطلبی دست گیرش شود. گفتم :چطور؟

مورد خاصی پیش آمده ؟

؟

گفت: نه ولیکن اصل حرف از گذشته است اما گاهی چیز ها ی دل ناپسندی گفته می شود که نه به منفعت است ونه به مصلحت.

گفتم : مثلا؛

گفت:ما یک تاریخ نزدیک به سه صد سال را پشت سر گذاشته ایم تلخی ها ومرارت های زیادی برما رفته است به ویژه برمردم هزاره.

گفتم :درست تا حدی که من تاریخ می دانم حرف شما را می فهمم.

گفت: آنچه که برما گذشته است می توان دو گونه با آن مواجه شد. گفتم: کدام دو گونه؟

گفت : یکی این که تاریخ را بخوانیم، بر مرارت ها وتلخی های تاریخی خودآگاه شویم، هزارن لعن ونفرین بر حاکمان گذشته نثار کنیم، که چرا چنین مصیبت های هولناکی رابر مردم تحمیل کرده اند. این کار را دست مایه لعن وطعن دیگران قرار دهیم. هی هر از چند گاهی به بهانه ای آن که آن شاه متعلق به فلان قوم بوده . آن قوم را مورد نفرین ونفرت قرار دهیم ، همه یک قوم را متهم بداریم. کینه همه را دردل خود زنده نگهداریم .دراین صورت تاریخ خواندن تزنده نگاهداشتن لعن ونفرین بر گذشتگان تاریخی می شودکه این تلخی ها را بر ما تحمیل کرده اند. یعنی یک «مخته» دایمی راه انداختن ودیگران را دعوت کردن که دراین مخته با ما همگام باشند .

نگاه دوم به تاریخ آنستکه تاریخ را بخوانیم،

نقد کنیم، ریشه های ظلم ها ستم هارا پیدا کنیم، از انگیزه های پشت سر جنایت هایی که صورت گرفته پرده بر افگنیم، بگذاریم که تاریخ عبرتی باشد برای ما تا اینده تکرار نشود، اصلا مراجعه به تاریخ برای آنست که رو به سوی آینده بهتر داشته باشیم، تاریخ برای ما عبرت باشد تا حرکت ها ی آینیده ای دقیق تر ودرست تر انجام پذیرد.

گفتم:درست می گوئید.

آنچه گفتی فهمیدم وموافقم. اما منظور اصلی ات را نگفتی که با این مقدمه چینی چی چیزی را می خواهی بگویی.

گفت:

برخی از ما متاسفانه تاریخ گذشته خودرا دست مایه قرار می دهیم تا تخم نفرت بکاریم.انگار که زمان ایستاده است، آنچه شاهان گذشته انجام داده اند عینا تکرار می شود ،فکر می کنیم هنوز عبدالرحمن خان زنده است، هنوز آن لشکر ،خدم حشم آن سلطان جبا ر وجود دارند. ما می کوشیم تولید نفرت کنیم ،تعدادی را دشمن همیشگی خود بدانیم ونسبت به آنها کینه به دل داشته باشیم.

گفتم می خواهید بگوئید برخی ها دید تاریخی به گذشته ندارند ، گذشته با گذشته تحلیل نمی کنند می کوشند با بازسازی گذشته، گذشته هم چنانه جریان پیدا کند؟

گفت تقریبا چنین چیزی. در حالی که همه چیز مشمول سیرتاریخی می شود. چرا تاریخ گذشته ما ازاین قاعده مستثنا باشد؟

ادامه دارد