گفت وگو های خود مانی
گفت: چه بگویم، دست خودم نیست گاهی یک رخدادکوچکی تمام ارامش وامنیت روانی آدم رابه هم می ریزد. انگار کسی در انبار نفت آتش ریخته باشد.
گفتم: انبار نفت یا انبار باروت؟
گفت هرچه سوزنده تر ودرناک ترباشد همان!
وقتی این سخن را شنیدم ، فکر کردم شاید رخداد مهمی در زندگی اش رخ داده باشد . از حساس بودن بیش از حدش خبر داشتم که گاهی کوچکترین حادثه بر زندگی اش چنان اثر بزرگ می گذارد که نمی شود تعریف کرد. این بار هم همین فکربسرم افتاد، خیال کردم کدام حادثه ای غریبی برای دوست دیرینه ام اتفاق افتاده باشد.
گفتم مثلی که کشتی ها یت غرق شده باشد.
گفت: تو هم هی آدم را جدی نمی گیری. ادامه داد که قبلا که این گونه نبودی تراچه شده که این همه بی خیال شدی .
گفتم: از خیال من وتو چه ساخته می شود،روز گار بازی های خودرا می کند، هیچ از ما نمی پرسد حال ما غمگین باشیم یا نباشیم به حال گردش رو زگار چه تاثیری می گذارد؟
گفت: تا این جارا درست می گویی .اما نمی توان دربرابر رخداد هایی که در گوشه وکنار کشور رخ می دهد بی تفاوت بود، وهیچ واکنش نشان نداد ؟
گفتم منظور آنست که واکنش ما دردی ر ا دوانمی کند .
گفت: منظور ما دوای درد نیست . واکنش ما نشان می دهد که ما هنوز زنده ایم ودربرابر حوادث ورخداد ها ی بزرگ وکوچک پیرامون مان ،عکس العمل نشان می دهیم.طبیعی است هر موجود زنده چنین است.
به خاطری که بتوانم همدلی کرده باشم وکمی ازبار غصه هایش را کاهش دهم.
گفتم: بگو چه شده ؟
گوش می کنم.
عجب دنیایی است یک دیدارساده به کجا ها که نمی انجامد.
باری؛ گفته اند گپ از گپ م خیزد.
ادامه دارد