جامعه شناسان معتقدند كه ملت سازي يا فرايند ملت شدن بسته به خواست حكومت ها نيست بلكه حكومت هاي مدرن بر ساخته اي ملت هاست نه اين كه حكومتي براساس علايق وسلايق خويش به ملت سازي بپردازد؛ اما آن چه دراين جا ‌ازآن سخن مي رود نقش حكومت ها به عنوان يك نهاد مدني است كه چه تاثيري  در ايجاد روحيه اي ملي يا ملت سازي مي  تواند داشته باشد. پاسخ آنست كه در جامعه هاي مدرن ميان حكومت وملت رابطه اي يك سويه حاكم نيست بلكه رابطه دوسويه يادياليك تيكي وجوددارد بدين معناهمان گونه كه  ملت هادر ايجاد حكومت هاي ملي  نقش محوري دارند به همان ميزان حكومت ها نيز --براساس تعريفي كه ازآن صورت گرفته است- بايد نقطه اي اتصال ميان نهاد هاي اجتماعي باشدوحكومت از طريق اجراي قانون اساسي به يكي از تعهدات ملي خويش دراين راستا عمل مي كند . بنا براين مي توان چنين گفت كه ملت ها يك واحد كلان جامعه شناختي است  كه بسياري از مولفه هاي خورد وبزرگ ان را در كنار يك ديگر نشانده است؛ چنان كه  وقتي مي گوييم ملت يك واقعيت جامعه شناختي است بدين نگره نظر داريم كه ملت يك مفهوم ذهني مطلق نيست كه بتوان آن را در اذهان ساخت وآن گاه به بيرون عرضه داشت وبه صورت يك واقعيت درآورد، منظور از ملت سازي آن هم نيست كه مهندسان اجتماعي در صددايجاد وخلق آن باشند و به تعبير جامعه شناسان ملت سازي يا همبستگي ملي عبارت است هماهنگي ميان اجزاي تشكيل دهنده اي كل نظام اجتماعي است.

 همبستگي ملي از ديد جامعه شناسان داراي چند مرحله است كه به برخي ازآنان اشاره مي شود.

1- استقرار دولت در حدود وسر زمين معين

2-يك سان سازي فر هنگي از طريق دستگاه هاي آموزشي

3-تقويت هويت وهمبستگي ملي از طرق توزيع خدمات رفاهي

  ملت سازي دراين معنا داراي دوبعد است

  1-گسترش عمومي دولت 2-گسترش حقوق عمومي شهر وندان  (1)

حقوق شهر وندي مهم ترين عنصر ومولفه اي مفهوم همبستگي ملي شمرده مي شود  اما نقش دولت ها در ايجاد همبستگي  ملي- همان گونه كه ذكر شد- كمك به تسريع اين فرايند است وقتي از يك سان سازي سخن مي رود  به معناي ا يك سان سازي يدولوژيك  نيست كه برخي حكومت ها خودرا ملزم مي دانند تا همه مردم رامطابق ذهنيت خود بسازد وجامه اي ايدولوژيك بر همه طبقات واقشار اجتماعي بپوشاند؛ بلكه يك  سان سازي اجتماعي دراين جا بدين معناست كه شاخص هاي فرهنگ عمومي مورد قبول همه باشد بايد  چنان بسط پيدا كندكه درهر نقطه اي از يك زيست گاه مشترك مورد قبول همه واقع شود  واين يك سان سازي نيز هيچ گاه بر اجبار واكراه استوار نيست. ملت شدن يا همبستگي ملي طي كردن راه دشوار وپر فرازوفرودي است ،حكومت هايي  كه با انديشه ي ملي ايجاد  مي شوندبايد روند هاي مثبت  ملت شدن يا همان همبستگي ملي را تقويت كند وهم مانع اختلالي شود كه در مسير همبستگي ملي قرار گرفته يا مي گيرد .افغانستان اززمره كشو رهايي مي باشد كه همبستگي ملي هيچ گاه به صورت مطلوب آن وجود نداشته است ، اگر از نقش حكومت ها درايجاد اين روند سخن گفته مي شود متا سفانه حكومت هايي كه در تاريخ افغانستان به وجود آمده اند بنابر ماهيت غير ملي كه داشته اند دراين جهت تلاشي صورت نداده اند حتا ازدرك ضرورت امري به نام همبستگي ملي نيزعاجز بوده اند  و بحران هاي سي سال گذشته براين واگرايي ها افزوده است ومردم افغانستان را بيش ازپيش به سوي پراگندگي سوق داده است حتا همبستگي  هاي ماقبل مدرن نيز از هم گسسته شده است.      

همان گونه كه جنگ هاي گذشته  زير ساخت هاي  اقتصادي وفرهنگي كشور را به ويرانه تبديل كرد.فراراه همبستگي ملي يا ملت شدن نيز اختلال ستبري را ايجاد نمود. با نگاه جامعه شناختي مي توان دوگونه مانع را در ايجاد ملت شدن بر شمرد يكي آن كه  نفس جنگ وخشونت گسست هايي را به صورت  طبيعي به وجود مي آورد يعني اقتضاي طبيعت جنگ همين گونه است وخشونت ها را افزايش مي دهد از ميزان هم پذيري اجتماعي كاسته مي شود ،روحيه اي تساهل وگذشت ميان ساكنان سرزمين رخت بر مي بندد، جرقه اي، آتشي را بر مي افروزد ، وخرمني را مي سوزد .مانع دوم كساني بودند كه درجو ملتهب  افغانستان به عنوان مراجع وپناه گاه هاي مردم قرار گرفتند ، يا آن كه  خودرا بر مردم وسر نوشت شان تحميل كردند در جنگ چهارده ساله اي مردم عليه روس ها اين مردم افغانستان نبود كه براي خود رهبر تعين كرده باشند ،بلكه اين رهبران جهادي بودند كه با استفاده از فضاي جنگ وداشتن امكانات وارتباط سر شار بر مردم تحميل شدند وحاصل وپيآمداين تحميل، گسست هاي فزاينده اي بود كه مردم گرفتار آن شدند  اين رهبران تحميل شده يا بر اثر جهل ونا آگاهي كه داشتند آتش قوميت راشعله ور كردند يا آنكه براي رسيدن به منافع شخصي يا گروهي بر آتش نفاق ها روغن ريختند كه به صورت عمدي در متوقف كردن روندهمبستگي ملي موئثربودند. حزب دموكراتيك خلق باايجاد ساختار هاي قومي عملاو علنا در جهت گسست هاي اجتماعي گام بر داشت ، آنان از قوميت استفاده اي ابزاري كردند وهر قومي را از ديگري تر ساندند وبه هريكي القا كردندكه قبل ازآن كه قومي ديگر شمارا ازميان بر دارد شما بايد خودرااماده اي دفاع كنيد ايجاد وزارت اقوام وقبايل و هم چنان ايجاد رياست هايي درزير مجموعه اي آن وزارت به عنوان هر قوم نمودار همين تفكر تفرقه افگنانه بود ، واين ساختا رهاي تفرقه افگن زماني ايجاد شد كه هم زمينه هاي تاريخي وجودداشت وهم جو ملتهب جهاد اين واگرايي وايجاد تنش هاي طاقت فرسارا گسترش مي داد؛و اما سپري شدن دوران جهاد وبه قدرت رسيدن  حاكميت مجاهدان انتظار آن بود كه اين جو وفضاي كاذب شكسته شود وحكومت جديد بتواند مرهمي براي كاهش التهاب هاي  اجتماعي بگذارد؛ اما دولت مجاهدين كه خود بر ساخته اي همين ساختار قومي بود به جاي كاستن ازاين تنش هاي خونبار بر اين آتش هيزم افشاند  واين آنش را بيش از پيش شعله ور كرد.

طالبان نيزگرايش افراطي تري كه داشتند بر جو خصومت افزودند. اين وضعيت هم براي جامعه اي بين المللي آشكار شده بود. فرا رفتن ازاين وضعيت وپشت سر گذاشتن آن جز با ايجاد يك دولت ملي ميسر نه بود  ازاين رو مجامع بين المللي با شناخت دشواري ها ي افغانستان وبه خاطر  حل دراز مدت آن وايجاد يك حكومت ملي  وتسزيع درروند ملت سازي اين وظيفه  رابه دوش دولت انتقالي گذاشت تا در كنار عملي كردن ساير مواد كنفرانس بن به امر همبستگي ملي كه ازآن ملت شدن تعبير شده بود نيز بپردازد طبق مواد كنفرانس بن  اقاي كرزي بايد دراين چند سال حد اكثر تلاش مي ورزيد تا اين روند به تعويق افتاده بار ديگر به جريان مي افتاد. لازم بود دولت كرز ي با استفاده از كار شناسان اجتماعي به اسيب شناسي اين امربپر دازدودر صدد التيام آن جراحات بر آيد؛  گرچه دولت اقاي كرزي قدم هاي ولو اندكي دراين راستا بر داشته است اما به هيچ عنوان كافي نبوده است.

يك ؛انتخابات رياست جمهوري اخير ودوم  نحوه اي تعامل حكومت با گرو ه هاي سياسي

نگاه مدني و دموكراتيك  به انتخابات اخير رياست جمهوري مي توانست گامي بسيار موثر درراه ايجاد همبستگي ملي باشد ودولت مي توانست حد اكثر سود را ببرد اما با كمال تا سف به جاي همبستگي ملي به سوي انشقاق وانشعاب پيش رفت. دولت ودست آندر كاران انتخابات با دست برد گسترده وشرم آوربه نتايج انتخابات آن را مخدوش ساخت ، بي باوري به ارزش هاي دموكراتيك حكومت را بيش از گذشته زير سوال افكار عمومي قرار داد. تقلب درامر انتخابات نه تنها براي اقاي كرزي وتيم او اعتبار وحيثيتي را فراهم نياورد كه از وجهه واقتدار آن به شدت كاست وآن را به حد يك حكومت قومي تنزل داد  حال در كشوري كه حساسيت ها از هر سو وجود دارد وانتظار حد اكثري از حكومت مي رود هر اشتباه كوچك دولت تاثير بسيار بزرگ بر جاي مي گذارد، بر دولت ونهاد هاي وابسته به آن بود كه با درك اين حساسيت  ها به انتخابات مي نگريست در دراهي قدم نمي گذاشت كه باعث كاهش اقتدار آن شود. بي اعتمادي به يك حكومت گذشته از ضرر وزيان هاي فراواني كه دارد يكي هم آنست كه اهميت ونقش دولت در اذهان عامه كاهش مي يابد و رباطه اي دياليك تيكي كه بايد وجوداشته باشد از بين مي رود از طرف ديگر بايد حكومت ها مجري قانون باشد وهم چنا ن دراين را ه به عنوان الگو عمل كنند، مهم آن نيست كه چه كسي در مسند قدرت بنشيند مهم اين است كه دراين فضاي ملتهب حكومت ازاهميت نقش خويش در تحكيم همبستگي ملي غافل شد ووظايف اساسي خويش را ازيادبرد.  نحوه اي تعانل حكومت با گرو هاي سياسي نيز متا سفانه چندان مثبت نبوده است گرچه دراين زمينه بار ها اين قلم مطالبي را ياد آور شده است فقط  به حيث تذكر به صورت گذرا به آن اشارت صورت مي گيرد . همان گونه كه ذكر شد همبستگي ملي در دنياي كنوني با تا كيد وتوجه به محور هايقومي ، مذهبي ، نژادي وساير ارزش ها سنتي صورت نمي گيرد يه به تعبيري آن ارزش ها جواب گوي خواسته هاي امروز نيست بنا براين بر دولت لازمست كه در صدد ايجا د وتقويت نهاد هاي مدني باشد  اما حكومت افغانستان حتا ذهنيت شفافي نسبت به نهاد هاي مدني نداشته است .احزاب سياي از نمود هاي بارز يك جامعه اي دموكراتيك است با تقويت اين گونه نهاد ها مي توان همبستگي ملي را تسهيل نمود اما دولت افغانستان هيچ گونه توجهي دراين راستا به عمل نياورده است . شايد تصور دولت آن بود كه اين گروه ها چنان ضعيف اند كه كار كرد يك حزب سياسي تمام عياررا ندارند اما پر سش اين جاست كه احزاب سياسي وقتي ازموده مي شوند كه در فضاي سياسي قرار گيرند وازآنها نقشي خواسته شود ودرمسير آزمون وخطاست كه پخته تر مي شوند وسخته تر عمل مي كنند ، اين در خواست از سوي حكومت نه تنها  صورت نگرفت كه از درخواست  احزاب  سياسي از حكومت برا  ي ايجاد  انتخابات مختلط نيزپاسخ مثبت داه نشد.

  البته نقش منفي دولت دراين راستابسيار بيشتر از نقش مثبت ان بوده است دولت بر عكس تعريف خود در ايجاد نهاد هاي قومي  بسيار كوشا وتوانا بوده ؛ گردش در سطح شهر هاي بزرگ افغانستان وديدن تابلوهاي برخي  اتحاديه هاي قو مي تواند بيانگر نقش منفي دولت باشد .

بسيار پارادكسيكال يا تناقض آميز است ك هدر كشوري كه  حكومت آن بر مبناي شعار دموكراسي به ميان آمده است  انواع واقسام شوراها ايجاد مي گردد همانند شوراي بيات ها ، شوراي قزلباش ها ، شوراي هزاره ها،شواراي تاجيك ها ، شوراي ساداتو..و.جود  اين گونه شوراها مبين اين امر است كه دولت به سوي قهقرا حركت مي كند؛ بنا براين اگر همبستگي ملي را به عنوان يك معيار حركت دموكراتيك مد نظر قرار دهيم وحكومت كرزي را باآن به ارزيابي ونقد بنشينيم بدون ترديد اين حكومت نا كام بوده است.البته در اخير اين مقال بايد ياد آور شدكه نه بايد پنداشته شود كه منتقدان دولت كرزي كساني اند كه از قدرت به دور افتاده اند واين دوري باعث شده است كه  لب به شكوه  وشكايت بگشايند اگر پاي در سفره اي قدرت گذارند لب فرو خواهتد بست دولت  او موجه وبي عيب ونقص جلوه گر خواهد شد ؛ در صورتي كه بر عكس آن صادق است ؛ بسياري ازاين منتقدان به اين مي انديشند كه با نقد وتذكربه موقع  در ايجاد يك راه زيست مسالت آميز وانساني كمك كنندتا خود وفرزندان شان در يك فضاي مطلوب ومطمئن نفس بكشند  زيرامنتقدان مي دانند كه راهي كه اين دولت در پيش گرفته است به نا كجا اباد مي انجامد وفر جامي جز تباهي وخشونت ورزي در قبال ندارد.