استادقسیم اخگرازمیان ما رفت. جمع کثیری جنازه ی اورامشایعت کردند. آن چنانکه دیده شد درسوگ رفتن اوبسی چشم ها که به اشک نشست وهق هق گریه ازسرآرامگاه او بلند شد. هرکه در تشیع جنازه او شرکت جسته بود به نحوی غمگین واندوهگین بود.او یک مبارز، آزادی خواه ، یک قلم به دست ،ویک عصیانگر بود.ولی این همه صفات حمیده ونیک مردم را برای تشیع جنازه او فراهم نیاورده بود ،گرچه هرکدام این صفت ها ارزشهای انسانی فراوان دارند. آنچه در وجود او بیش از همه نفوذ ورسوخ یافته بود،صفت آزادگی او از قید تعلقات بود. صفتی که دردنیا کمتر به آن بها داده می شود، چه بسا انسان ها که ازآن می گریزند.  او خوب دریافته بود ومی دانست که آزادی دوروی دارد؛ آزادی ای که در بیرون محقق می شودوبه صورت آزادی ها ی سیاسی وبیان نمود پیدا می کند وآزادی ای که جنبه ووجه نهانی و درونی دارد. گرچه او مردم راهمانندعارفان به این آزادی نمی خواند وکسی را دعوت نمی کرد. اما زندگی شخصی و سیرت او بیانگرآن بود که آزادی درونی برای او درونی شده بود. یکی از نمود های آزادی درونی، آزادی از قید تعلقات است. تا وقتی آدمیان این آزادی را درخودنهادینه نه کرده باشند، تا وقتی تعلقا ت را مهار نزده باشند، تا وقتی قدرت پرهیز اززیاده خواهی هارا در وجود خود درونی نه کرده باشند. محال است که به آزادی بیرونی برسند. یا کسی را دعوت به آن کند. ازاین جهت بود که اوطمع زیاده خواهی را درخود مهار کرده بود.وبر خواسته های خود لجام زده بود. حرمت قلم را برای به دست آوردن شکم نانی هرگز به گرونگذاشت وآزادگی را برای رسیدن به طمعی فدا نه کرد. او می دانست که طمع ورزیدن وآزاد زیستن ناسازگار اند.

    اورا از شاگردان معنوی مرحوم دکترعلی شریعتی می دانند؛ چنین بود،او سخت تحت تاثیر اندیشه های آن بزرگ مرد بود. آنچه می گفت ومی نوشت به نحوی رنگ اندیشه های آن بزرگ را داشت. معیار داوری او نسبت به انسان ها، انقلابی بودن بود. این اندیشه ای او دقیقا ملهم از اندیشه های دکتر شریعتی بود. شریعتی می گفت .دردنیا دو طیف یا دوجبهه وجود دارد، جبهه حق وجبهه باطل یا جبهه حسین وجبهه یزید. جبهه سومی نیست خط میانی ای وجود ندارد.او می گفت آدمیان دراین دنیا یا یزیدی اند یا حسینی.اخگرنیز بدین سخن باورمند بود. پای بندی او به این آموزه ،ازاو یک انسان فوق ا لعاده اخلاقی ساخته بود. او به آزادی به عنوان مهم ترین پایه ای اخلاقی می نگریست ودرزندگی خصوصی سخت به آن ملتزم بود.او ازسال های دورساده زیستی وزندگی بی پیرایه را درخود نهادینه ساخته بود، چنانکه هیچ گاه هوس یک زندگی اشرافی آنهم با گرو گان گذاشتن قلم ،در سر نپرورانید.مدت کوتاهی در کمیسیون مستقل حقوق بشر کار می کرد وسخت ناراحت بود ازاینکه کار قابل توجهی نمی کند، اما پول می گیرد. او در آنجا خودرا ناراحت احساس می کرد تا نکند لقمه نانی بی مزدخورده باشد. او فرصت های طلایی داشت تا با قلم وبیان شیوای خود سفره رنگینی برای خود وفرزندان خود تهیه کند. اما او حرمت قلم را برای یک شکم نانی هیچ گاه هیچ گاه نشکست وزبان به مدح هیچ کس نگشود.فقررا فخر می دانست وحرمت قلم راپاس می داشت وآزادی وآزادگی را ارج می نهاد . او می دانست آلودن شکم و فربه کردن جسم به رنجوری جان می انجامد و ازجان رنجور ندای آزادی وآزادی خواهی بر نمی خیزد.نه این که ریا کرده باشد وتظاهرنموده باشد وخودرا این گونه جلوه دهد. نه هرگز این گونه نبود که فضیلت های اخلاقی درعمق جان او ریشه کرده بود.

  او -همان گونه که اشارت رفت -هنر های فراوانی داشت، خوب می نوشت ،خوب سخن می گفت وسخنانش مسحور کننده بود اما این ویژگی ها ،نخبگان ،فرهنگیان وفرهیختگان را به سوی اوومشایعت جنازه او نکشانده بود؛بلکه فضیلت های اخلاقی وآزادگی او از قید تعلق  های دنیایی بودکه اورا چنان محبوب کرده بود. روحش شاد ویادش گرامی باد.