لیسه های عالی؟!! چشم دیدی ازیک لیسه در کابل بخش اول
جمعه ی گذشته همانند بسیاری از جمعه ها ی کسالت بار گذشته بود وشنبه فرساینده ازراه رسیده بود. دراین روز معمولا به فکر گوشه ای دنجی هستم که بیابم تا دور از همه هیاهو ها کمی با خودم باشم؛ اگر کتابی مطابق طبع به دستم رسید تورقی کنم تنهایی را با او به سر برسانم . اما شنبهیي گذشته کمی با گذشته فرق داشت یکی ازاین جهت که به دوستی قدیمی پیامی دادم تا ببینم , فکر می کردم شاید اندک معرفتی داشته باشد تا بر سر قرار حاضر شود وقرار یک گفت وگوی مفصل را با هم بگذاریم ؛ نه این که روزی ما همدم وهم دل وهم درد بودیم؛گپ و گفت های فراوان با هم داشتیم همین ذهنیت دوران گذشته بود که مرا تحریص می کرد تا اورا ببینم. از جهت دیگر نیز شنبه گذشته کمی تفات داشت ؛این که با دوستی قرار گذاشته بودم که یک روز به دیدن مکتبی برویم که او در آنجا به شغل شریف معلمی اشتغال دارد. ساعت هشت ونیم از اتاق خارج می شوم تا سر ساعت مقرر به دیدار کسی بروم که پیام داده بودم - اگر چه امیدی نبود که اورا ببینم؛ اما ازاین که او پیش من به آدمی" دقیقه نود "معروف است باز هم گفتم شاید بیاید. به هر حال به آهستگی حرکت کردم رعشه اندکی برجانم نشسته بود گو این که با آدم مهمی مواجه می شوم، اما قبل ازاین که به مکان موعود برسم ؛به" هنر سرای دایره "که دکان دوستم است سری می زنم تا سلامی کرده باشم،اما آقای کاظمی با لطف همیشگی دعوت به چای خوردن می کند می گوید، امروز نمی روی ؟می گویم چرا می روم آخر ما از قبل نیز قرار گذاشته بودیم که یک روز به مکتبی برویم که او درآن جا درس می دهد؛ هنوز تا ساعت نه وقتی در اختیار دارم به آقای کاظمی می گویم با کسی قرار دارم ببینم می آیم . سر ساعت نه می روم در جای موعود ؛ اما ازآدمی که انتظارش را داشتم خبری نبود, کمی ناراحت می شوم اما به رویم نمی اورم، دوباره به دکان آقای کاظمی مراجعه می کنم تا با او به مکتب مورد نظر بروم . از اقای کاظمی می پرسم که مکتب مورد نظر کجااست می گوید :آخر برچی دردامنهی کوهی قرار گرفته است. با خود می گویم لابد شوخی می کند مکتب ودامنه ای کوه ؟
عقربه ای ساعت بر سر ده نشسته است , ما بر موتور سیکلت آقای کاظمی قرار می گیریم تا راهی مکتب مورد نظر شویم . جادهی خاک آلود وپر جروجوی چهارراه شهید تا اول دشت برچی را طی می کنیم از آقای کاظمی می پرسم که این راه تا آخز همین گونه خراب است؟ اقای کاظمی با خنده می گوید نه راه بهتر است .
حق با آقای کاظمی بود ؛جاده ی برچی بر خلاف بسیاری از جاده های شهر وضعیت بهتری دارد, انبوه خلایق دو طرف جاده مشغول رفت و آمد هستند ,جنب وجوشی به چشم می اید، موتور سیکلت حرکت می کند آقای کاظمی نیز خاطرات گذشته را به یاد می آورد که روزی دراین جاده تصاد ف کرده است وپایش شکسته است وچندماهی نیز در بستر بوده. می گویم خدارا شکر که حال ازآن زخم هاخبری نیست وبا شور وحال مشغول رانندگی هستی .
حدود ده تا پانزده دقیقه هم چنان موتور سیکلت آقای کاظمی جاده را طی می کند تا به انتهاي جاده ای برچی می رسیم. موتر های دشت برچی همانند بسیاری از موتر های این شهرازرده خارج شده ولیکن هنوزدر کنار هم به صف ایستاده اند تا مردم را از جایی به جایی ببرند . وقتی به سر وصورت این موتر ها می نگرم حالت فرسودگی وکهنگی از سر روی آن ها به چشم می آید. هر کدام شاید عمر چهل ساله داشته باشند؛ موتر هایی که از بس کهنه وفرسوده اند نه تنها برای حمل ونقل مناسب نیست که ر فت وآمد آن ها باعث الودکی هوا نیز می شود.در وقت حرکت کردن همانند گرگ های گرسنه زمستان زده زوزه می کشد واعلام می کند که پای رفتن ندارد؛ اما این مردم فقیر کابل اند که نا گزیر آن همه کهنگی را تحمل کنند و سوار آنها شوند ؛تا به جایی برسند.عدم توجه دولت نیز که باعث شده است که این گونه موتر ها در جاده های کابل به گشت وگذار مشغول باشند ومردم ازروی مجبوریت سوار آنها شوند. رانندگان آن موترها نیز بدون مراعات کوچک ترین حقی برای مسافران همانند گدا های این شهر در هر چند قدمی می ایستند ومسافران را سوار وپیاده می کنند.
به برکت سیاست های بازار آزاد ! در کشور هیچ کس هم نیست که برای مردم دل بسوزانند وحد اقل از حقوق مردم بپرسند وموتر داران رامتوجه سازد که باید در حمل ونقل مسافر رعایت حال مردم را نمایند. هیچ معیار وضابطه درامر حمل ونقل مسافر دیده نمی شود. نه نظارتی صورت می گیرد ونه هم کسی از اجحاف وحق تلفی رانندگان وسایط می پرسند.وضعیتی که در شهر کابل حاکم است تصور نمی شود که در هیچ کجای دنیا وجودداشته باشد وهر چیز به حال خود واگذاشته شده است.دولت نه خود می تواند در سیستم حمل ونقل داخل شهر تغیری ایجاد کند ونه هم از یک مدیریت سالم برخوردار است تا سکتور خصوصی را وادا به سر مایه گذاری دراین بخش کند وتا امکانات مردم را در خدمت رفاه خود مردم قرار دهد. هر جای دنیا وسایط نقلیه دارای زمان استهلاک است همه وسایل تا وقتی می تواند حرکت کند که سلامتی جان مردم به خطر نیفتد؛ اما در کشور ما نه نهادی وجود دارد ونه هم کسی به فکر مردم این شهر است دراین جا کار قیصر به قیصر واگذاشته شده است و کار خداراخدا .
از توقف گاه موتر های برچی می گذریم تا به مکتب مورد نظر برسیم ،هوا گرم است وجاده پر خاک وخاشاک، کوچه و پس کوچه هارا یکی پس ازدیگری طی می کنیم تا به مکتبی برویم که رفیقم مشغول تدریس درآن جا است . موتر سیکلت آقای کاظمی با بسیار زحمت کوچه –پس کوچه هارا طی می .کند از دور جنب وجوش کودکان را می بینم که در پای تپه ی قرار دارند رفیقم می گوید دیدی؟منظورش مکتبی است که گفته بودپای تپه قرار دارد؛ نزدیک محوطه بزرگی می شوم که چندان شباهتی به مکتب ندارد، اما تابلوی شکسته وخمیده ای را می بینم که برروی آن نوشته شده است" لیسه عالی سید الشهدا" به فکر فرو می روم که لیسه عالی وچنین وضعیت آشفته!واقعا نمی دانم که میان لیسه عالی وعادی چه تفاوت است که در هر گوشه این شهر تابلو ها یی به نام عالی بلند شده است، اماحتا در سطح عادی هم نیست ؟