برخي رسانه ها با ديد گاه هاي بسيار سطحي به علل گرايش برخي به سوي مسيحيت  پرداخته وآن را به گروه قومي خاصي نسبت داده است وآن گاه دريك تحليل روان شناسانه (!)عقد مندي هاي تاريخي رايكي از علل آن گرايش شمرد است كه گويا قوم محروم به خاطر عقده گشايي هاي تاريخي خود  به سوي مسيحيت روي آورده اند؛اما اين گونه تحليل هاي سطحي نبايد اين پرسش هارا به فراموسي بسپارد كه علت هاي اساسي گرايش به سوي مسيحيت مكتوم باقي بماند .ممكن است گفته شود كه رفتن به سوي غرب وبر خورداري  از مزاياي شهروندي آن كشورها، يكي از علت هاي عمده خواهد بود ويا شايد فقر اقتصادي باعث گردد كه گرايش به سوي مسحي شدن راتسهيل وتسجيل كرده باشد، اين ها همه درست اما ازيك پرسش اساسي ديگر نمي توان ديده فروبست وآن را به ميان نكشيد ؛آن اين كه هر انساني به هر سطح وسويه اي نياز مند يك آرامش دروني است، كساني كه با يك دين ا لهي زيسته اند وگاهي توكل به خدا كرده اند داراي ارامش واطمنان به آينده اي خويش اند؛ حال چه مشكلي پيش آمده است كه آن ارامش بخشي وآطمنان آوري در نزد بسياري كم رنگ شده است كه اين گونه گروه گروه به سوي مسيحيت گرايش مي يابند؟آيانقصي (نعوذبالله) دراسلام ايجاد شده است يا اين كه مفسران  واسلام شناسان چنان تصويري ممسوخي  ازاين دين اسماني ارايه مي كنند وكرده اند كه به جاي آرامش بخشي وسكينه  آفريني نتفر ايجاد كرده است. دراين تحليل عوامل خارجي وتوطيه هاي توطيه گران ممكن است وجودداشته باشد اما آنچه مهم است اين كه چرا ضعف ها وكاستي ها همه به بيروني ها نسبت داده مي شود ومفسران دين، نگاهي به تفسير خود نمي اندازند  وبر خود شك روا نمي دارند واز خود نمي پرسند كه چرا مردم ازدين اسلام روي گردان شده اند وآمال وارزو هاي خويش را به جاي ديگر جست وجو مي كنند. عمل خشونت اميز طالبان  ناشي از يك قرائت خشونت زا است وقتي اين عمل را مفسران دين ديدند نسبت به مبناي عمل آنان هيچ واكنشي نشان نداند يا اين كه سكوت اختياركردند  حتابرخي علماي دين به خاطر منافع سياسي ويا قومي آن هارا تاييدنيز كردند و مي كند  وقتي براي مصالح كوچك دنيايي دين وجه المصالحه قرار كيرد بايد منتظر چنين حوادث تلخ ونا گواري باشيم .

 علت ديگري كه بازمي تواند زمينه هاي نفوذمسيحيت را فراهم آورد خشونت ودرنده خويي است كه در برخي كشور هاي اسلامي به نام اسلام صورت مي گيرد . آنان كه از اسلام فقط الفباي آن ياد گرفته اند وقتي مي بينند كه با نام اسلام آدم ها،همانند مرغ كشته مي شوند وانسان در پيش گاه اين دين مداران كم ترين ارزشي ندارد وساير مسلمان ها نيز سكوت مي كنند نتيجه اي طبيعي آن همين روي گرداني از اسلام است.روز گاري تلفيق اسلام وسياست ازارزو هاي هر مومين بود اما در برخي كشور ها وقتي اين امتزاج بوجود آمد جريان زمان و تلاش در جهت تامين منافع باعث گرديد كه سياست بردين پيشي گيرد ودين تحت تاثير سياست قرار گيرد يا دين خرج سياست شود؛ ديدن اين گونه مناظرواكنشي كه ايجاد مي كند آنست كه بسياري نتوانند اين وضعيت را براي خود حل كنند ودر نتيجه به سوي ديگري گرايش مي يابند.

  عامل ديگري كه ممكن است باعث گرايش جوانان به سوي مسيحيت شود ناراست ونا پيراسته بودن مبلغان ديني است در قرآن كريم مي خوانيم كه مي فرمايند: مردم را با عمل خود به سوي دين بخوانيد" اگر چنانجه مبلغان ومروجان دين با هزار فسق الوده باشند باز هم انتظار بايد داشت كه مردم دران دين باقي بمانند؟.

  لذا اگرمسلمان ها خواهان حفظ وحرمت دين خود هستند بايد يك تجديد نظر كلي در مورد قرائت هاي ديني خود داشته باشند. مفسران مي دانند كه هيچ قرائتي آخرين قرائت ومقدس نيست و با هر قرائتي داراي پيش زمنيه هايي ذهني وپرسش هايي است كه آن رايجادمي مي كند ؛ لذا لازم است تحليل گران ديني به جاي فرا فگني ونسبت دادن همه نا ملايمات به عوامل خارجي به خود انديشه كنند وكاستي هاي خويش رابشناسند وروش هاي دعوت به دين را باز نگري كنند. از فتواي متصلبانه ومتعصبانه پرهيزنمايند

  بر خورد هاي زشت و نا مبارك ونا زيباي برخي رسانه هاي خصوصي نه تنها به اسلام ومسلمانان كمك نخواهد كرد كه در اشفتگي اوضاع خواهد افزود.

   وقتي كه رسانه اي حريم خصوصي مردم را مي شكند وداخل حريم شخصي مردم مي شود تارازي را افشا كند خود يك حركت ضد قانوني انجام مي دهد -نمي گويم ضد ديني اما باور دارم كه دين نيزكسي را اجازه حرمت شكني نمي دهد -از سوي ديگرمسئوليت رسانه ها آن نيست كه قانون را بشكند ويا خود بر جاي مفتي بنشيند وآن گاه فتوا دهد همين بي بندو باري ها،خود در اشفته كردن اوضاع مي افزايد.آن گونه كه تاريخ اسلام بيان مي دارند  بسط دين توسط عناصر ودستان ناپاك وآلوده نبوده است، كساني كه تبليغ دين مي كنند بايد ازحد اقل اراستگي  ونام نيك بر خوردار باشند؛ در حالي كه  رسانه اي كه براي اسلام سينه چاك مي كند واشك تمساح مي ريزد  باده ها عيب ونا راستي الوده است.چگونه مي توان باآن آلودگي مردم را به پاكي فراخواند.

  پرسشي ديگري كه باز هم در ذهن هر آدمي ايجاد مي شود آنست كه با چه منطقي يك نفر مسيحي وقتي مسلمان مي شود ما  شاد مان وشادكام مي شويم؛ امآيك نفر وقتي به مسيحيت گرايش مي يابد براي او  دار مي اويزيم ويا حكم سنگ سار براي او روا مي داريم؟

   سخن اصل ما دراين مقال اينست كه بايد اسيب شناسي جدي دراين گونه گرايش ها وجودداشته باشد ،هياهوي تبليغاتي كار از پيش نخواهد برد.وهم چنان كه مروجان ومبلغان ديني بايد از چنان بينشي بر خوردار باشند كه زير تاثير هر نوع تبليغات گمراه كننده قرار نگيرند. وبه جاي قتوا ويا تحت تاثير تبليغات قرار گرفتن برآنچه پيش آمده درست فكر كنند وراه حل بيابند.