نفرت پراگنی های رئیس جمهوروپی آمد ها
.هرحکومتی که با این فلسفه جدید سیاسی ایجاد می شود ملزم به رعایت آنست بدون آن که کمترین منتی بر شهروندان خود بگذارد ومردم رارهین منت خودقرار دهد. تا وقتی حکومت ها شهروندان را صاحب حق می داند نا گزیر است که مجموعه این حقوق را محترم بدارد وحتا در بر ابر حق ستیزان ازآن حقوق دفاع کند. وجه دیگر نقد حکومت آنست که حکومت ها سازنده فرهنگ نیستند؛ اگر چنانچه دست بگشاید وخودراسازنده فرهنگ مردم بداند آنگاه است که نقد براووارد می اید.بدین معنا که در یک نظام سیاسی دموکراتیک میدان عمل برای حکومت ها بسیار محدود است واو ملزم به رعایت باید هایی است که در جامعه وجوددارد. این مبنا بر خلاف دید گاه حکومت هایی است که خودرا صاحب حق می دانند وشهر وندان را افراد مکلف وموءظفی به حساب می آورند. این گونه حکومتهاخواستار چیرگی سیاسی ، فرهنگی واقتصادی بر همه زوایای زندگی شهروندا ن است.اما حکومت افغانستان هم به لحاظ تعریفی که ازاو صورت گرفته است وهم به لحاظ محدودیت های قانونی، حق ندارد که خواهان چیرگی بر همه اموروزوایای زندگی شهر وندان داشته باشد یا خودرا صاحب حق بداند که بر اذهان واراده های مردم تاثیر بگذارد وانگیزه های آنان را جهت دهد. اگر چنین امری صورت می گیرد وحکومت بدون در نظر گرفتن همه موازین دموکراتیک بخواهد ذهنیت شهروندان را در اختیار خود قرار دهد ،معنای جز این ندارد که از اصول وموازین دموکراتیک وحقوق شهروندی عدول کرده است. امابا وجودهمه محدودیت ها، معنای آن اینست که کارکرد ها، دید گا ها ونحوه سخن گفتن مقام های حکومتی بر مردم بی تاثیر یا کم تاثیر باشد.بی تردید در کشوری همانندکشور ما که فرهنگ دموکراتیک نهادینه نشده است، حقوق اساسی مردم هنوز بارکم رنگی در اذهان شهروندان دارد،بسی از مردم و فرهنگیان کار فرهنگی را از فونکسیون های حکومت می دانند؛ رفتار وگفتار حکومت گران بر مردم تاثیر فراوانی می گذارد. درک همین تاثیر است که حکومت ومقام های بالای حکومتی را ملزم می کند که با تامل سخن گویند، چنان نباشد که سخنان شان تخم بد بینی ونفرت را در اذهان عامه بکارد.با توجه به این معیار وضابطه ای که بر شمردیم این پرسش مطرح می شود که سخنان رئیس جمهور کشور ما به عنوان شخصیت اول کشور چه تاثیری بر اذهان وباور های مردم می گذارد ونتایج وعواقب این گونه سخن گفتن بر مردم چه خواهد بود؟
این پرسش ازاین جهت حایز اهمیت است که در کشور هایی که دموکراسی نهادینه شده است وبه صورت یک فرهنگ درآمده ، نهاد های حکومتی خود تابع آن نظام فرهنگی است ونهاد های فرهنگی از چنان قوت وقدرتی برخوردار هستند که نحوه سخن گفتن رئیس جمهور چندان تاثیری بر جامعه واذهان مردم نمی گذارد؛اما در کشوری همانند کشور ما که فرهنگ سیاسی کشور از چنان باری برخوردار نیست وهنوزبسیار زود است که نهاد های فرهنگی از قدرت وصلابتی کافی برخوردار شوند ازاین رو ی است که نحوه سخن گفتن رئیس جمهور وسران حکومتی می تواند بر اذهان مردم ، رفتار مردم وواکنش مردم تاثیر بگذارد. از سوی دیگر فرهنگ غالب مردم رنگ خشونت داشته ودارد. حتا با آن که بیش از یک دهه از سقوطحکومت طالبان سپری شده است ؛اما خشونت یکی از فرآورده ای غالب فرهنگ کنونی کشور است دراین جو وفضا بر نهاد های فرهنگی وهم بر نهاد های حکومتی است که درصدد تلطیف فضای کنونی برآیند نه آن که مروج ومبلغ خشونت ورزی باشند.امامتاسفانه در طول سالیان گذشته یکی از نهادهایی که فرهنگ خشونت را تبلیغ کرده است ومروج نا هنجاری در جامعه بوده است حکومت افغانستان به صورت عمومی وشخص رئیس جمهور به خصوص است. وضعیت کنونی وپذیرفته شدن کثیری از هنجار های دموکراتیک این حق را برای مردم افغانستان ونهاد های حکومتی وشخص رئیس جمهور مسلم می دارد که از نیرو های خارجی انتقاد کند. اما این انتقاد ها به معنای کاشتن تخم کینه ونفرت نیست ورئیس جمهور باید متوجه بار منفی گفته های خود بر اذهان مردم باشد. به لحاظ جامعه شناسی این دید گا ه وجوددارد که جامعه بر اساس اعتباراتی شناخته می شودکه در جامعه وجوددارد.به تعبیر دیگر یکی از روش های جامعه شناسی شناخت اعتبار هایی است که در جامعه وجوددارد. این اعتبار ازراه القای دید گاها ایجاد می گردد. وقتی رئیس جمهور بار ها وبار ها وبا لحن های تند وگزنده خارجی هارا مورد نکوهش قرار می دهد وتمام مشکلات کشوررا به خارجی ها نسبت می دهد نوعی القای ذهنی صورت می دهد.واین القا آت تاثیر خودرا بر جامعه افغانستان برجای می گذارد. اگر این گونه گفته ها چنان پازلی در نظر گرفته شود که برخی از جانب روحانیان نادان وکم سواد مطرح می گردد وبرخی نیز از جانب دستگاه حکومت به ویژه از جانب شخص کرزی، دراین صورت پازل خشونت ورزی تکمیل می گردد وخشونت وروحیه ستیز با خارجی ها به ویژه با غرب شکل می گیرد. به دید نگارنده هنر آن نیست که حکومت اذهان واحساسات مردم را علیه غرب تحریک کنند وافغانستان بار دیگر دردام خشونت گرفتار آید. بلکه هنر آنست که از توان وپوتانسیل های حضور غرب در افغانستان استفاده مطلوب ونیکو صورت گیرد وافغانستان فرهنگ خشونت پروری را پشت سر بگذارد. به هر حال حکومت افغانستان به لحاظ تعریف یک حکومت دموکراتیک ومردمی است اما در عمل به صورت حکومت ایدولوژیک تبارز یافته است ومی کوشد با فرا فگنی مشکلات خودرا به دوش دیگران بیدازد وخودرا تبریه کند. اما با بودن رسا نه های آزاد وگردش اطلاعات به صورت وافر، این فرافگنی هابه بار می نشیند ونتیجه نمی دهد ولیکن تخم نفرت را بیش از پیش در اذهان مردم می کارد. حکومتی که ده ها پیمان راهبردی با غربی ها بسته است شایسته آنست که ازاین پیمان به نفع کشور وایجاد ثبات سیاسی وتوسعه اقتصادی سود جوید نه آن که تخم نفرت بکارد وفردا هزینه فراوانی برای مهار آن مصرف کند.