سايه اي كه سياهي آن هنوزسنگيني مي كند
هر قومي براي تحقق وعده هاي پيامبر خويش مي كوشند امال آْن قوم پيامبري دروغيني به نام ماركسيسم را بر گزيده بودندو براي تحقق وعده هاي اونيز تلاش مي ورزيدند وماركس نيز همين را گفته بود كه دين تريا ك توده ها است كار گران براي اين كه زندگي نكبت بار خويش را حفظ كنند بايد براي خويش توجيه معنوي وروحاني بتراشندتا ظلم واستثمار سر مايه داري قابل تحمل باشد ؛حزب دموكراتيك خلق نيز با همين انديشه وايده پاي در ميدان سياست گذاشته بود تا ايده هاي ماركسيسم را جامه اي حقيقت پوشانند وتر ياك را از ميان توده هابر گيرند وعقلانيت ماركسيستي را جاي گزين ان سازند و وانمود سازند كه آنچه آن پيامبر دروغين اورده است همه حق و صواب است. اما؛ جهل وبي مايگي فكري وفر هنگي چشمان آنهارا چنان كور كرده بودوعقل هاي آنان را چنان زايل ساخته بود بود كه درك نه كردند كه آنچه ماركس گفته است دين مسيح است كه چنان مسخ شد بود ودر اختيار سر دمداران كليسا قرار گرفته بود كه هيچ رمقي ازان باقي نمانده بود نه دين ديگري .
حادثه ي ديگر كه بعد از چند سال ازان آن حادثه رخداد هشت ثور بود كهآنهم تاثيري فراواني بر سر نوشت مردم ما بر جاي گذاشت پيروان وپديد آورندگان هشت ثورعلم سبز بر افراشتند تا نام خدارا كه از پيشاني اين ملك وملت زدوده مي شددوباره بر گرداند و بر سر نوشت اين مردم حاكم گرداند. در فرجام هردو ناكام شدندوبه اهداف خويش دست نيافتند اما اين ناكامي از يك رنگ وانگ نبود ؛گرچه هردو رادريك ترازو مي گذارند وبه سبك وسنگين كردن آن مي پردازند اما واقعيت آنست كه اين هردو روز ازدو سنخ است ولذا هردو را يك سان دانستن وهردو را يك سان تحليل كردن وهردو را به يك چوب راندن كمال بي دقتي تاريخي خواهد بود.
هفت وهشت ثور در چند سال گذشته هردو هم زما ن مورد تحليل وتبيين قرار مي گيرند وهر دو نيز از تيغ نقد ناقدان ومنتقدان جان به سلامت نبر ده اند؛ اما جاي پرسش باقي است كه چرا علت ومعلول هردو در يك مقام بنشيند وهردو به يك گونه مورد نقد قرار گيرد؛ مگر هردو دريك راستا وبا يك هدف وبايك انگيزه ايجاد شده بودوهر دو داراي يك مقام بوده است كه اينك هردو با يك تيغ جراحي شود ؟ واقعيت هاي تاريخ نشان مي دهد كه اين هردو گرچه پهلو در پهلوي هم قرار گرفته اند اما ميان اين دو نسبت برادري وجود دارد برادري كه در تاريخ گاه در چهره اي متضاد ومتخاصم حضور وظهور مي يابند هردو برادر اند وليكن برابرنيستند و هردو ناكام اند اماناكا مي يكي با ناكامي ديگري زمين تا اسمان فاصيله دارد و هفت ثور با انگيزه اي باطل بوجود آمده بود وانگيخته اي آن همانند انگيزه آن باطل بود اما هشت ثور يا مجاهدين با انگيزه اي تحقق ارزش هاي ديني وبيرون كردن ديو سرخ كمونيسم بوجود آمده بود وانگيزه اي جز اين در سر نداشت اما سر انجام عوامل نا خواسته يا يا نادانسته برآن اثر گذاشت وآن انگيزه هاي پاك وخدايي را آلوده كرد؛ پس مي توان چنين گفت كه در هفت ثور انگيزه وانگيخته هردو باطل بود، گرچه پيروان هفت ثور جامه اي طرفداري از خلق را پوشيده بود اماديري نگذشت كه پرده اي ريا برافگنده شد وچهره اي واقعي پيروان ان حزب اشكار گشت ومردم همه ديديند كه طرفداري از خلق محمل دروغيني براي فريب خلق بوده است در حقيقت آنها براي تحقق پروژه اي ايجاد شده بودند كه نه براي رفاه خلق كه در ضديت با خلق بود.
در چند سال گذشته بنابر جو وشرايطي كه ايجاد شده بود جريان هاي سياسي وافراد منتقد هردو روز را از يك سنخ دانسته وبه نقد آن پرداخته اند اما كثيري از تحليل گران بدين باورند كه نه تنها تناسب وتقارني ميان اين دوروز وجود ندارد بلكه تباين وتنافرآن بسي افزونتراست؛زيرا حزب خلق به مثابه اي روشنفكران چپ خواهان نظام نوين بر پايه ارزش هاي مدرن بود؛ سوسياليسم از پديده هاي دنياي مدرن همراه با گفتمان مدرن ايجاد گشته بود ؛حكومت وسياست ومردم گرايي آن بر مبناي گفتمان مدرن شكل گرفته بود؛ وقتي از صورت حكومت سخن به ميان مي اوردندنيز حكومت ملي دموكراتيك مي گفتند؛ اين واژه ها هيچ يك در گفتمان سنت تعريف وتبيين نشده است بنابراين تمام تلاش هاي آنان را بايد درآن جهت ارزيابي كرد. همين توهم بود كه رهبران وداعيه داران آن حزب مخالفان خويش را با چوب ارتجاع مي راندند وانان را واپس گراو مرتجع مي خواندند ؛يكي از حربه هاي آنان در كشتار مردم نيز همين بود كه مخالفان آنها اين حركت رو به پيش را بر نمي تابند وخواهان برگشت به قرون گذشته اند. اما مجاهدين كه اينك پهلو در پهلوي حزب دموكراتيك خلق نشسته اند وتحليل همگون نيز مي شوند ودريك رديف قرار مي گيرند ؛پاك از جنس ديگري بودند نه شعار اين ها با آن تناسب داشت، نه رويكردهاي سياسي آنها ونه هم غايت انديشي آنها.با توجه به اين مورا مي توان هردو را مورد نقد قرار داد وابعاد آن را مورد تحقيق وتفحص قرار داد.
شايد همين دخيل داشتن احساسات در تحليل تاريخي باشد كه كثيري از فيلسوفان تاريخ بدين انديشه اند كه براي در يافت واقعيت هاي تاريخي بايد زمان بلندي بگذرد تا حساست هافرو كش كند ومورخان در تحليل تاريخي عواطف واحساسات خويش را دخيل ندانند تا تاريخ آن گونه ه بوده است مورد تحليل وتحقيق قرار گيرددر تحليل تاريخ پنجاه سال اخير افغانستان نيز اگر اين مبنا مد نظر قرار گيرد شايد بسياري از وقايع تا هنوز مكتوم مانده باشد وهنوز خود را اشكا نكرده باشد آنچه در بار ه اي مجاهدين گفته مي شود اندكي مبالغه آميز ويا با بي انصافي باشد وآنچه براي حزب دموكراتيك خلق گفته مي شود ومورد نقد قرار مي گيرد كمتر ازآن چيزي باشد كه تا هنوز گفته شده است. شايد در آينده ها گور هاي دسته جمعي بيشتري از زير خاك بيرون شوند كه درآن دست آخرين شهريار جنايت كار اين حزب يعني نجيب بيشتر اشكار شود تا ديگر ساده لوحانه وهمراه با احساسات بدان جنايت كار واژه اي شهيد به كار برد نشود.آنچه كه در هر سال به مناسبت اين روز گفته مي شود بي ترديد تمام واقعيتها نيست به برخي واقعيت ها هنوز خودرا آشكار نساخته است وبرخي نيز بنا برمصلحتي گفته نمي شود آنچه گفته مي شود اندكي از بسيار است كه بايد نسل هاي جوان كشور بدانند كه براين كشورچه رفته است؛ سايه اي سنگين وستبري كه امروز دركشور وجو دارد خود به خود وبدون هيچ دليل وعلتي بوجود نيامده است وبدون تلاش وكوشش وداشتن چشم باز روشن نيز پايان نخواهد يافت.