آنچه به ديد مردم عوام داراي ابهام ويا ترديد بر انگيز مي نمايد رسا نه ها بايد اين ترديد هارا بر طرف كند وچراغي فراراه تاريكي ها باشد نه آن كه ابهامي بر ابهامي بيفزايد.تيرگي هارا تيره تر كند. بي ترديد امضاي پيمان راهبردي با يك كشور مهم غربي يكي از نقاط عطف در تاريخ كشور ما است. در گذشته ها نه حكومت هاي افغانستان بدين امر توجه كرده اند ونه افغانستان چنين شرايط ويژه اي داشته است  تا امضاي پيمان بدين حد از اهميت برخوردار باشد. از سوي ديگر حساسيت ها نيز اين چنين فرا گير وگسترده نبوده است وهمسايگان ي زياده طلب افغانستان بدين حد در افغانستان دست درازي نكرده اند. مجموع از عوامل سبب شده است كه ويژه اي در كشور ايجاد گردد  فضاچنان مشوش شود واذهان مردم پريشان گردد . درچنين فضايي بر اصحاب رسا نه هاي ازاد ومستقل است. كه اين جو  را بشكنند وبا آگاهي دهي لازم، مردم را از سر گرداني وسردرگمي رهايي بخشند. يكي از مواردي كه اذهان كثيري از مردم را به خود مشغول كرده است  ايجاد نسبت ميان پيمان راهربدي با امريكا با ارزش هاي ملي است . كمترين كاري كه مي  توان كرد آنست كه  ارزش هاي ملي در جهان معاصر تبيين گردد.  نگارنده  بدين باور است كه خلط اين مباحث واصطلاحات بيشتر ازان يك امر واقعي باشد، ناشي از باز نشدن ودر ابهام ماندن اين مقوله ها وواژگان است. اگر رسا نه هاي كشوربه ويژه آنان كه به منافع ملي مي انديشند به اين نكته ها عطف عنان كنندودر توجيه وتبيين امضاي پيمان ونسبت آن با فرهنگ وارزش هاي فرهنگي بيشتر بپردازند بي ترديد اين همه سوي استفاد از پيمان صورت نمي گيرد وهر كدام در جاي خود مورد توجه وامعان قرار خواهد گرفت. اين قلم بدين باور است كه:  كساني كه ميان ارزش هاي ملي وپيما ن راهبردي وياايجاد رابطه با كشور هاي خارجي تقابل مي افگنند از دو حال خارج نيستند. ياسر در آخور كشور هاي خارجي دارند وبراي منافع خارجي ها كار مي كنند وآدم هاي قلم به مزد وگوش به فرماني هستند كه تمام هم وغم شان به دست اوردن لقمه ناني ازراه وابستگي ومزدوري وخوش خدمتي به خارجي هااست  است وبا هر شيوه اي واز هر اهرمي سود مي جويند تا اذهان ساده را شكار كنند تا خدمتي براي بيگانگان كرده باشند. يا آن كه واقعا نمي دانند، نه از ماهيت پيمان هاي راهبردي چيزي مي دانند ونه هم ازارزش هاي ملي آگاهي دارند.وشايد از فرهنگ ملي وارزش هاي  آن چيزكي شنيده اند وآن را به حال ايستا تحليل مي كنند وهر رابطه اي را بر اساس همان ذهنيت هاي گذشته به تحليل مي نشينند در حالي كه ارزش هاي ملي امر ثابت وبدون تغير نيست .همه ارزش هاي ملي وغير ملي را بايد در راستاي يك حركت تاريخي تحليل كرد واگر نه دچاي دگم هاي عقل سوزي خواهيم گشت. آنچه مايه تاسف است آنست؛ كه برخي اصحاب رسا نه ها با سفارت هاي خارجي قرار داد امضا مي كنندو دربدل پولي در نشريه هاي خود مطالبي به چاپ مي رسانندكه مورد نظر كشور هاي خارجي هستند،ثبوت اين امر نيز چندان دشوار نيست فقط كافي است با تامل به برخي نشريات چاپ كابل نظر افگنده شود تا ادعاي نگارنده ثابت گردد . اين امر بدين معنا است كه كثيري از نشريات ما يا منافع ملي وارزش  هاي ما خوذ ومندرج درآن را نمي دانند يا آن قدر در بلاهت وسفاهت به سر مي برند كه قبح اين عمل ننگين وشرم آوررا درك  نمي كنندو در خدمت بيگانه ها قرار گرفته اند.همان گونه كه گفته آمدنگارنده به آنان كه حرف هاي ديگران را نشخوار مي كنند جاي بحث نيست. زيرا كساني كه شخصيت وحيثيت خويش را معادل وهم وزن شكم شان مي دانندو جهان بيني شان را انباشتن انبان شان تشكيل مي دهد  ومنافع ملي شان خوش خدمتي به ديگران است كاري ندارد. فضاي باز سياسي در كشوروعدم كنترل حكومت بر رسا نه هاي گروهي، زمينه ساز رويش اين گونه علف هاي هرز را فراهم اورده است. اما روي سخن با كساني است كه ازروي صداقت وپاكي، دل در گرو دين وديانت وفرهنگ ملي دارند وبراي ارتقاي فرهنگ ملي دل مي سوزانند وخلوص فرهنگ ملي را با صداقت وحسن نيت مي خواهند است . براي نسبت سنجي ميان فرهنگ وارزش هاي فرهنگي وپيمان راهبردي ،اولين قدم آنست كه ما تكليف خودرا با فرهنگ ملي معلوم كنيم كه از فرهنگ ملي چه برداشت وتعريفي داريم. گاهي شنيده مي شود كه افرادي با حسن نيت از فرهنگ ناب سخن مي گويند اما هنوز به اين انديشه نيفتاده اند كه فرهنگ ناب يعني چه؟ اگر فرهنگ وفلسفه وجامعه شناسي وساير دست اورد هاي فرهنگي غرب را در نظر نگيريم ورابطه خودرا با آين كشورها به كلي نا ديده انگاريم درآن صورت مي توانيم مدعي شويم كه ما فرهنگ خالص ملي داريم؟ در حالي كه از حدود صدو پنجا ه سالي كه كشور هاي شرقي با غرب اشنا شده اند ورابطه ي سياسي، تجارتي وفرهنگي  داشته اند؛ فرهنگ غرب در كشور هاي شرقي نفوذ كرده است، هم چنان كه فرهنگ شرقي در كشور هاي غربي نفوذ داشته ودارد. غربي ها بدين  امر آگاه ومعترف اند كه ترجمه فلسفه هاي يونان از طريق كشور هاي شرقي وارد اروپا شده است وحتا در جايي مي خواندم كه طب بوعلي سينا تا قرن هيجده دردانشگاه هاي اروپا تدريس مي شده است. در مجموع در هيچ كجاي اين كره خاكي را نمي توان ديد كه فرهنگ خاليصي وجود داشته باشد. مخلوط ومعجوني ازساير فرهنگ ها دران نباشد. ادعاي فرهنگ خالص ملي يا ازروي ناداني وجهل صورت مي گيرد يا با اغراض واهوا وبراي به انحراف كشيدن اذهان صورت مي گيرد. البته در زمان كنوني در وضعيت كنوني آنچه درزمان حاضر به اين گونه ابهام ها دامن مي زند عوامل سياسي است.

    دريك ديد گذرا،ما افغان ها حامل وواجد سه فرهنگ هستيم. يعني وقتي از فرهنگ سخن مي گوئيم نمي توانيم اين سه مخلوط ومعجون فرهنگي رااز هم تفكيك كنيم. قبل ازاين كه اسلام در كشور ما نفوذ كند نياكان ما زندگي اي داشته اند و حامل فرهنگي  بوده اند. زماني كه اسلام  ظهور كرد وبسط يافت، مردم اين ديارنيز همانندكثيري از مردم دنيا،دعوت آسماني پيامبر اسلام را پذيرفتندو يك بار فرهنگي جديد بر فرهنگ گذشته ما افزوده شد. نبايد پنداشت كه با آمدن ونفوذ اسلام‌، فرهنگ مردم مارا صد درصد دگرگون گشت  وازفرهنگ بومي وماقبل اسلام هيچ باقي نماند.به قول متفكر ايراني" شهيد مرتضي مطهري" ميان ما واسلام رابطهي متقابلي ايجاد شد، همان اندازه كه اسلام بر ما اثر گذاشت.ما(فرهنگ غير عرب) نيزبر بسط وگسترش اسلام تاثير داشته ايم به قولي معروف در پذيرش اسلام مردم ما منفعل نبوده اند يعني تنها پذيرنده نبوده اند بلكه داد وستد ميان فرهنگ ما واسلام بر قرار شده است . غلط واشتباه است كه تصور شود با ظهور اسلام وبسط ان ،همه چيز ما تغير پيدا كرد وفرهنگ ما زير نظرحكومت هاي اسلامي شكل گرفت .  به عنوان نمونه يكي از برجسته ترين بخش فرهنگ آدميان زبان آنهااست.  اگر قول زبان شناسان معاصررا بپذيريم  كه مي گويند؛ زبان تمام شخصيت ما است. همين تمام يا بخشي از شخصيت ما نيز زبان ما است كه قبل از ظهور اسلام بوده است وحال هم مردم ما با زبان غير زبان عربي تكلم مي كنند. مردم افغانستان با زبان هاي گونا گون سخن مي گوئند يعني زباني كه با آن سخن مي گويند زبان دين نيست ،بلكه زبان خود ما است كه قبل از ظهور اسلام بوده است . زبان دين كه عربي بود بر جاي زبان ما ننشسته است. به رغم گذشت بيش هزار وچهار صد سال، هم اكنون زبان ما زبان فارسي است. دين ما اسلام است اما زبان ما عربي نيست. زبان فارسي حامل فرهنگ ملي ما است ومحترم وعزيز است . اين زبان واين دين هردو جزيي از خود ما است .  وقتي كه مردم ما دربرابر هتك مقدسات مي ايستند به معناي آنست كه اين دين را از خود مي دانند نه دين اعراب؛ بنابراين ما در زماني زندگي مي كنيم كه  دو فرهنگ توام با يك ديگررا پذيرفته ايم . اما دراين حد خلاصه نمي شود. فرهنگ گستره وسيعي دارد.اما طرز لباس پوشيدن ما چگونه است .لباسي كه حال در تن زن مرد اين كشور است ايا همان لباسي است كه سه صد سال قبل مردم ما مي پوشيدند ؟ بي ترديد لباس كنوني ما  كه در تن كثيري از دانشگاهيان   ، كار مندان حكومتي وغيره است ازلباس وفرهنگ غرب اقتباس شده است.شايد عكس العملي دراين زمينه بروز كرده است وليكن به تدريج اين لباس جايي دردل شهروندان كشور باز كرده است و از خود ما شمرده مي شود. تا هنوز كسي گفته است  كه اين گونه لباس ها زشت ونا زيباست ونبايد پوشيد چون از مانيست؟.ممكن است گفته شود طالبان با اين گونه لباس ها مخالفت كردند. پاسخ آنست كه براي تبين اين گونه پديده ها بايد قواعد را در نظر گرفت نه استثناها را . حكومت منفوروممسوخ ومزدور طالبان يك استثناي تاريخي بود، همانند غده اي بود كه در پيكر اين كشور روئيد واقبالي براي ادامه زندگي نيافت وبراي سر نگوني آن خون هاي پاكي ريخته شدتا اين وصله هاي بد قواره از پيكر ما جدا گشت. به هر حال امروز لباس ما اقتباس از غرب است، دين ما آمده از دنياي عرب است وزبان ما از فرهنگ قبل از اسلام است . اين  ها در كنار هم نشسته ،بدون آن كه تعارضي ميان شان وجودداشته باشد . اين هايي كه شمرده شد مشت نمونه خروار بود اگرنه به صد ها مورد مي توان مثال آورد كه آنچه فرهنگ خالص وناب گفته مي شود افسانه اي بيش نيست . پرسش اين جا است كساني كه از فرهنگ ناب يا خالص سخن مي گويند كدام يكي ازاين گونه وجوه فرهنگي را مراد مي كنند؛ ايا خلوص درزبان ما وجوددارد. يا در لباس ما يا دردين ما؟ زبان ما زبان خالص نيست؛ زيرا هم واژگان بيگانه دراين زبان جايي براي خود يافته اند واز كثرت استعمال شكل خودي به خود گرفته وامروز دشواراست كه بتوان آن را اززبان خود جدا كرد وبيگانه خواند . جدا كردن لغات وواژگان خارجي كار زبان شناسان است . منظور ومقصود انست كه زبان خالص ونابي وجود ندارد. كساني كه به دنبال خلوص زبان فارسي يا هر زبان ديگر باشند سر انجام راهي به دهي نخواهند برد و تلاش نا فرجامي انجام خواهند داد. از سوي ديگر ورود واژگان بيگانه باعث شده است كه زبان شناسان كوشش كنند تا معادل آن واژگان را درزبان خودي بسازند. بدين معنا كه زبان فارسي در سير زمان متحول شده است. اگر فرض كنيم در صد سال گذشته براي بسياري از واژگان زبان خارجي معادلي يافت نمي شد، امروز اما معادل آن واژه را مي توان به اساني يافت كه به صرافت واساني استعمال مي شودواحساس بيگانگي نيز به ميان نمي ايد.سومين موردي كه باز هم خبر از تحول زبان مي دهد، سلاست وسادگي ودوري گزيدن از تكلف است  . اگر صرف به زبان فارسي مراجعه شود . ميان نثر امروز ونثر سده هاي پنجم وششم وقبل ازان تفاوتي محسوسي ديده مي شود . نثر امروز روان ودلپذيروقابل فهم تر از نثر تاريخ بيهقي وبرخي متون كهن ديگر است. بدين معنا است كه زبان ما دچار تحول دروني شده است.  اين گونه تحولات تنها در عرصه زبان نيست؛ بلكه كثيري از وجوه فرهنگي ما دچار تحول وتطور شده است . مراسم ازدواج،شيريني خوري ، پس ازازدواج. مراسم دفن ميت ومراسم‌هاي ديگر؛ همانند گذشته، نيست تفاوت هاي ملموس ومحسوسي دران ايجاد شده است.  بنابراين هيچ وجهي از فرهنگ را نمي توان يافت كه دچار دگر ديسي وتحول نشده باشد. لذاما با يك فرهنگ در حال تغير مواجه هستيم. كسي را نمي توان يافت كه مدعي ايستايي فرهنگي باشدوچنين استدلال كند كه ما با دنيا رابطه اي بر قرار نمي كينم چون مي خواهيم خاليص زندگي كنيم! اگر كسي چنين ادعايي  داشته باشد،بي گمان دچار سفاهت شده است كه خود نمي داند.اگر چناچه كسي چنين بپندارد كه مي تواند دروازه خودرا به روي كشور هاي ديگر ببندد ايا چنين امري ممكن وميسر است؟ حتا سنت باوران نيز بدين امر معترف اند كه تحولات كنوني در عرصه فرهنگ را نمي توان نا ديده گرفت.

   به هيچ وجه ما  نه در گذشته فرهگ خاليص داشته ايم وونه امروز ونه فردا خواهيم داشت .  هيچ عاقلي امروز اين گونه نمي انديشد كه دروازه هاي خودرا به روي ديگران ببنديم تا فرهنگ ما خالص بماند! از سوي ديگر در گذشته ها اگر هر شهري  دروازه اي داشت و شهروندان وتاجران از آن دروازه عبور مي كردند براي ورد درآن شهرازدربان اجازه مي گرفتند؛ اما امروز هيچ مانعي ودرباني وجود ندارد- ونمي تواند وجود داشته باشد-.نه راه زمين قابل بسته شدنست ونه براي هوامي توان سد ومانعي ايجاد كرد. ده ها وسايل وابزار ارتباطي جهان را به هم وپيوند داده است . ممكن است كسي  انتر نت نداشته باشد واز آن استفاده نكند. اما نمي تواند تلويزن نبيندوراد يو نشنود.  ايا مي توان با ابزار جديد زندگي كرد اما ازان ها تاثير نپذيرفت .زندگي رابا معيار هايي كه ارايه مي شود موزن نكرد؟ به قول جامعه شناسان به كار گيري وسايل امروز خنثا نيست . همين وسايل مي تواند تاثير شگرفي برزندگي فرهنگي ما داشته باشد. مگر مي توان با آب ا بازي كرد اما تر نشد؟ چگونه ممكن است با دنيا زندگي كرد اما تاثير نپذيرفت؟ نتيجه اي كه مي توان گرفت آنست كه:يك؛ فرهنگ ملي هيچ گاه ايستايي وسكون نمي پذيرد. دو؛فرهنگ ملي در تعامل با ساير فرهنگ ها زنده مي ماند.سه؛ارتباط هاي خارجي وامضاي پيمان هاي راهبردي را بايد در حوزه ارتباط هاي جهاني مورد توجه قرار داد.چهار؛ مخالفان پيمان راهبردي نه از خلوص فرهنگي مي دانند ونه از تاثير پيمان راهبردي بر فرهنگ.پنج ما چه پيمان با كشور هاي غربي ببنديم وچه نبنديم فرهنگ ما متاثير از فرهنگ ساير كشور ها است وخواهد بود.شش؛ما تنها با نفي ديگران نمي توانيم زندگي سالم داشته باشيم بلكه با تلاش وجديت مي توانيم چنان قوي شويم كه در داد وستد با دنيا قرار بگيريم.هفت پيمان راهبردي براي تامين امنيت وثبات كشور است كه از پيش نياز هاي رشد فرهنگ ملي وديني در هر كشور است .هشت؛بدون ثبات وامنيت نه فرهنگ ملي توسعه يافته خواهيم داشت ونه فرهنگ ديني. اين هردو فرهنگ ربط وثيق با امنيت و ثبات كشور دارد. كساني كه از درمخالفت باپيمان راهبردي درامده اند، يا نادان اند وذهن بدوي دارند ويادر خدمت كشور هاي بيگانه.