عدالت اجتماعي در جامعه ي باز
از ده سال بدين سوافغان ها نيز همانند كثيري از جوامع دنيا به تجليل از برخي گفتمان هاي جهاني مي پردازند. هشت مارچ، روزجهانی زن،بيستم فبروري روز جهاني عدالت اجتماعي، روز معلم ورزو كارگر وبسياري از روز هايي كه براي ما چندان اشنا نيست. وشايد قصد ونيت تجليل كنندگان آن باشد كه با اين روز هاي مهم اشناشويم وبدانيم كه در پشت اين تجليل ها چه حوادثي مهمي اتفاق افتاده است. علت ديگراين گونه بزرگداشت هاممكن است اين نيت باشد، كه با اين گونه تجليل ها نشان دهيم كه پاي در وادي پر مخافت مدرنيته گذاشته ايم، چون اين گفتمان هانشان ازآن دارد كه ما به مرحله ازرشد فكري رسيده ايم و با دنیای گذشته اندکی فاصیله گرفته ایم. يكي از همين مقولاتي كه ازان ياد كرديم عدالت اجتماعي است كه در هفته ی گذشته ازآن تجليل شد وممكن است محافل ومجالسي هم گرفته شده باشد(نگارنده در جريان نيست) وسخن رانان با شور وحرارت از آن سخن گفته باشند. گرچه احساس دلبستگي به اين گونه امورمذموم نيست اما بهتر آنست كه تجليل كنندگان وتمجيد باوران به لوازم ولواحق عدالت اجتماعي بينديشند وزمينه هاي تحقق ويا حد اقل نزديك شدن به ان را تبين كند. پرسش ازاين كه عدالت اجتماعي چيست را بايد در نحوه ديد آدميان به خود ونحوه تعريف او مرتبط دانست. همان گونه كه تعريف وشناخت انسان از گذشته تا حال دچار دگر ديسي ونوسان شده است اصطلاحات وواژگا ن يا گفتمان هاي مرتبط هم همين دگرديسي را پذيرفته وهم پاي تعريف انسان تحول يافته است. وقتي از انسان به عنوان يك موجود مجبور تعريف شود، عدالت اجتماعي يك معنا ومفهو م دارد امازماني كه از انسان يك موجود مختار وصاحب اراده تعريف گردد، بي ترديد تعريف عدالت اجتماعي نيز دچار نوسان خواهد شد. به عنوان مثال مي توان دو نگاه متفا وت به انسان را در يك عصر مشاهده كرد. يك نگاه هابز انگليسي به انسان است كه به ديد گاه اوانسان گرگ انسان است . صفت گرگي ودرندگي در نگاه هابزسبب شده است كه نوعي فلسفه سياسي ونظام حكومتي را پيش نهاد كند كه از درندگي اين گرگ ها جلو گيري كند.وعدالت اجتماعي وقتي تحقق مي يابد كه درندگي وخون اشامي از انسان ستانده شود وانسان به صورت اجباري در كنار هم زيست كنندو برا ي اين كه اين حكومت تحقق يابد او پيش نهاد مي كند که قرار دادي ميان اعضاي يك جامعه ايجاد گردد وهمه قدرت را به حاكمان واگذارند. اما درهمين زمان كسي ديگر فلسفه سياسي ديگري را بنياد مي نهد او "جان لاك" است كه اعتقاد دارد كه سرشتآدميان گرگ صفتي ودرنده خويي نيست، بلكه انسان ها همه با طبيعت نيكو زاده مي شوند كسي را بر كسي رجحان وبرتري نيست واين اجتماع است كه انسان هارا خوب يا بد بار مي آورد واو فلسفه سياسي را متناسب با همين ديد وبرداشت خود از انسان پايه گزاري مي كند.وقتي به انسان اين گونه نظر شود وبراي او سرشت نيكو در نظر گرفته شود،عدالت نيز رنگ وبوي ان نگاه نخستين را به خود مي گيرد.
در جامعه هاي سنتي ديد گاه انسان ديد گاه اجبار آميز بود.يكي از اركان مهم سنت ها اديان است كه وقتي به وجود آمدند همراه با آن مفسران رسمي نيز به وجود آمدند وانحصارتفسیر متون مقدس را ازآن خود مي شمردند. واين طبقه علاوه بران كه دين را تفسير مي كردند ؛ تعريفي از انسان واز حكومت بر انسان نيز ارايه مي دادند وبه زير دستان خود تلقين مي كردند كه شما آن كسي هستيد كه من تعريف مي كنم. تعريف آنان از دين مبتني بر منافعانان بوددر قرون وسطي كه حاكميت بلا منازع روحانيون مسيحي را شاهد بوده ايم. همين تعريف ديني از انسان بود كه آدميان را چنان مطيع وخاضع امر كليسا ساخته بودندوبه نام دين زندگي ومرگ مردم در اختيار آنان قرار گرفته بود خوش بختانه درد دنياي مسحيت مردي به نام لوتر قد بر افراشت وقرائت رسمي از دين توسط ارباب كليسارا مردود دانست. گرچه رنج هايي فراواني را تحمل كرد اما رخنه اي كه برمعرفت كليسا افگند، توانست مقدمه اي باشد براي دانش جديد ورهايي انسان غربي از چيرگي استثمار كليسا . عدالت اجتماعي درديد گاه ارباب كليسا آن بود كه روحانيان بايد جايگاه بلند ورفيعي را احراز كنند وسايرين بايد مطيع بي چون وچراي آنها باشد. در جهان اسلام با آن كه سخن از عدالت فراوان رفته است.اما حاكمان مسلمان هيچ گاه به عدالت گردن ننهاده اند وعدالت گستری را جزيي از وظايف حكومت به حساب نياورده اند.بزرگترين سلسله اي که تمدن اسلامي با حكومت های آنان رنگ ورونق گرفت بي خبر از عدالت بودند يا وبر اساس منافع سياسي خويش تعريف مي كردند.بنابراين كساني كه از متن دين اسلام بر ضد خليفه هاي مسلمين قد بر افراشته باشند وفلسفه سياسي انسان مداري را بنيان نهاده باشند بر نخاستند ودر نتيجه تفكر سنتي ديني با قرائت خلفا ی دو خاندان اموی وعباسی بر تمام روح مردم مسلمان حاكم ماند ومتحول نگرديد. اما اصلاح طلبان دين مسيحيت بود كه با نگاه جدید به انسان، بنياد جوامع جديد را پي افگندند وبستري فراهم امد تا فيلسوفان وانديشمنداني جديد ي قد بر افرازند وتعريف جديد از انسان ارايه دهند ومتناسب با آن تعريف، عدالت را نيز تعريف كنند. بنابراين آنچه در جوامع گذشته عدالت ناميده مي شود درديد گاه جديد بي عدالتي محض است همان كه اقاي كارل پوپر ازان به عدالت توتاليتریاد می کند . در دنياي كنوني عدالت به سه صورت قابل طرح است.
1-عدالت در توزيع عادلانه قدرت
2- عدالت در توزيع عدالانه ثروت
3- عدالت در توزيع عادلانه معرفت
توزيع عدلانه قدرت به چه صورتي تحقق مي يابد؟
بي ترديد اين عدالت در جوامع گذشته وجود نداشته است . دوطبقه بيشتنر نبوده است يك طبقه حاكم وديگري محكوم. اما در جامعه های جديد با انسان شناسي جديد كه پديد آماده است به قدرت از دريچه ديگري نگريسته مي شود. اين دريچه جديد بردو پيش فرض مبتني است .اول اين كه آدميان ازان جهت كهآدم هستند داراي ضعف ها وكاستي هاي فراوانست . نمي توان انسان كاملي دراين دنيا يافت كه خالي از كاستي هاي انساني باشند، بنابراين گزيده ترين شيوه حكومت داري آنست كه تمام مردم درامور اداره ی خود شركت كنند ودر انتخاب حكومت شريك شوند وحكومت تبلور راي جمعي باشد. پيش فرض دوم آنست كه انسان ها محق اند در حالي كه گذشته ها انسان را موجود مكلف مي دانستند اين تكليف تنها در برابر خدا نبود بلكه دامنه ی تكليف مداري در برابر روحانيان ديني وحاكمان سياسي نيز گسترش يافته بود وا طاعت محض وبي چون وچرا از ويژگي هاي نيك انسان شمرده مي شد . وقتي آن سد شكسته شد وآدميان به عنوان موجودات محق تعريف يافتند تعريف جديد ي اين جرات را بهان ها داد تا بتواند در سر نوشت خويش دخالت كند . شركت در انتخابات حاكمان مي تواند يكي از تجليات محق بودن آدميان باشد . درديد انسان جديد، عدالت اجتماعي نيز رنگ بوي ديگري يافته است.اما اصل واساس اينست كه آنچه پيش فرض هاي عدالت اجتماعي در كشور ما ناميده مي شود مي تواند منتهي به عدالت شود يا خير؟ درروز هاي گذشته به مناسبت تجليل از عدالت اجتماعي بسياري از عدالت وپيش فرض هاي ان سخن راندند، برخي عدالت انتقالي را مقدمه اي براي عدالت اجتماعي دانستند وبرخي نيز پارلماني شدن حكومت را مقدمه عدالت بر شمردند با آن كه هر كدام در جايگاه خود ارزش واعتبار دارد. اما اصل سخن وسخن اصلي آنست كه نگرشي ما به انسان چگونه است . ما از كدام زاويه به آدميان مي نگريم وديد گاه انسان شناسي ما بر ديد گاه عدالت پسندي ما بي ترديدسايه خواهد افگند. نبايد تصور برد كه در جامعه اي كه اصل حكومت بر قوميت بنايافته است وتوزيع قدرت بر مبناي شعاع قومي صورت گيرد؛ دران جامعه عدالت اجتماعي حاكم شود . اگر خودرا فريب ندهيم با وجدان معرفت جديد به جامعه وحكومت كنوني بنگريم ايا به پيش فرض هايي كه ارايه داديم می توان به عدالت اجتماعی دست یافت ؟
بي ترديد كه دريافت هاي كنوني معرفتي از انسان، باانچه در كشور ما جريان دارد، زمين تا اسمان فاصيله است.بي پرده بايد گفت كه در جامعه ی قومي ودر حكومت قوم سالار، رسيدن به عدالت اجتماعي همانند باد در هاون كوبيدن است. تا وقتي ديد گاه ما نسبت به خود ما تغيسر نبايد وما بر اصل انساني خود تكيه وتاكيد نكنيم ومحال است كه با ايجا د حكومت پارلماني يا هر حكومت ديگر بتوانيم به عدالت اجتماعي دست پيدا كنيم. به هر حال براي رسيدن به عدالت اجتماعي بايد علت ها وريشه ها را كاويد وباز يافت . اگر ده ها سمينا رونشست وبرخاستي، نسبت به حقوق زن صورت گيرد اما ديد گاه ها نسبت به زن تغير نيابد وزن موجوي همانند مردان محسوب نشود محال است كه آن نشست ها به بار نشيند وحرمت زن مورد اقبال واقع گردد. ده ها نشست وتجليل وتكريم راه اندازي شود اما كرامت انسان در كمند قوميت گر فتار باشد هيچ حكومتي با هررنگ ونيرنگي نمي تواند مرده ريگي را به نام عدالت اجتماعي تحقق بخشد. مرده ريگي به نام عدالت اجتماعي مقاله اي است فريد ريش فون هايك كه او عدالت اجتماعي را به مرده ريكي تشبيه كرده است كه هيچ تعريفي نداردوهيچ جايي نمي شود اورا يافت. عدالت در جامعه ي بسته واستبدادي همان عدالت توتا ليتر است اما در جامعه مثل افغانستان كه شعار دموكراسي سرداده مي شود بايد توجه كرد كه عدالت در گر و شناخت سنتي از انسان محقق نمي شود، حد اقل عدالت وقتي بر قرار مي گردد كه بينش ها نسبت به انسان تغير كند وجايگاه انساني او احراز گردد ،او موجود محق دانسته شود . انسان را بنده خدا بدانيم نه بنده قوم وقبيله؛ گاهي اين ذهنيت به وجود مي ايد كه با ايجاد قوه قضائيه ي مقتدر ومستقل مي توان به حد اقل عدالت اجتماعي دست يافت. اما وقتي قاضيان، خدا وقانون رابا متر وميزان قوم به سنجش گيرند چگونه و كجا مي تواند عدالت اجتماعي بر قرار گردد.آنان كه دل در گرو عدالت دارند بايد از جان مايه بگذارند وتلاش ورزند تا اين ديد گاه انسان شناختي قبيله محور تغير پيداكند وانسان به تعبير كانت خود هدف باشد در حالي كه انسان به ديد حاکمان وسیاست مداران امروز وسيله ای براي اشباع قدرت طلبان قرار دارد.