1-شكست نظامي طالبان: يكي از گزينه هاي دست يابي به صلح، مبارزه تا شكست نظامي طالبان بوده است. اين ديد گاه براين مبنا استوار است كه طالبان  نه خود صاحب راي وتدبير هستند ونه هم منافع سياسي مشخصي رابراي  گروه خود تعريف كرده اند. عمده ترين نکته اي كه طالبان بر آن انگشت نهاده اند آن بوده که خواستار بيرون شدن نيرو هاي خارجي از كشور شده اند. اين كه بعد از خروج آن نيرو ها چه هدفي در سر دارند هيچ گاهي وضاحت وصراحت نداشته است.  بنابراين براي اين گروه نفس خشونت يك ارزش ويك هدف است .همين كه افغانستان از مسير توسعه باز ماند ونهاد هاي مدني شكل نگيرد، انتخابات به انجام نرسد وساير ساز و كار هاي مدني ودموكراتيك ناكام بماند؛ ومردم زندگي قرون وسطايي داشته باشند، نظم ونظام سياسي به صورت بدوي يا قبيلوي حاكم باشد، دختران از رفتن به مكتب باز ماند، فرهنگ دره وتنبيه  های قرون وسطایی به جاي قانون بنشيند براي اين جماعت هدف تام وتمام هدف به حساب مي ايد. لذا براي رسسيدن به صلح دايمي ريشه كردن اين  جماعت ازراه هاي نظامي عمده ترين هدف شمرده مي شود.تا آن جايي كه به نظر رسيده است اين جماعت هيچ ديد گاه خاصي سياسي ندارند تا دانسته شود كه چه مقصدي را دنبال مي كنند زيرابرخي ديد گاه ها قبل ازان كه پياده وپيمو ده شود شكل مي گيرد، جاذبه ايجاد مي كند افراد وگروه هايی را به سوي خود مي كشاند. اما برخي تيوري ها هم زمان با يك گروه سياسي به وجود مي ايد وبا آن گروه نيز از ميان مي رود. اغلب را گمان بر اينست كه تفكر طالبان همراه وهم زمان با خود طالبان شكل گرفته است وهمراه با خود طالبان نيز به خاك سپرده مي شود لهذا راه حل از ميان برداشتن اين تيوري وطالبان هردو يكي است براي ايجاد صلح وبيرون رفت از خشونت تنها بايد به استمرار مبازرزه مسلحانه انديشيد وصلح را با حذف كامل اين گروه به وجود آورد.

2- راه دوم مبارزه تا تضغيف طالبان: تدام جنگ مسلحانه وادامه ی خشونت از سوي گروه طالبان اين ذهنيت را به وجودآورده است كه طالبان بر سر ميز مذاكره حاضر نخواهند شد مگر اين كه در تنگناهاي ي شديد قرار گيرند، مي طالبد كه بيش ازاين فشار نظامي بر طالبان وادر گردد تا آن گروه به قدري تضعيف شوند كه راه حل سياسي را بپذيرند و وارد مذاكره شوند. اين ديد گاه وجود وحضور نيرو هاي خارجي را تا آنجا قابل قبول مي داند كه طالبان را وادار به ذاكره سياسي كند اما همين كه طالبان راه مذاكره را درپيش گرفتند بعد ازاين اين افغان ها هستند که بايد كه راه صلح با طالبان را در پيش گيرند وبراي داد وستد سياسي با طالبان بنشينند تا صلح دايمي بر قرار گردد.

 اين ديد گاه باور دارد كه دراين روند بايد افغانها تصميم گیرنده ها ي اصلي باشند وصلح ميان طالبان وحكومت افغانستان ادامه بايد تا صلح واقعي بر قرار گردد. هم چنان به حضور مشروط نيرو هاي بين المللي تاكيد مي دارند يعني تا زماني كه صلح در افغانستان بر قرار نشده  است نيرو هاي بين المللي مي تواند حضور داشته باشد بيش ازان آن حضورآنها  بلاموضوع مي شود ونيازي به ان حضور احساس نمي  گردد .

3- ديد گاه ديگر آنست كه صلح نه با شكست طالبان حاصيل مي شو.د نه با فشار برآنها بلكه براي ايجاد صلح پايداردر كشور، اولين وآخرين گزينه انست كه نيروهاي خارجي بدون قيد وشرط منطقه را ترك كنند ؛زيرا به زعم  باورمندان به اين ديد گاه، اين نيرو هاي بين المللي وامريكا هستند كه باعث ايجاد تنش وخشونت شده اند، اگر نيرو هاي خارجي منطقه را ترك كنند مي توان با طالبان بر سر ميز مذاكره نشست وخواسته هاي آنا ن را شنيد وخواسته هاي خودرا با انها در ميان گذاشت ودر مجموع با آن نيرو ها مي توان وارد تعامل شد وبه صلح هميشگي دست يافت. باور مندان به اين ديد گاه چنين مي پندارند كه امريكا خود باني وباعث طالبان در منطقه بوده است تا وقتي علت وجودداشته باشد،و معلول دوام وبقاي علت را تضمين كند،هيچ گاه جنگ پايان نخواهد يافت وصلحي بر قرار نخواهد شد. بابيرون شدن نيرو هاي خارجي از افغانستان وسپردن امنيت  به دست خود افغانها وكمك گرفتن از كشور هاي منطقه است كه صلح دوام داررا تضمين خواهد كرد. بدون شك هر كدام ازديد گاه ها داراي پشتوانه هاي دليلي وعلتي هستند وبراي خود طرفداراني نيز دارند اما واقعيت آنست که راه رسيدن به صلح بسي دشورا تر وپيچيده تر ازاين ديد گاه هايي است كه مطرح گردید

    با توجه به ديد گاه سه گانه اي كه مطرح گرديد پرسش اينست كه با تكيه با كدام ديد گاه مي توان به صلح هميشگي  وعادلانه در كشور نايل شد يا اين كه بايد فراتر ازاين ديد گاه معمول ومتعارف انديشيد وراه رسيدن به صلح را بسي دشورا وصعب ترازا چه مطرح شد در نظر آوردوستاره ی صلح را در سپهر دیگری به جستجو نشست؟

     گرچه امروز روندي ايجاد شده است كه ابتنا به هيچ يك ازديد گاه هاي مطرح شده ندارد. امامي سزد كه در باره ي صلح واينده كشور به فراتر ازاين ديد گاه ها انديشيده شود.بدون شك كاستي هاي جدي اي دراين ديد گاه وجود دارد واين ديد گاه ها درصورتي قابل تامل است كه وضعيت پيچيده ی اجتماعي وسياسي كشور از نظر دور داشته شود بنابراين مي طلبد هاي كه ديد گاه چهارمي نيز مورد توجه قرار گيرد. اين ديد گاه به اين مي انديشد كه ساختارقدرت در افغانستالن همانند ساير كشور ها نيست كه بتوان بازيگران قدرت را به صورت واضح وروشن تعريف كرد .ساختار قدرت موجود چه در حكومت وچه خارج ازان، برامده از ساختار اجتماعي مردم افغانستان است. ساخت اجتماعي در هر جامعه ساخت قدرت را ن شبيه خود مي سازد.نمي توان در يك جامعه ي قوم سالار نيرو هاي سياسي دموكراسي خواه داشت. اگر برخي گروه هاي سياسي از دموكراسي سخن مي رانند بايد دانست كه منظور از دموكراسي آن گروه نيز الوده به جامه هاي قومي وقبيله اي است، نه جوهر دموكراسي وآنچه كه دردنياي متمدن اتفاق افتاده است وصلح دايمي نياز مند آنست كه فرهنگ هم پذيري وتساهل بر قرار گردد  اين فرهنگ وقتي بسط مي يا بد كه حد اقل هايي در جامعه رشد يافته باشد از جمله كاستن از ميزان فقر ورسيدن به حد ي لازمي از رشد اقتصادي. فراگير شدن دانش عمومي از ديگر مولفه هاي صلح دايمي در هر جامعه است. آنچه كه دوران گذار د رافغانستان ناميده مي شود متاسفانه تعريف دقيق نيافته است زيرا وقتي  سخن از دوران گذار به ميان مي ايد لازمه اين باور آنست كه هويت هاي گذشته دچار نقصان وبحران شده باشد ويك جامعه براي  يافتن هويت هاي جديد ومتفاوت از دوران ماقبل گذار حرکت و تلاش كننداما در افغانستان نه تنها فرهنگ خشونت را پشت سر نگذاشته ايم كه خشونت تنها فرهنگ زاينده در كشور ما است .وقتي به روح وروان حاكم در ميان نسل تحصيل يافته كشور خود مي نگريم وتراوش هاي مغزي انان را مشاهده مي كنيم؛ در مي يابيم كه هنوز فرهنگ خشونت به حد بالايي توليد مي شود. وقتي ديده مي شود كه افراد تحصيل يافته كشور هر كدام در محور هاي قومي گرد هم مي ايند ودرصدد تخطيه وتخريب قومي ديگر بر مي ايند، تمام نيكي هارا از آن خود مي دانند ومي بينند. تمام زشتي هارا در وجود ديگران خلاصه مي كنند در مي يابيم كه ما با فرهنگ تساهل اجتماعي بسيار فاصيله داريم. هر گاه خارجي ها همانندحايل ميان ما وجود نداشته باشد هيچ تضميني وجود ندارد كه خشونت هاي قومي بار ديگر شعله ور نشود . آنان كه دخالت كشور هاي همسايه را عامل ثبات در كشور مي دانند وخواهان بيرون شدن نيرو هاي خارجي از افغانستان هستند بايد به سر نوشت عراق بنگرند كه مي تواندعبرت هاي خوبي براي ما افغان ها باشد. با رفتن نيرو هاي خارجي از عراق خشونت ودرنده خويي بار ديگر به آن كشور بر گشت. كشور هايي كه رفتن امريكا را جشن گرفته بودند وكوس شادماني مي نواختند اما امروز بر سر جنازه هاحاضر مي شوند نماز جنازه مي خواند با به سوگ نشستگان همدردي مي كنند ايا اين هم دردي ها مي تواند آرامش وامنيت را به عرافق بر گرداند؟ به هر حال رسسيدن به صلح دايمي وعادلانه بسيار دشوار ودر عين حال پيچيده است وبراي رسيدن به آن منظور نبايد دچار ووسوسه شد وبه نام هاي دهان پركن حاكميت ملي وامثال اين ها دل خوش كرد بايد حكومت افغانستان با جديت وتلاش وارد مدذاكره با كشور هاي ذي نفع در افغانستان شود وماندن مشروط انهارا تضمين كند، هيچ گاه نبايد دچار توهم شد وامنيت وثبات را از كشور هاي منطقه خواست؛ زيرا كشور هاي منطقه خود با  دشوراي های فروان مواجه هستند آنها اگراز توانايي هاي لازم برخوردار بودند اولتر از همه مشكلات خويش را رفع مي كردند. سخن آخر اين كه صلح دوام دار وقتي حاصيل مي شود كه  تحول مثبت در جامعه افغانستان ايجاد شودروح تساهل وهم پذيري بسط يابد وفقر كاهش پيدا كند واين ها همه نياز مند داشتن يك حكومت مسئول وخدمت گزار است.