ستاري درنسبت دين وآزادي بخش اپاياني)
اگر پرسيده شود كه اگر آزادي بود چه كار مي كردي و چه چيزي براي گفتن داري كه نگفته مانده است، و اگر بيشتر از اين آزادي بود چه مي كردي چه چيزي داشتي كه بايد مي گفتي، فكر نمي شود پاسخ معقولي داشته باشد.
آدمي خوش ذوقي خاطراتي نقل ميكرد كه بي ربط نيست اگر در ارتباط با آزادي ضعف و بي چاره گان گفته شود، مي گفت در زمان حكومت ظاهر شاه و در دهه دموكراسي تظاهرات خياباني براي خواسته هاي مشخص سياسي از طرف گروه هاي سياسي راه اندازي شده بود، برخي آگاهانه و برخي نيز چون گوسفند كور و كركر رمه به راهپيمايي شركت مي كردند روزي ماموري از جانب دولت راه تعدادي از تظاهر كنندگان را مي گيرد كه شما چه ميخواهيد، شما كه خوابگاه داريد، نان تان مي رسد، خواسته هاي شما چيست؟ آنها در جواب گفته بودند كه (مونز سبايي وريج غوارو) يعني ما صبح هم برنج مي خواهيم، اين ها نمونه هاي كوچكي است كه در متن وبطن جامعه ي فقير وجود دارد، كساني كه انديشه و فكري دارند آزادي مي خواهند تا انديشه هاي شان را از جامه ي ظلمت بيرون كشند و مي انديشه را در صهباي آزادي بريزند و به مردم خويش عرضه كنند؛ وليكن ما وقتي از آزادي سخن مي رانيم بيشترينه منظور نظر ما آنست كه اندام لاغر خود را برهنه كنيم تا به بهانه آزادي از چرك شدن و يا پاره شدن جامه هاي مان جلوگيري كرده باشيم و در حقيقت آزادي براي توانگران است، كساني كه چيزي در چنته دارند، از پنهان كردن گوهر انديشه در رنجند، آن ها آزادي ميخواهند تا گوهر وجود خويش را در بازار معرفت عرضه كنند و در ديد گوهر شناسان قرار دهند، اصل و بدل آن را ارزيابي كنند، كساني كه گوهري ندارند و يا خرمهره هايي را در آستان پنهان كرده اند نيازمند آزادي و قضاوت ديگران نيستند خود بر بي باري خويش معترف اند، چه جايي اند كه حلقوم پاره كنند و از آزادي مردم دم زنند، اگر نيك نگريسته شود در حدود شش سال حدود صد حزب سياسي در اين كشور ساخته شده است؛ كدام يكي توانسته اند يك فكر و يك انديشه رامطرح كنند ؛ اما ديديم كه اين جماعت بي بضاعت و فقيرتر از آنست كه تصور شود. به هر حال آزادي گوهر گرانبهايي است چه از دين صادر شده باشد و يا نشده باشد يكي از ملزومات اساسي انسان است و انسان بدون آن جايگاه واقعي خويش را در نمي يابد. اما آزادي بايد با پري و فربهي همراه باشد، چه گرسنه گان گوهر آزادي به نيمه ناني خواهند فروخت.
شب رفت و هم تمام نشد ماجرا ي ما
ناچار گفتني است تماميي ماجـــرا