علل نا کامی جنبش مشروطیت

  برخی از علت های ناکامی جنبش مشروطیت در کتب تاریخ افغانستان تشریح شده اند؛ اما علت اساسی را باید در ساختار اجتماعی جامعة افغانستان جستجو کرد، زیرا در بررسی های تاریخی بیشترینه نگاه به بیرون دوخته شده است تا درون.      

      پیروزی و شکست جنبش های سیاسی در هرکشوری بستگی به عوامل گوناگون داخلی  دارد، در شکست پادشاهی امان الله خان، مورخان کشور بیشترینه به قیام های مردم جنوب و دخالت های استعمارگران توجه نموده و آن را عامل اساسی به شمار آورده اند؛ اما فراموش نکنیم که امان الله خان یکی از سردارانی بود که قادر شد قیامی را بر ضد استعمارگران خارجی رهبری کند و آن را به پیروزی برساند؛ اما چگونه شد که در مدت کوتاهی ورق برگشت و تفنگ ها به سوی سردارِ محبوب دیروز نشانه گیری شد ؟ واقعیت آنست که نخستین گام در ایجاد تغییر در وضعیت اجتماعی و سیاسی در یک کشور ایجاد تغییر در افکا ر، اندیشه ها و فرهنگ سیاسی(8) مردم همان کشور است، آنچه سید جمال افغانی در روز های اخیر زندگی خود اظهار ندامت نموده که چرا با مردم کار نکرده است، گرچه آقای غبار تحولات فرهنگی و اندیشگی را منوط و مربوط به تحولات اقتصادی می داند و معتقد است که با حکومت حبیب الله خان زوال فیودالی فرا رسیده بود و سرمایه داری تجاری رو به گسترش بود و این خود زمینه ساز تفکر جدید در کشور بود ولیکن واقعیت آنست که اقتصاد افغانستان نیز به حدی از رُشد برخوردار نبوده است که فرهنگ جدیدی از او متولد گردد، علاوه بر آن اینگونه تحلیل های مارکسیستی بار علمی ندارند و نمی توان رابطة علت و معلولی میان اقتصاد و فرهنگ بر قرار کرد، همچنان نمی توان اقتصاد رُشد یافته را عامل تام ایجاد فرهنگ دموکراتیک دانست، به فرض محال اگر چنین چیزی وجود داشته باشد باز هم توسعه نیافتگی فرهنگی و اندیشگی یکی از شاخص های عمده در عدم رُشد اندیشه های نو در کشور بود که نمونه های آنرا می توان در سخنان محمود طرزی که بیانگر وضعیت آن زمان است مشاهده کرد.

 محمودطرزی ضمن تعریف و تمجید شاعرانه از شهر کابل و زیبایی های او می نویسد :

هزار افسوس که ساکنانت در شر و شور، انسان هایت همگی از حال و احوال عالم بی خبر اند، قدر و حیثیت نمی دانند، مزیت و اهمیت و موقعیت را نمی شناسند، پردة غفلت و عطالت چشم های شان را چنان پوشیده [است] که دشمن جان و ایمان را نمی بینند، قلع  و قمع همدیگر دست های شانرا چنان بسته که به تربیت و ترقیت نمی کوشند؛ حرص و طمع جان و مال همدیگر، افکار شان را چنان مشغول داشته است... .(9)

 

   این سخنانِ مردی می باشد که از اندیشه های نافذ عصرِ خویش برخوردار بود و مسئولیت جریدة را بر عهده داشت که در زمان خود یکی از نشریه های پیشرو در میان نشریه های فارسی زبان منطقه به شمار می رفت، البته این بدان معنا نیست که خدمات امیر امان الله خان مورد بی توجهی قرار گیرد و یا طعنی بر او رود؛ قدم هایی که ایشان در راه آزاد ی و حقوق زنان برداشت، قانون اساسی ای که در زمان او ترتیب داده شد و لویه جرگه آنرا را رسمیت بخشید همه در خور توجه و تأمل فراوان اند، اما آنچه باعث تأسف می باشد؛ آنست که چرا این همه زحمت ها بدون نتیجة مثبت خاتمه یافت، با رفتن او همه چیز به رنگ سیاه درآمد؛ جریان فکری ممتدی به بار نیاورد.

  برخی از اندیشمندان وقتی در بارة دموکراسی سخن می گویند بدین نکته تفطن دارند که دموکراسی گذشته از آنکه یک رژیم سیاسی مطلوب باشد، یک فرهنگ نیز هست، تا وقتی آن فرهنگ نهادینه نشود؛ دشوار به نظر می رسد، رژیمِ دموکراتیک ایجاد شود یا در صورت ایجاد، پایدار بماند؛  اگر جنبش دموکراسی خواهی در زمان امان الله خان نیز به بار ننشست و نهادینه نشد، گذشته از آنکه عده ای آنرا به اشتباهات شخص اما ن الله خان نسبت می دهند؛ اما علت العلل همه را باید در نبود زمینة باروری فرهنگ دموکراتیک به جستجو گرفت؛ از اشتباهات عمدة ا مان الله خان نیز آن بود که وضعیت اجتماعی خود را نتوانست بشناسد، نفوذ روحانیان سنتی در میان مردم را درک کرده نتوانست و پروژة اصلاحات او فاقد بارِ تیوریک و اندیشگی بود، حتا شاه جوان اهمیت اندیشه در اصلاحگری های اجتماعی و سیاسی را نتوانست به گونة صحیح تحلیل نماید، وقتی با تمدن و فرهنگ غرب روبرو شد فقط ظواهر آنها او را فریفت و چشمش را خیره کرد؛ به هر حال جنبش دموکراسی خواهی با پیروزی امان الله خان به شکوفایی رسید؛ اما با سقوط ایشان آن "موج" نیز از اوج افتاد، در هم شکست و استبداد خشن، بار دیگر بر کشور حاکم گشت و بدین ترتیب موج دموکراسی با صخرة ستم مواجه گردید و کشور را در محاق تاریکی فرو برد.

      با رفتن اما ن الله خان گرچه اندکی از مردم متأثر شدند و او را تا قندهار همراهی کردند؛ اما این همراهی به معنای همراهی فکری او نبود، بلکه بیش از آنکه فکر اصلاحگرانة او مد نظر باشد شخصیت کاریزمایی او بود، از این جهت است که برخی متفکران وجود طبقة متوسط را یکی از ارکان مهم دموکراسی میدانند؛ طبقة که منافع آن با آرمان های حکومت دموکراتیک گره خورده باشد و برای ماندگاری رژیم دموکراتیک تلاش ورزد.

موج دوم دموکراسی خواهی در افغانستان    

    دومین موج دموکراسی خواهی در افغانستان دردهة چهل خورشیدی ایجاد شد و شور و هیجانی را پدید آورد، رویکرد های جدیدی در عرصة سیاسی اجتماعی رخ نمود، ا نتخابات پارلمانی، آزادی تشکل های سیاسی، مطبوعات آزاد، از واژه ها و اصطلاحات جدیدی بودند که مطرح گردیدند، در آن وضعیت، برخی از این واژه ها صورت عینی و ملموس به خود گرفتند و برخی نیز به صورت ابتدایی باقی ماندند، اما در هر صورت برخی مورخان رویکرد های ایجاد شده را نقطة عطفی در تاریخ سیاسی افغانستان به حساب آورند و ظاهر شاه را پیشگام این عرصه معرفی کردند و او را سزاوار ستایش دانستند که با تبر بدعت درخت استبداد را برید و طرح نو در انداخت، قدرت شاهی را با کمند قانون محدود و مشروط و مضبوط کرد و در قانون اساسی کشور که در سال 1343ه‍ به تصویب رسانید؛ نخست وزیر نیرومندش را بر کنار نمود10) )و زمینه را برای به صحنه آمدن صدراعظم های انتخابی بوجود آورد و بدین ترتیب روند جدید را در کشور پایه گذاری نمود که در حکومت چهل سالة او چندان سابقه نداشت، روندی که مردم از جایگاه تکلیف مداری بدر آمدند و تا آن زمان که فقط به عنوان رعیت و فرمانبردار شاه نامیده می شدند، بعد از آن شهروندان به صورت نسبی صاحب حق به حساب آمدند، آنچه درآن زمان رخ داد یک چرخش عظیم بود و پارادایم های داوری به کلی تغییر یافته و الگو های جدیدی به میان آمده بود، قبل از آن اگر برای حل و فصل دشواری های ملی، شاه نا گزیر بود که دست به ایجاد لویه جرگه بزند و مجالس عنعنوی که چندان بارِ قانونی نداشت تشکیل دهد؛ اما در طرح نو ظاهرخانی، گفتمان حاکم  بر کشور پاک دگرگون شد و بعد از آن این مردم بودند که در فضای آزاد دست به انتخاب می زدند و وکلای خویش را  از میان بسیاری نامزد ها گزینش می کردند، اما برخی تحلیلگران، موج دموکراسی خواهی دهة چهل خورشیدی را ناشی از ضرورتی می دانند که خاندان سلطنتی، بویژه شخص شاه بدان نیازمند بود آنهم نه برای مردم افغانستان که برای بقاء و دوام حکومت خودش،  شاه احساس می کرد که قدرت واقعی او توسط عموهایش به هیچ انگاشته شده است؛ بر رغم گذشت زمان، او هنوز به قدرت واقعی خویش دست نیافته بود؛ اما برخی دیگر از مورخان بدین باور اند که آنچه ظاهر شاه در پیش گرفته بود بر اثر فشار های بین المللی بود که آغاز آنرا باید در سال های قبل از سلطنت اش جستجو کرد.

در ماه می 1946 در [بر] اثر فشار بین المللی و بر اثر فشاری که سازمان ملل متحد بر افغانستان وارد آورد تا حقوق افراد که در این جا مراعات نمی شود، آزادی های انسانی وجود ندارد، تغییری در ساختار سیاسی افغانستان و دولت این کشور اتفاق افتد، شاه محمود خان که به اندازة هاشم خان قسی القلب نبود و مرد رئوف و مهربانی بود بر اریکة  قدرت نشست و با به قدرت رسیدن شاه محمود خان در واقع دوران جدیدی در افغانستان شروع شدکه برخی آنرا دوران دموکراسی نام می گذارند. (11)

     اما این دوران دموکراسی ادعایی، بر کدام عناصر و مؤلفه ها استوار بود، مصاحبه شوندگان "افغانستان در قرن بیستم"  با خوش بینی تمام می گویند:

ادارة امور افغانستان همیشه منوط به روشنفکران بود، چون اگر دردورة سال ها از 1900م تا  1940م تا ببینیم تعداد کسانی که بنویسند و بخوانند بی نهایت محدود بود؛ بنابر این هر شخصی که دربار دست او بود مجبور بود تا با گروه روشنفکر در تماس باشد و از یک نگاه به این ها مدیون باشد؛ بنا بر این در این چهار چوب تغییراتی که در سال های 1939م و1940 م  به وجود آمد زمینة  این را فراهم کرد که یک تعداد روشنفکرانی بروز کنند که تعداد زیاد این ها به دوران امانیه ارتباط مستقیم نداشتند بنا براین بروز این چهره های نو امکان این را فراهم کردند تا بین دربار و روشنفکران یک سلسله مسایل نو بحث شود.( (12

       به هرحال آنچه در دورة شاه محمود خان دورة دموکراسی خواهی یاد می شود عمر بسیار کوتاهی داشته است، اینکه نشست و برخاست های آزاد میان با سوادان و دردمندان کشور بوجود آمده است، حکومت احساس خطر کرده و باعث شده بود که در دورة هشتم مجلس دخالت کند و افرادی در شورا راه یابند که طرفدار دولت باشند و اینگونه حرکت ها  گرچه در یک حکومت استبدادی می تواند گامی در مسیر آزادی باشد، اما به هیچ عنوان حرکتی بزرگی در جهت دموکراسی خواهی شمرده نمی شود .

این دموکراسی البته یک دموکراسی بسیار آسیب پذیر بود و یک دموکراسی تا وقتی در پشت سرش اصلاحات اقتصادی و اجتماعی نباشد نمی تواند پا برجا بماند و همین استقراری که آمد تصور شد که زمینه را برای دموکراسی مساعد کرده، اما در حقیقت این دموکراسی بدون یک رهبری درست و بدون یک طرح مرتب به پیش رفت که از آن هر گروه به نفع خود استفاده نمود و شرط عمدة یک دموکراسی که محاوره بین حکومت کننده و حکومت شونده باشد موجود نبود.(13)

      البته در این دوره نیز قصة دموکراسی خواهی افغان ها با جمع شدن بساط صدارت شاه محمود خان جمع شد و دوران صدارت داود خان، دوران اختناقِ دیگری بود که از راه رسید و داود خان، به دنیا و افغانستان از منظر دیگری می نگریست و دموکراسی به نظر او همانند آزادی بیان در دوران جدید" حرف مفت" بود.

سردار محمد داود خان یک شخص بسیار جدی، یک شخص بسیار وطن پرست، صاحب مفکوره و سعی و عمل بود و در سیاست داخلی و همچنین در سیاست خارجی ابتکاراتی را بوجود آورد که سابقه نداشت البته[در] قسمت امور سیاسی و اجتماعی که عبارت از مسایل حقوق مردم و آزادی ها بود، این ها را کاملاً یک طرفه گذاشت، برای یک مرحله به قرار گفتة خودش مرحلة مابعد و به قسمت انکشاف [توسعه]  اقتصادی و زیربنای اقتصادی افغانستان اولویت داد .(14)

     البته در این جا نیز قابل یاد آوری است که غرض از وطن پرستی داود خان در این سند آنست که او افغانستانی را می پرستید که فاقد مردم باشد وگرنه چگونه ممکن است که کسی وطن پرست باشد ولیکن به حقوق اساسی مردم به دیدة حقارت بنگرد، البته در اصطلاحات امروز گرایش او را اینگونه می توان توصیف کرد که او معتقد به توسعة اقتصادی قبل از توسعة سیاسی بود؛ زیرا وقتی به دوران صدارت او بیشتر توجه صورت گیرد دیده می شود که ایشان در راه سرک سازی، پل و پلچک و برخی کار های عمرانی توجه بیشتر صورت داده بود، البته افغانستان در قرن بیست نیز با آنکه او را وطن پرست می خواند وقتی سخن صاحب کتاب به میان می آید نا گزیر است اعتراف کند که: حکومت داود خان با آنکه اصلاحات اقتصادی و اجتماعی بزرگی را هدف خود قرار داده بود اما هر گز دست به اصلاحات سیاسی نزد، به گفتة لطیف ناظمی حکومت او یک حکومت خودکامه بود و شخص او دلبسته به دیکتاتوری .

    با آنکه برخی با دید خوش بینانه به صدارت داود خان می نگرند و آنرا مظاهر توسعه به حساب می آورند ولیکن در مجموع بسیاری بدین امر باور ندارند و حکومت داود خان را یکی از حکومت های مستبد و در عین زمان تبعیض پسند به حساب می آورند و دو دورة  که داود خان صدراعظم کشور بود؛ افغانستان در جهت آزادی های سیاسی و اجتماعی گام بر نداشت، فقر و تنگدستی مردم رو به افزایش گذاشته بود، تنها ویژگی که حکومت داود را با اسلاف او متمایز می ساخت، باز بودن میدان برای احزاب چپ مارکسیست بویژه حزب دموکراتیک خلق بود که در جهت اهداف شوروی سابق عمل می کرد، گرچه "افغانستان در قرن بیستم" از اولیوروا حکایت می کند که افکار انقلابی وسیلة بود برای رسیدن به مناصب دولتی .(15)