نيم نگاهی به قصة، دموکراسی خواهی در افغانستان

مقدمه

     ساموئل هانتینگتون یکی از نظریه پردازان حوزة سیاست و مطالعات بین المللی در امریکا به شمار می رود؛ شاید شهرت او با  تیوری "برخورد تمدن ها " به اوج رسیده باشد؛ اما او قبل از آنکه نظریة معروف خود را در دهة نود ارائه دهد و موجب آن همه بحث و گفتگو شود؛ آثار و نوشته های دیگری نیز داشته است که هر یک مورد توجه اندیشمندان و صاحب نظران قرار گرفته است؛ از زمرة آن آثار، یکی هم "موج سوم دموکراسی در پایان سدة بیستم" است، او در آن کتاب، دموکراسی را به "موج" تشبیه کرده است که شکنندگی و نا پایداری دموکراسی در جهان سوم را نشان می دهد، اما وقتی از دموکراسی تمام عیار سخن می گوید مؤلفه هایی را در ایجاد و تداوم دموکراسی مؤثر می داند که فرا گیری فرهنگ دموکراتیک و توسعة اقتصادی (1) از عمده ترین آنهاست .

       در واقع وجود این مؤلفه ها، کثیری از خصایل دموکراتیک را به همراه می آورند، او بر این امر اشاره می کند، تا وقتیکه اقتصاد رُشدیافته وجود نداشته باشد، فقر وجود دارد و فقر، خشونت و نا استواری(2)  می آفریند و تا وقتی خشونت وجود داشته باشد فرهنگ دموکراتیک بوجود نخواهد آمد؛ زیرا یکی از مهم ترین مؤلفه های فرهنگ دموکراتیک، تساهل و همپذیری است، تا وقتی جدال برای زنده ماندن وجود داشته باشد، دشوار خواهد بود که مردم به امرِ دیگری بپردازد، لذا عمده ترین زیر ساخت یک رژیم دموکراتیک اقتصاد رُشد یافته و وجود فرهنگ تساهل است و البته این تنها صاحب کتاب "موج سوم دموکراسی" نیست که بر این مؤلفه ها تأکید گذاشته است؛ بلکه هرکه در این وادی گام نهاده همین گزینه ها را مطرح کرده است که بدون این مؤلفه ها، دموکراسی ها پایدار نخواهند ماند، اما آنچه به نام دموکراسی خواهی در افغانستان یاد می گردد، نگاهِ متساهلانه به این مفهوم است زیرا هیچ گاه دموکراسی خواهی به صورت یک جریان فکری همراه با انسان شناسی های جدید در کشور ما وجود نداشته است.

  رویکرد نگارنده نیز به دموکراسی خواهی در افغانستان  رویکرد انتقادی تجویزی است و به ارباب سیاست و  قدرت این پیشنهاد را می کند که پشت سر گذاشتن بحران های گوناگون در کشور و رسیدن به یک امرِ مطلوب از زندگی انسانی، جز با ایجاد، دوام و استحکام یک رژیم دموکراتیک میسر نیست، لذا توصیه آنست که از رهیافت های متفکران و اندیشمندان این عرصه سود جسته شود و تلاش صورت گیرد تا حد اقل هایی در این زمینه بوجود آید تا بستری برای این روند ایجاد گردد و آنچه  که در موج سوم به عنوان پایه های یک رژیم دموکراتیک شمرده شده است مورد مداقه و توجه واقع گردد.

   برای اینکه داستان دموکراسی خواهی در افغانستان قابل فهم باشد ناگزیریم آنرا به چند دوره تقسیم کنیم؛ اولین موج این داستان در حکومت حبیب الله خان بوجود آمد که تا آخر دهة اول قرن بیستم تدوام یافت؛ دور دوم نیز در سال های اول دهة دوم قرن بیست آغاز گردید که با پیروزی امان الله خان شکل گرفت؛ موج سوم نیز در دهة چهل خورشیدی نضج گرفت؛ اما آن موج با  صخره ای کودتای داود خان برخورد و درهم شکست؛ موج چهارم را می توان با شکست طالبان و ورود نیروهای خارجی در افغانسنان دانست که بیشتر از گذشته پررنگ نشان داده شده است، عمده ترین تفاوت در این موج ها آنست که موج های اول و دوم از میان باسوادان کشور برخاسته است، مبتکر موج سوم حکومت گران و کار گزاران سیاسی بویژه خاندان سلطنتی است، در دور کنونی خارجی ها بوده اند که بعد از شکست طالبان به این امر توجه کرده اند، در این دوره علاوه براینکه کنشگران اصلی قدرت  مورد نقد قرار گرفته به بازیگران سیاسی خارج از قدرت نیز نظری افگنده شده است و کاستی های فکری و عملی آ نها در حد مقدور آشکار شده است.

   در موج اول، دوم و سوم دموکراسی خواهی، نگارنده کوشیده است با مراجعه به منابع تاریخی کشور وجوه منفی یا مثبت آنها را آشکار کند، اما در موج کنونی نگارنده خود ناظرِ واقعیت های کشور بوده و به عنوان یک شاهد دیده است که کنشگران سیاسی تا چه حد به موازین و مبانی دموکراسی  پابندی داشته اند.

  نکتة که در آخر این مقدمه قابل یاد آوری می باشد، اینست که در تاریخ کشور ما جریانی به نام جریان دموکراسی خواهی که باورمند به مبانی فلسفی و انسان شناسی دموکراسی باشد وجود نداشته است، آنچه در افغانستان مشاهده شده بیشتر بر وجوه سیاسی آن توجه صورت گرفته است که بی گمان یکی از علت های عمدة شکست این گونه رویکرد ها نیز نگاهِ سطحی و ساده اندیشانه  به جریان های عمیق فکری و اندیشگی  بوده است .