يازدهم ستامبر براي افغان ها وامريكايي ها
اما يازدهم سپتامبربراي مرد م افغانستان پي آمد ديگري داشت . در افغانستان طالبان حكومت مي كردند. دروازه هاي دنيارا به روي كشور بسته بودند وهمان گونه كه ازديد ذهني آدم هاي اين قرن واين عصر نبودند؛مي كوشيدند فضاي طبيعي خارج ازذهن خودرا مطابق ذهن قرون وسطايي خود باز سازي كنند. مخالفت ومعاضدت با پديده هاي تمدن جديد، مبارزه سخت گيرانه با رسا نه هاي گروهي مدرن،خفه كردن همه صدا ها ،سلب حق انساني از تمام شهروندان كشور وپوشاندن يك نوع جامه بر اذهان وابدان از شيوه هاي معمول ومتعارف گروه طالبان بود.
آنچه مايه تاسف وتاثر مردم را فراهم آورده بود، نه عملكرد گروه طالبان وپشتيباني حاميان منطقه اي آن ها؛ بلكه بي عملي قدرت هاي بزرگ جهان در برابر فاجعه ي بود كه در افغانستان جريان داشت. امريكايي ها با ديد خون سردانه به وقايع افغانستان مي نگريستند وتمام توقع شان ان بود كه شركت هاي نفت خوار وابسته به آن كشور بتوانند پيشرفتي در افغانستان داشته باشند واين درصورتي امكان داشت كه جنبش مقاوت در افغانستان شكست مي خورد وطالبان تسلط كامل بر افغانستان پيدا مي كردند. اگر گاهي بانگي بر مي آوردند نه ازان جهت بود كه واقعا حكومت طالبان با معيار هاي انساني مقايسه مي گشت بلكه بر اثر فشار هاي افكار عمومي وبر خي نهاد هاي حقوق بشري بود كه آن هارا وا مي داشت كه زبان به نصيحت هاي اخلاقي بگشايندواز طالبان بخواهندكه حقوق زنان واطفال را محترم بدارند! اين جريان عادي ومعمولي بود تا ياز دهم سپتامبر ادامه يافت. درسوي ديگراين بي عملي فعاليت هاي جدي از سوي پاكستان جريان داشت تا امريكايي هارا مجاب كند كه طالبان را به عنوان يك قدرت بي رقيب در افغانستان به رسميت بشناسد وبه تقويتآن نيز بپردازد تا منافع امريكا وكشور هاي منطقه بر آورده شود ولواين كه تمام موازين انساني زير پاي حكومت طالبان گذاشته شده بود.وقتي نخست وزيرفقيد پاكستان اعلام داشت كه در ساخت وپرداخت طالبان سرويس هاي انگليسي وپاكستاني دست ونقش داشته اند بي گمان امريكايي ها در جريان آن قرار داشتند وچندان بي ميل نبودند كه حكومت جهادي ها بر چيده شود وديگر مدعيان حكومت ديني سر بر نياورند. همين آگاهي بود كه زمامداران آن كشوررا وادار به سكوت كرده بود، حتا سفير بد نام طالبان در نيويورك حضور داشت وبا مقام هاي امريكا يي نيز مذاكراتي انجام مي داد. قبل از حادثه يازدهم سپتامبر گفته مي شد كه امريكا سفارت افغانستان را هم به نماينده حكومت رباني داده است وهم نماينده طالبان را اجازه استفاده ازساختمان آن سفارت داده است . اين در حالي بود كه در افغانستان فاجعه اي هرروز وساعت اتفاق مي افتاد وهر دقيقه زني به جرم رفتن بدون نا محرم مورد لت وكوب قرار مي گرفت،به حيثيت وابروي مردم توهين مي شد. حد اقل هاي حقوق انساني مردم زير پاي گذشته شده بود وغربي ها اين كانون هاي دموكراسي وحقوق بشر! دم فروبسته بودند وكمترين عكس العملي ازان ها نشان داده نمي شد. همين برخورد هاي غربي ها دران زمان بود كه امروز نيز اين ناباوري رابه وجود آورده است كه غربي ها در آن چه مي گويند، باور ندارند وفقط با اين گونه واژه ها بازي مي كنند. به هر حال حكومت هاي غربي منتظربودند كه آخرين سنگر مقاومت شكسته شود وطالبان بيرق سفيد پيروزي را به اهتزاز در اورند واز غربي ها بخواهند كه سفارت خانه هاي خودرا باز گشايي كنند. دردل همين حكومت طالبان بزرگترين توطيه عليه امريكا توسط شبكه تروريستي القاعده طراحي مي گرديد وبراي زدن برج هاي دوقلو بر نامه ريزي صورت مي گرفت. اما همين كه بر نامه ريزي ها به نتيجه رسيد وشاخ اقتدار امريكا شكسته شد . رسا نه هاي غربي انگار به يك بار اف رسانه هاي آن كشور ها قرار گرفت ودر غم مردم افغانستان گريستند وسرودند ووطالبان را محكوم كردند!!. حس عدالت خواهي غربي ها وقتي بارور مي شود كه منافع شان در يك كنج دنيا به خطر بيفتد واگر نه هرزاران آدم كشته شود وحقوق انسان نقض شود هيچ يك كمترين انگيزه اي براي آنها ايجاد نمي كند. به هر حال يازدهم سپتامبر اتفاق افتاد.زمينه ساز سقوط حكومت طالبان را فراهم اورد. حال ازان قضيه ده سال مي گذرد. طالبان دوباره جان گرفته اند وحضور پررنگ در صحنه هاي جنگ افغانستان دارند وامروز نيز برخورد دو گانه با طالبان صورت مي گيرد . غربي ها مي كوشند هم ابتكار عمل در صحنه هاي جنگ را به دوش داشته باشند وبتوانند بر طالبان ضربه بزنند هم مي خواهند از طرق مشروعيت دادن بدان ها دست همسايگان را از كمك به طالبان قطع كنند وطالبان يك پروژه دردست خود آنها باشد.اين كه گفته مي شود كه تا اواخر سال ميلادي دفتر نمايندگي طالبان در مركز قطر ايجاد مي شود نبايد امر غير منتظره يا پاراداكسيكال جلوه كند. زيرا غربي ها مي خواهند هم صلح را داشته باشند وهم ابتكار جنگ را. براي ما جهان سومي ها كه درپشت صحنه سياست قراردارم ودنيارا با حس شرقي مي نگريم اين گونه عمل ها متناقض وغير اخلاقي مي نمايد واين پرسش را مطرح مي كند كه چگونه مي توان با دشمني جنگيد وهم اورا به رسميت شناخت گويا اين گونه سياست ها براي كشور هاي بزرگ امر جاري وطبيعي است!