.هفته اي وحدت در واقع، گرامي داشت دو روايت ازيك حادثه است. نقاط اختلاف تاريخي شايد به همين يك نكته خلاص نشود اما آنچه مهم است اين كه اين نقاط اختلاف به رسميت شناخته شود وازآن قرائت وحدت بخش صورت گيرد. وحدت نيز به معناي يكي شدن همه فرق نيست بلكه آمادگي يافتن همه فرق است براي  به رسميت شناختن يك ديگر؛ و شناخت نقاط اختلاف يك ديگر وبه آن احترام گذاشتندردنياي معاصر بدان كثرت گرايي نيز مي گويند.شايد بسياري با اين گفتمان سر ساز گاري نداشته باشند وآن رابر نتابند اما همين كه عملا بدان پاي بند وملتزم اند وفرقه هاي مسلمان برداشت هاي يك ديگررابه رسميت مي شناسند وبه‌آن احترام مي نهند ؛ خودحركت ميمون وپرشكوهي انجام مي دهند وروح تساهل وهم پذيري را در جامعه اي اسلامي مي دمند.بي شك يكي  كارهاي به غايت نيكو وپسنديده اي است كه به مناسبت تولد پيام آوروحدت دراين چند ساله انجام مي پذيردومومنان بايد اين هردو مقارنت وموانست  نيكورا به فال نيك گيرند وبه بهانه اي اين روز هاي عظيم ،دل در زلال جويبار انديشه هاي ان بزرگ به شستشو دهندواز در كلام آن  عزيزجان هارا صفا وصيقل تازه بخشند.تا دلها محل رويش بيش از پيش جوانه هاي وحدت وهم گرايي گردد .

   بشر از اغاز تكون خويش تا امروز همواره محتاج راهنمايان وپيشوايان راستين الهي بوده است وامروز كه به بركت علم ودانش بسي از زواياي تاريك زندگي خويش را روشن نموده است باز هم بيش ازپيش نياز مندسخن وسيره اي  پيامبران وساير اولياي الهي مي باشند.اين نيازاز آنجا احساس مي شود كه بشر امروز با شگافتن زواياي تاريك زندگي خويش توانسته اند بربخش كوچكي از جهل خويش فايق ايند وتاريكي هارا بزدايند اما بعد عظيمي زندگي انسان  هنوزمستور ناداني هاي اوست  وگاه اين بخش حجيم زندگي ما ادميان  چنان مغفول ومكتوم مي ماندو فراموشمي كنيم آنچه امروز داريم بسي ناچيزتر ازآن چيزي است كه بايد داشته باشيم. اگر نيگ نگريسته شود ادميان امروزاز دو جهت به راهنمايي راهنمايان نياز دارند اول ازاين جهت كه بخش عظيم زندگي دنياي شان هنوز نا شناخته است؛ به گفته ي سقراط آموختن علم كم كردن جهل است نه افزودن بر علم . از سوي ديگر زندگي ادميان به اين دنيا خلاصه نمي شود بل زندگي بعد از مرگي  نيز وجود وجود دارد كه براي رفتن بدان سوي با علم امروز نمي شود راه سپرد وبه سلامت ازآن وادي عبور كرد.دراين را ه راهنماياني را لازم دارند كه سر به اسمان سائيده باشدبر نيازآدميان از بالا نگريسته باشند ، بي ترديداين مراجع پيامبران الهي به ويژه پيامبر بزرگ اسلام است چون او خاتم پيامبران است و  با استفاده از سيره  وسخن آن اومي توان اين دو بعد زندگي را روشن كرد  وآن را مصباح هدايت قرار داد  .هر قدر علوم امروز به موي شگافي پرداخته است ولايه هاي عظيمي ازنااگاهي هارا شگافته است اما با آنهم از بر پايي يك زندگي سالم وانساني عاجز مانده   وهر قدر زندگي امروز شتاب بيشتر مي گيرد آدميان امروز ازيك زندگي انساني فاصله اي بيشتر مي گيرند وخلاي معنوي وروحاني بيش از پيش زندگي امروزيان را متاثر ومتالم مي سازد ؛ازاين روست كه نياز به پيامبر بزرگ اسلام وراهنمايي هاي او هيچ گاه رنگ نمي بازد بلكه ضرورت  يك زندگي سالم وانساني ما آدميان بيش از پيش نياز مند راهنمايي هاي او مي سازد؛ لذا است كه بايد مسلمان ها به هر بهانه اي از آن بزرگ تجليل كنند،ياد اورا گرامي بدارند وسيره اي اورا مطابق با عصر وزمان خويش تفسير نمايند. با اين كه همه ي مسلمانها نداي اسماني قرآن را به ياد دارند كه فرموده است كه ولكم في رسو ل الله اسوه حسنه اما اين كه  جامعه اي پيامبر پسند چه نوع جامعه اي است وچگونه مي توان بدان دست يافت هميشه مورد گفت وگو  ،گاه مناقشه بوده است چه بسا اختلاف وتفارق فراوان نيز برآن رفته است .

  از نقاط تفارق واختلاف فرق اسلامي بگذريم كه كدام صواب گفته است .كدام به خطا رفته است اما دراين ترديدي نيست وهمه فرق اسلامي دران وحدت نظردارند كه جامعه اي پيامبر پسند لزوما يك جامعه اي اخلاقي است . جامعه اي كه دران ازريا، دروغ ، تهمت ، كم فروشي وغيبت خبري نباشد يا كمتر باشد.

  اگر به معيارهاوموازيني  كه جامعه شناسان از يك جامعه اي به هنجار مطرح كرده اند توجه صورت گيرد ودرپرتوآن  معيار جامعه اي به نجارتعريف گردد جامعه اي به هنجار پيامبر پسند جامعه اي خواهد بود كه درآن قاعده بر راست گويي ، درست كرداري باشد . ريا كاري دروغ پردازي وتهمت وافترا وبسياري ازرذايل ديگر به صورت استثنا وجود داشته باشد زيرا باورعلماي اخلا قاين است كه  مشكل جهان ما مشكل منفعت پرستي ها ، مشكل خود خواهي هاست،  مشكل بي اخلاقي ها است.

 باري براي آن كه جامعه اي پيامبر پسند مورد توجه آن بزرگوار را ترسيم كرده باشيم نا گزيريم به سخنان بزر گاني چون مولوي توجه كنيم كه يكي از نام آوران عرصه ي اخلاق بوده است ودرس هاي نيكويي نيز داده است .  عارفان ما در حقيقت مفسران انديشه هاي  پيامبر بزرگ اسلام بوده اند اگر در تفسيرپاره اي مفسران دنيا زدگي ديده شود در تفاسير عارفان ما اين اسيب كمتربه ديد مي رسد.امروز متا سفانه بي اخلاقي يا بد اخلاقي در چهره ها وهيئت هاي مختلفي نمود يافته است اما حقيقتا ريشه هاي همه يكي است  به باور عارفان ما اكثريت آدميان آدمهاي متوسطي هستند  . آدميان متوسط تا وقتي كه به قدرت وثروت  نه رسيده اند خوبي ها وبدي هاي شان متوسط است وبه اندازه اي قامت خود آنهاست ، اگر كار نيك مي كنند بهره اي متوسطي به ديگران مي رساند اگر كار بدي مي كنند زيان متوسطي به ديگران مي رسانند ؛ همه چيز يك انسان متوسط ، متوسط است ودر خور اوست اما همين كه اين انسان ها به قدرت مي رسند بدي ها وخوبي هاي شان به ضريب بسياربزرگي ضرب مي شود واز حالت يك انسان متعارف بيرون مي روند اگر خوب اند بسيار خوب مي شوند اگر بد اند بسيار بد مي شود . همين بود كه عارفان، مارا از گشتن به گرد قدرت اين همه پرهيز مي دادند . يك تيوري مهمي درپس اين روش آنها قرار داشت و اين تيوري لزومامورد استنتاج دقيقي قرار نمي گرفت اما نكته هاي صوابي در آن فراوان بود .ريشه هاي صوابي كه ريشه هاي اخلاق شناسي وانسان شناسي فراواني در آن وجود داشت . عارفان ما از جمله مولوي  دو اعتقاد داشتند  اول اين كه؛ اكثرمردم بدي هاي شان بر خوبي هاي شان غلبه دارد ومي چربد اماتا وقتي كه درهمان هيئت وحالت متوسط اند بدي آنها  زياني چنداني به ديگران نمي رساند.

مقدمه ي دوم اين كه؛ بايد در حد متوسط باقي بمانند وپا به مراتب ومراحل بالاتر وبرتري نگذارند تابدي هاي آنها صد چندان وهزار چندان نشود . ازاين مقدمات نتيجه مي گرفتند كه: براي آدمي بهتر آنست كه از قدرت پر هيز كنند چراكه به قدرت رسيدن ، پاي در مسند رياست نهادن چندان وسوسه گر است.  براي اين كه اين تيوري را بهتر بفهميم خوبست كه نظر مولوي را در باب چرايي حرمت شراب خواري بدانيم .

 شراب خواري در اسلا حرام شده است، مولانا سر آن را ازديد گاه خودش بيان مي كند بر مبناي هميين نظر انسان شناسي واخلاق شناسي اي كه به آن اشاره كردم مي گويد :

  باده نه در هر سري شر مي كند

  اين گونه نيست كه شراب براي همه ايجاد شر كند وبراي همه تاثير سوداشته باشد  ، اين چنين نيست

  بلكه  آن چنان را آنچنان تر مي كند

 تاثير شراب آنست كه آدمي را برهنه مي كند ،، كنترول هاراازروي او  بر مي دارد ، آن كنترولي كه انسان در هنگام هوشياري برروي خود دارد خويشتن را به قاعده اي اجتماع در مي آورد ، حرف هاي ديگران را مهم مي شمارد ، به آنها ترتيب اثر مي دهد ، مراقب داوري ديگران در باب خويشتن است ، نرم هاي اجتماعي را محترم مي شمارد ؛در حال مستي اين كنترول ها ،ظبط ها ،مهارها ،داوري ها وخويشتن داري ها بر طرف مي شودو شخص رها وبرهنه مي شود وهمه ي جامه ها را گويي كه از تن خود بيرون مي آورد، آن چنان را آن چنان تر مي كند .

 بعد مي گويد:

  ليك چون اغلب بد اند وبد پسند        بر همه مي را محرم كرده اند

  اگر كسي نيك است مي نيكي اورا آشكار مي كند واگر بد وزشت است مي خواري زشتي اورا ـآشكار مي كند ؛ كار مي اين نيست كه چيزي را بر كسي بيفزايد ، هر كس هر چه كه هست آن را بر افتاب مي افگند وهويدا مي كند ونقش شراب اين است اما وهزار اما آنچه كه مولوي اشاره مي كنداين است.

  ليك چون اغلب بداند وبد پسند         بر همه مي را محرم كرده اند

 چون اكثريت مردم بدي شان وزشتي شان غلبه دارندلذا است كه مي را بر همه حرام كرده اند .

 حكم اغلب راست چون اغلب بدند         تيغ را از دست رهزن بستدند

 هميشه حكم (قانو )براي اكثريت است ، برمبناي (خواست ) اكثريت نوشته مي شود ..مولانا در آن واحد هم فلسفه ي قانون گذاري ويك مبناي اخلاق شناسي ويك مبناي انسان شناسي را مطرح كرده است .  اين مبنا كه چندان بي ريشه هم نيست ،اساس نسبتا درست ،متقن و قابل دفاع ومقبولي دارد ومورد توجه عموم عالمان دين ومتفكران بوده است ،اين ها هميشه معتقد بودند كه آدميان به دليل اين  كه تمايل(به) راحتي ، رفاه ، ، به منفعت ، به خود خواهي در آن بيشتر است ، اگر آزاد گذاشته شود ، نا چار به آن طرف مي لغزند مگر آن كه به‌آن ها هوشدار داده شود مگر اين كه هموراه بر‌آنها نيرو وارد شود وآنهارا به سوي ديگر بغلطاند والا اگر به حال خود رها شود ومراقبتي نباشد ومجال رهايي وبرهنگي براي آنها باشد ،خويشتن خودرا آن چنان  كه طبع شان ونفس شان است آشكار مي كند ،خواهيم ديد كه زشتي هاي آ ن هااز زيبايي هاي آنها بسي افزون تراست؛ حتا عقل شان وخرد شان تابع هوس هاي شان خواهد بود، يعني خرد شان در توجيه خواسته ها ،اهوا ،اغراض  ومنافع خود به كار خواهند گرفت . نبايد پنداشت كه آدمي چون عقل دارند ، عقل شان جلوفزون خواهي هاي شان را مي توانند گرفت. علي الاغلب چنين اند كه عقل شان را برده اي احساسات شان مي كنند وبرده ي منافع ومطامع شان خواهند كرد. بشر امروز يكي ازافتخارات بزرگي كه دارند آنست كه عقل شان از شگوفايي ورونق بسيار بر خوردار گشته است  تعبيري كه بسيار شنيديم كه مي گويد كه عقل بشر امروز به جاي خدا نشسته است وهر چيزي كه دراين عالم رنگ عقل  وعلم نداشته باشد مورد انكار قرار مي گيرد، همين  عقل دنيا گرا وهوس پرست است ، همين عقل فراگير است كه دردام وسوسه هاي اهوا واغراض انسان قرار گرفته است

  به همين سبب همان كه علامه اقبال لاهوري مي گفت

    از من اي باد صبا گوي به داناي فرنگ     عقل تابال گشو دست گرفتار است

     عجبي نيست كه اعجاز مسيحا داري       عجب اينست كه بيمار توبيمار تر است

   اين حرف  واقعا حرف عجيبي است كه اعجاز مسيحاباشد،  اين همه قدرت وجودداشته باشد وليكن بيمار بيمار تر باشد ، عقلي كه اقبال لاهوري دراين شعر آورده است  وعقلي كه عموم عارفان ما درباره اي آن سخن گفته اند  آن كه مولانا مي گفت:

  زين خرد كاهل همي بايد شدند        دست در ديوانگي بايد زدند

 ازمودم عقل دور انديش را             بعد ازاين ديوانه سازم خويش را

  اوست ديوانه كه ديوانه نشد           اين عسس را ديدو در خانه نشد

  عقل من گنج است ومن ويرانه ام      گنج اگر پيدا كنم ديوانه ام  

وقتي عقلي به اين مشخصات مي بينيد بدانيد كه همان عقل اسير است ؛ عقل تابال گشودست گرفتارتر است ، عقلي است كه دربند طمع است ، عقلي است كه دربند غرض است ، عقلي كه در بند هوا وشهوت است ، عقلي كه دربند قدرت ومنفعت است ، بلي اين عقل از وقتي كه بال گشودست هم خود  گرفتار است هم ديگران را گرفتار كرده است وگرهي را باز نكرده است بلكه به گره ها افزوده است .

  عجبي نيست كه اعجاز مسيحا داري            عجب اين است كه بيمارتو بيمارتراست

   اين همان عقليست كه به آن عقل شيطاني مي گويند ، مشكل بشر جديد اين نيست كه عاقل تر شده است مشكل اين است كه عقل او اسير تر شده است  وما تيوري براي رهايي عقل نداريم ، تا هنوز راهي براي رهايي عقل از اين هوا وهوس ها ديده نشده است  تيوري براي رهايي عقل همين تيوري هاي اخلاقي است.تيوري هاي اخلاقي مهم ترين هدف شان اين است كه بگويد خرد ورز وخرد پيشه باشيد اما پيش از خرد ورزي وخرد پيشگي اين خرد را زنگ زدايي كنيد ، اين خرد زنگ زده ومنفعت زده اين خرد وقتي به كار بيفتد وقتي كه روان شود وقتي دست عمل از استين قدرت بيرون بياورد زيان او افزون تر از سود او خواهد بود.  كسي به فكر اين نيست (اما ) اين مشكلي است كه امروز داريم ؛مهم ترين بخش وجود آدميان كه عقل اوست در شعاع عمل آنها تحت شعاع طمع او فرورفته است ومورد بي مهري وتخويف قرار گرفته است لذا زيان او بيشتر ازفايده او شده است به قول مولوي

 

عقل كو مغلوب نفس او نفس شد     مشتري مات زحل شد نحس شد

  عقل امروز بشر پيرو نفس شده است اگر دردنياي امروز اين همه ظلم وستم بيداد مي كند اگر فرياد حق خواهان ونيك خواهان در گلو شكسته مي شود واگر بخشي عظيمي از مردم درگرسنگي وفقر ونا امني مي سوزد واگربيش از هشتاد در صد امكانات دنيا دردست درصد پاييني از مردم قرار گرفته است همه زائيده اي عقل شهوت پرست آدميان امروز استبراي بيرون رفت ازاين عقل فرو رفته دردام شهوت وقدرت وثروت  بر كدام الگو وكدام اموزه مي تواند بشر امروز را ازاين دام ها بر هاند ودست توسل به كدام مكتب ومذهب بايد زد واز شر اين همه رزيلت ها نجات يافت؛ بي ترديد بدون دست گيري پيامبر بزرگ اسلام وا.ولياي الهي بير.ن رفت ازاين آلودگي هاورزالت ها دشوار است وامروز كه بشر در قرن بيست ويك به سر مي برد براي رهايي ازاين مصايب بايد دست توسل به دامان پيامبر يازيد وخواورا الگوي رفتار وگفتار خويش قرار داد د تا خدا وند دست مارا گيرد وازاين همه افت ها نجات بخشدو در اخير لازمست اين تذكر نيز داده شود كه فساد افسار گسيخته ي موجود در جامعه اي ما نيز بدون پرداختن به مسايل اخلاقي ودست يازيدن به حبل المتين الهي ميسر نيست اگر چه اين راه نياز مندرهبران وراهنمايان فر هيخته وپيامبر پسند است اما چاره اي نيز جز رفتن دراين وادي نيست  اگر بخواهيم از شر اين همه رزيلت نجات يابيم چاره وگزري نيست جز آنكه پاي در جاي پتي پيامبر گذاريم

  منابع استفاده شده

  مثنوي معنوي مولانا

 مجموع سخنراني ها اخلاق از ديد گاه مولانا دکتر عبدالکریم سروش