طالبان پر.وژه ی سیاسی یا جریان فکری؟
پاكستاني ها اهدافي كه در سر مي پروراندند عملي نشد، از جمله سهولت تجارت آن كشور با كشور هاي آسيانه ي ميانه كه مي توانست سود سرشاري را عايد آن كشور نمايد با مشكلات عديده اي مواجه گشت، بنا بر اين براي آن كه پاكستان هم در افغانستان از نفوذ فوق العاده اي برخوردار باشد و هم يك حكومت ضعيف در افغانستان استقرار يابد و هم مردم سلحشور و آزادي خواه كشور را با تيغ دين سرببرد در صدد شد تا عناصر پس مانده از گرو ه هاي خلق و پرچم و برخي عناصر افراطي را در يك صف گرد آورد.
تا كار وان هاي تجارتي آن كشور را به سوي اسياي ميانه همراهي كند. ازآنجايي كه حكومت مجاهدين ازايجادامنيت سرتاسري عاجز بود و نتواسنته بود رضايت خاطر مردم را فراهم آورد، آمدن اين گرو ه با كار وان هاي تجاري پاكستان مورد استقبال قرار گرفت و توانست در تجربه اي اول موفق شود و مورد توجه پاكستاني ها قرارگيرد. كشورهاي غربي همانند انگليس و امريكا كه از استقرار يك دولت اسلامي در افغانستان هراس داشتند تقويت اين گروه بهترين زمينه بود براي برچيدن اين حكومت، آنهم با كساني كه داعيه ي مسلمان بودن داشتند. عربستان سعودي و برخي شيوخ عرب كه خودرا سهام دار جهاد مي دانستند با استقرار حكومت مجاهدين سهم خويش را نا چيز يافتند ودر صدد جبران بر آمدند با ظهورطالبان زمينه را مساعد ديدند كه با كمك ملاهاي مدارس ديو بندي بر خيزند تا حد اقل جاي پايي در افغانستان داشته باشند، بدين ترتيب طالبان پروژه اي بود در جهت اهداف سياسي پاكستان با كمك عربستان سعودي و برخي كشور هاي غربي.
اما برخي باور بر آن دارند كه طالبان يك جريان فكري و انديشگي است كه داراي مبنا و خاستگاه هاي فكري مشخص است كه از مدت ها بدين سود در مدارس ديني پاكستان تربيت يافته بود، از اين روست كه به طالبان جنبش خطاب مي شود، يعني گروهي كه بر اساس خاستگاه هاي فكري خويش دور هم آمدند و تعميل يك استراتيژي كلاني را مدنظر قرار دادند. به طور مثال طالبان وقتي افغانستان را اشغال كردند، شعار فتح آسياي ميانه و برخي كشور هاي ديگر را سر مي دادند و خواهان مقابله با كفار و مشركين بودند و هيچ گاه از اين شعار ها دست بر نداشتند، و پژوهشگراني نيز بودند كه براي تبين مواضع فكري و ايدولوژيك اين گروه كتاب نوشتند و سرچشمه هاي فكري آنان را بر شمردند.
اما پرسشي كه ايجاد مي شود آنست كه دولت افغانستان كدام يكي از اين دو گزينه را پذيرفته است و خواهان مذاكره و سر انجام مصالحه با طالبان است. آيا آن گروه را يك پروژه ي سياسي مي داند يا يك جريان فكري و انديشه اي؟
اين پرسش از اين جهت اهميت دارد كه دولت افغانستان بايد اين تحليل را داشته باشد كه طرف مقابل آن چه كساني است ، خاستگاه فكري انها كدام است ؟ اگر شناختي درستي وجود داشته باشد و دولت مباني و خاستگاه هاي آن گروه را بداند، راه مقابله يا مصالحه نيز آسانتر مي گردد و تلاش ها نيز به نتيجه هاي مطلوبي خواهد رسيد وامااگر راهبرد هاي دولت بر احساسات بنايافته باشد و فقط به اين بسنده كند كه آنها از افغانستان است بايد در دامن اين كشور برگردد؛ به نظر مي رسد كه راه به جايي نخواهد برد.
لذا اگر دولت آن گروه را يك پروژه ي سياسي بداند با يك رويكرد مي تواند با آن گروه مواجه شود وابزار وسايل متناسب باآن را بايد به دستاورد و سر انجام در صدد برآوردن خواست هاي سياسي آن ها باشد؛ اما اگر آن گروه يك جريان فكري باشد و داراي مباني انديشه اي شمرده شود، چگونه مي توان با آن ها از در مصالحه پيش آمد، مگر آن كه آن مباني مورد قبول دولت قرار گيرد و يا آن كه آن مباني را در قانون اساسي كشوربگنجاند كه درآن صورت مشكلات ديگري فراراه دولت و مردم قرار خواهد گرفت.
آنچه تا كنون در مواضع سياسي اقاي كرزي ديده شده آنست كه؛ هنوز نه طالبان را يك پروژه ي سياسي مي داند و نه يك جنبش فكري.
وقتي اقاي كرزي اعلام مي دارد كه خواهان مذا كره با ملاعمر است اين اعلام بيشتر سادگي اورا به نمايش مي گذاردتا راهبرد مصالحه اي اورا . زيرا سخن هايي گفته شده و راه هايي مصالحه اي كه اعلام شده است هيچ يك وصول به مقصدنه خواهد بود
وسياست هاي كنوني دولت افغانستان بيشتر از آن كه مبناي عقلاني داشته باشد، برخاسته از احساسات سياست مداران و زما مداران كشور است، تا حال ثابت شده است هر سياست مداري كه مواضع خويش را بر احساسات بنا كرده است تلاش هايش قرين توفيق نبوده است .اگر اختلافي نيز ميان سياست مداران كشور و برخي سران غربي در پيوند با مذاكره با سران طالبان نيز ديده مي شود مبنا قرار گرفتن احساسات است كه دولت مردان ما به آن گرفتار بوده اند و هستند.
اين كه طالبان قانون اساسي را قبول كنند، سلاح بر زمين گذارند و ... سخن هايي است كه در هيچ يك از دو رويكرد نمي گنجد.
اگر طالبان يك پروژه اي سياسي باشد نيز بايد مواجهه ي متناسب با آن صورت گيرد و اگر يك گروه انديشگي و فكري نيز دانسته شود نيز اين گونه سخن گفتن و دعوت كردن از آن هانيزبسيار ساده انگارانه است . لذا اولين قدم آنست كه دولت افغانستان بايد شناخت كافي از آن گروه بدست آورد.
آن گاه راهبرد هاي مصالحه را براساس همان شناخت استوار سازد.در صورتي كه آن گروه يك سازمان ايدولوژيك باشد، ايجاد شوراي صلح نيز راه به جايي نه خواهد برد. مگر آنكه دولت از مواضع اعلام شده اي خويش عدول كند وبراي بيرون كردن كساني باشد كه بدون پذيرفتن انديشه هاي آنان و بنا بر علل مادي واقتصادي بهان گروه پيوسته اند.