اينكه روشنفكر چه كسي است قصه اي است كه سر دراز دارد؛اما اين قصه هر قدر وپر پيچ وخم باشد نيز نمي توان ديد گاه هاي برخي صاحب نظران را ناديده گرفت وبه عنوان  نوعيپارادايم روشنفكري از نظر دور داشت.

   روشنفكر درديد گاه دكتور عبدالكريم سروش آدمي است كه مولد فكر است وقتي مولد فكر گفته مي شود به معناي انست كه هميشه تلاش مي ورزد تا فكر وانديشه اي جديد ي را ارايه دهد ويا اين كه روشنفكر تنها مصرف كننده اي فكر وانديشه ديگران نيست بلكه مي كوشدبا تلاش وجديت افكار وانديشه هاي جديد ي ارايه دهد.

   دوم اين كه روشنفكر درشكاف سنت ومدرنيته حر كت مي كند؛  به تعبير اقاي سروش روشنفكران زاد دوران گزار اند همين كه گذارصورت گرفت  وجامعه پوست كهنه ر از خوددور كرد وجامعه به استقار يافت؛ روشنفكزان نيز به دانشمندان وتحليل گران اجتماعي تبديل مي شوندكما اين كه در غرب چنين اتفاقي افتاده است تا وقتي مدرنيته به عنوان پارادايم مسلط اجتماعي وسياسي بود كمتر مي توانستي روشنفكري را درآن ديار بيابي؛ اما همين كه پارادايم ديگري به نام پست مدرن مطرح شده است باز ديده مي شود كه روشنفكران سر بر اورده اند ومي كوشند تا اين گزار از مدرنيته به پست مدرنيته را سرعت بخشند.

  ويژگي ديگري كه بر اي روشنفكري بر شمرده اند نقد حكومت وسياست است؛ دانشمندي كه در برابر تحولات سياسي زمان خود بي تفاوت باشد وهيچ جنايتي روح وانديشه ي اورا واردارنياشوبد ويا هيچ خيانتي روح اورا به هيجام نياوردودر برابر هر تالمي مهر سكوت بر لب زده باشد شايد بتوان اورا دانشمند گفت ؛وليكن روشنفكر نخواهد بود. بنابراين مرز ميان روشنفكري ودانشمندي همين نقد قدرت وحاكميت است. البته اين به معناي دشمني ورزيدن با حكومت نيست كه برخي بدين تصور اند اگربا هر حكومتي ازدر مخالفت يا حتا معاضدت وارد نشوند روشنفكر گفته نمي شوند بلكه منظور از نقد آنست كه آدم روشنفكرازآن جا كه خودرا متعلق به جامعه خود مي داند ومي كوشد وضع اجتماعي وسياسي خودرا بهبود بخشد نا گزير است لب به سخن بگشايد وسياست مداران را مورد نقد وپرسش گري قرار دهد؛ تا بتواند از اشفتگي سياسي بكاهد ودر نهايت جامعه اي كه در آن زيست مي كند سامان پذيرد. البته ويژگي ديگري را نيز براي روشنفكران بر شمرده اند  كه همان بي رغبتي به قدرت است؛ اين سخن ازان جهت مهم است كه روشنفكران بايد منتقد حكومت باشند واين نقد حكومت هم وقتي ميسر است كه با نگاه اپيستيمولوژيك يا معرفت شناسانه به قدرت بنگرد تا وقتي قدرت  نقادي وجوددارد كه فاصيله ميان قدرت وروشنفكرحفظ شود؛ همين كهروشنفكر خود بازيگر يك عرصه شد؛ دشوارست كه بتواند ديد گاه بي طرفانه نسبت به حكومت وسياست داشته باشد. بسيار ديده شده است كه كساني بيرون از قدرت بوده اند ومنتقد؛ اما همين كه داخل قلمرو قدرت شده اندهمه را در باخته اندو به عنوان يك مهره ي قدرت درامده اند لذا پرهيز ازقدرت لازمه روشنفكري است.

 از موارد دديگري باز هم از ويژگي هاي روشنفكري شمرده شده است؛ دانستن وپي بردن به سنت هاي اجتماعي است . شايد برخي بدين پندار باشند كه غير مذهبي هارا چه كار به آن كه سنت هاي اجتماعي خويش را بدانند؛ واكاوي سنت ازان كساني است كه به سنت ها واز ستبر ترين آن دين باورداشته باشند؛اما دليلآ كه روشنفكر  راپديده اي بدانيم كه  در شكاف ميان سنت وندرنيته باشد بايد هم سنت را بشناسد وهم مدرنيته را چگونه مي توان پذيرفت كه كسي مدعي روشنفكري باشد امابر سنت هاي ديني خود وقوف نداشته باشد لذا روشنفكر به كسي گفته مي شود كه هم از عقلانيت جديد بر خوردار باشد وهم بر سنت هاي ديني خويش وقوف داشته باشد  اگر اين معيار روشنفكري را در نظز داشته باشيم؛ بعيد مي نمايد كه دراين سرزمين درخت روشنفكري روئيده باشد وما با ان مباهي ومبتهيج باشيم . كميت روشنفكري از مقوله ها ي دگري است كه پاره ي از متفكران روي آن تاكيد كرده اند اين گفته مي شود كه جريان روشنفكري يا نهضت روشنفكري از همان سخنان گزافي است كه جز گزاف باوران آن را درنيابند؛ زيرا در دوران گذا راندك بوده اند كساني كه به ميان آمده اندوراه دشورا گذار را به سلامت طي كرده اند.

 آنچه برشمرديم معيار ها وضابطه هاي روشنفكري بود؛اما قصه ي  روشنفكري درديار ما پاك رنگ وبوي ديگر دارد. براي روشن شدن اين قصه من به گزارشي بسنده مي كنم .اين مشت نمونه خرواررا مطرح مي كنم ويقين دارم كه بسياري ازباسوادان اين كشور دچار اين توهم هستند.گزارش ازاين قرار استكه نگارنده. زماني از جايي مي گذشت عكسي را مشاهده كرد كه گويا صاحب آن عكس در گذشته ها به شهادت رسيده بود. بروي عكس ضمن تجليل وتكريم ازان شهيد در اخير نوشته شده بودكه از طرف انجمن روشنفكران هزاره!

  اين جمله نگارنده سخت به تامل واداشت وبا ذهنيتي كه از روشنفكر داشتم وقتي به اين گونه واژه هاي ناسخته ونا سنجيده مواجه شدم، مرا به ياد گذشته هايي انداخت كه درروز گا ر حكم روائي ظاهرشاه وداودخان در كشور داشته اند. هر منطقه اي براي خود بدماش به اصطلاح امروز اوباش داشته است وآن اوباش با چهره ،جامه وطرز راه رفتن ويژه خودرا مي شناسانده اندوهر اوباش در هر منطقه خودرا حاكم وحامي آن منطقه مي دانست وگاهي نيز با اوباش هاي ديگر مناطق درگير زدو خورد ونبرد مي شدند.وقتي نام روشنفكر را با پسوند هاي قومي مي نگرم دوران اوباش بازار درذهنم زنده مي شود كه نكند روشنفكران اگر با پسوند قوم شناخت شوند وگفته شود روشنفكران قوم تاجيك وروشنفكران قوم پشتون وبعدا با كمي تنزل مي توان گفت كه روشنفكران فلان وفلان ولايت ودر نهايت هر روشنفكر با منطقه زيست خود قاتبل شناسايي باشد مثلا گفته شود كه روشنقكر كوته سنگي، روشنفكر باغ بالا و..!!

   برخي نپندارندكه ما روشنفكر خودرا از آسمان مي خواهيم كه به هيچ قوم ونژاد ومذهب تعلق نداشته باشد اين بدان معنانيست كه روشنفكر بريده از هويت قومي وزباني ومذهبي باشد؛ اما كسي كه روشنفكر است بالاترين هويت را داراست. او اول روشنفكر است بعد متعلق به فلان مذهب ومليت وغيره.آن كه پاي از گليم قوميت فراننهاده است وهنوز هزار تعلق خاطر به قوم وكيش ومليت خويش دارد بد تر از كساني است كه دردامن حكومت چسبيده است ونان حكومت را مي خودر توجيه سياست حكومت را به عهدهدارد ودم از روشنفكري نيز مي زند. همين است آن پاردوكسي لاينحلي كه كثيري از ما گر فتار آن هستيم. آنچه گفته آمد بيان واقعيت هاي دردناك اين ديار است كه همه ارزش هاي بلند و انساني در لفافه ولحاف قوم پيچيده مي شود وازآن معناي مخدوش وممسوخي ارايه مي گردد . كساني كه وابستگس قلبي به قوميت دارند وبه زعم برخي ها درراه تامين عدالت تلاشنيز مي ورزند، بدون آن كه روشنفكري را ملوث كنند وافكار ساده را مشوش، بيرق بر افرازند وخودرا منسوب به فلان قوم بدانند چنانچه امروز سكه رايج اين ديار است؛ امابگذارند كه مفاهيم بلند وعظيم با ذهنيت هاي عقيم به عقامت نگرايد هم چنان زاينده وزداينده باشد تپش وجوشش وكششي  داشته باشد.