انديشه ورزي در دموكراسي
روشنفكران نيز تنها به كساني گفته نمي شوند كه سواد دارند بلكه – به تعبير مولانا چيز ديگر دارند – واين چيز ديگر آن هارا دررديف روشنفكران قرار مي دهد (همان ها كه در اين سرزمين غيبت تاريخي دارند )همان گونه كه براي سواد دارشدن نياز است تا اندكي فكر كرد وبه خود واطراف خويش انديشيد. براي دموكرات شدن نيز اندك مايه اي به تفكر نيازاست بزرگي مي گفت براي فيلسوف شدن تنها فلسفه خواندن كافي نيست نمي توان كسي را كه مدتي درس فلسفه مي خواند فيلسوف گفت. فيلسوف شدن نياز مند تفكر وانديشه كردن در بار ه اي هستي است اگر چنانچه اين گوهر برين در كسي وجود نداشته باشد اگر عمري را به خواندن فلسفه سپري كرده باشد فيلسوف نه خواهد شد؛ بلي فكر؛آن گوهرذي قيمت اما كم يابي كه هم خداي بر ان تاكيد نهاده وداشتن گوهر برين عقل را ويژه اي انسان دانسته واورا با ان متمايز وممتازساخته است وهم پيامبران وبر گزيدگان خداي از انديشه به نيكي ياد كرده اند چنانچه پيامبر بزرگ اسلام به آن ارج واحترام فراوان قايل بوده است. روايت كرده اند كه پيامبر از ميان عابدان وعالمان ،موانست ومجالست با عالمان راترجيح مي داده اند وباآنان حشر بيشترمي داشتته وگاهي يك ساعت انديشه كردن را برابر با هفتاد سال عبادت دانسته است.
آنان كه درباره اي فراگيري فلسفه نيز سخن مي گويند بيان مي دارند كه ممكن است بسياري درس فلسفه بخوانند ونظريات فلسفي بدانند، واما از ميان اين همه اندك كساني اند كه فيلسوف مي شوند. آنها كساني اند كه به تعبيري فلسفه را مي بلعند با فلسفه زيست مي كنند وازدل آنها فلسفه مي جوشد. اين ها فيلسوف اند نظريات فلسفي ابراز مي كنند وبسيار ي از ابداعات فلسفي ازآنها تراوش مي كند. گرچه تاريخ تفكر نشان مي دهد كه شرقي ها در تفكر وانديشه ورزي چيزي كم نداشته اند اما اين سنت ارزش مند نسبت به مسايل اجتماعي ازرنگ ورنق كم تري بر خوردار بوده است. وهمين كم بها دادن به انديشه هاي اجتماعي بوده است كه مكاتب وفلسفه هاي غربي چنان از رنگ ولعاب بر خوردار گشته اند كه مدت ها دلبري ودل ربايي كرده اند وهنوز هم جايگاه بلندي دارند.گاه اين بي اعتنايي به فكر وانديشه ورزي چنان از ميان جامعه مسلمان وشرقي ها غايب بوده است كه نگراني خاطر بسياري از احياگران ديني واجتماعي رابر انگيخته است. از مرحوم سيد جمال الدين افغاني نقل مي كنند كه در كتاب" رد بر نيچريه" نوشته است كه" بسياري از طالبان علوم سالها به خواندن مشغول اند،دود چراغ مي خورند امابراي يك بار از خود نمي پرسند كه چرا وقتي حباب(شيشه) ازروي چراغ برداشته مي شود چراغ دود مي كند "آن بزرگ عقيده داشت كه بسياري از مشكلات جهان اسلام از همين نبود فكر وانديشه است كه سر چشمه مي ستاند. با تامل درانديشه سيد بزرگ ونابغه ي شرق مي توان به فرق ميان دانش وتفكر پي برد ودراين جا مي توان فكر را مساوي ومساوق با بينش دانست حتا برخي مفسرا ن ديني نيز گفته اند كه در قرآن شريف سخن از حق انسان فراوان رفته است اما حتا در تفسير قرآن شريف اين حق مظلوم ومكتوم گذاشته شده است.در سوره اي نسا خداوند مي فرمايد" من پيامبران را فرستادم تابندگان بر من حجت نداشته باشند.ومرا مورد پرسش قرار ندهند "آن مفسران باور دارند كه اين ايه از حق انسان بر خدا سخن مي گويد يعني خدا خود اين حق را به انسان قايل شده است وبراي آن كه خدا در برابر پرسش هاي انسان قرار نگيرد پيامبران را براي راهنمايي بشر فرستاده است.اما باور دارند كه اين حق در تفاسير بسياري از مفسرا ن مورد غفلت قرار گرفته وبر آن تاكيد نه رفته است ازاين سنخ اياتي نيز هستند كه از حقوق آدميان سخن رفته وبرآن تاكيد شده است كه در تاريخ فرهنگ ما كم تر به آن ها توجه شده است. از آيتي از قرآن شريف كه مي فر مايد" در اموال ثروت مندان نيز حقي ازآن ساييلان ومحرومين است" بر خي بدين باورند كه هيچ گاه اين حقوق مورد توجه وتاكيد قرار نگر فته است حتا مسلمانان را به آن توجه نداده اند. بر خي مفسران نو انديش باور بر آن دارند كه گاه مفسران ديني بنابر مصلحت زمان وسايه ي سنگين حاكمان ظالم نمي توانسته اند از حق آدميان سخن گويند. بر خي نيز بدين باورند كه از آن جايي كه تماميت فرهنگ شرقي ها بر تكليف مداري استوار بوده است لذا سخن از حق گفتن چندان قابل فهم براي مردم نه بوده ووقتي از حق سخن مي رفته بيشتر دربرابر باطل قرار مي گرفته تا حق به معناي طلب داشتن ومستحق بودن.
دموكراسي نيز به نحوي بر حقوق آدميان تكيه وتاكيد مي نهد وبه سخني آدميان را با حق آن تعريف مي كند. در جامعه اي كه فرهنگ تكليف مداري تمام نبض اجتماعي را دردست داشته باشدبراي رسيدن به فرهنگ حق مداري، بايد فر هنگ اجتماعي تغير يابد واز محور تكليف مداري پاي به بيرون نهد وبه جاي آن حق محوري بنشيند. اين حق محوري را مي توان از دو نگره ديد اول مردم ؛ اگرسير تحول فرهنگي چنان باشد كه به تدريج مردم خود به حق خويش ْآگاهي يابندالبته اين مطلوب ترين راه دست يابي به دموكراسي وحقوق خويش است اما راه دوم آنست كه نخبگان وبا سوادان كشور دراين راه تلاش ورزند وانديشه كنند وراه فرهنگ حق مداري را هموار سازنداما نهال انديشه در سر زميني مي رويد كه باغباناني به نام معلم واستاد وباغي به نام مراكز آموزشي ودانشگاه ها وجود داشته باشد كه متاسفانه در كشور، تا هنوز نه درختي روييده ونه ثمري داده است. حتا گاه اين مراكز چنان تهي از بار انديشه ودانش بوده است كه مورد سوي استفاده اي بسياري از عناصر سياسي وبي دانش قرار گرفته است.اگر از استفاده هاي ابزاري كه حزب خلق وپرچم از نهاد هاي آموزشي ودانشگاه ها ي كشور كرد ه است بگذريم درهمين سال روان ديديم كه يك شايعه محصلان دانشگاه هارا به خيابان ها كشانيد وچند روز متواتر محصلان ودانشجويان را از درس وبحث كه اصلي ترين كار شان است باز داشت وان شايعه اين بود كه گفته شد كه نيرو هاي امريكايي به قرآن توهين كرده است.
شايد برخي بدين نظر باشند كه ما مسلمانيم وبايد اين حساسيت وجودداشته باشد وبايد عكس العمل مناسب نشان داده شود اما سخن اصلي اين جاست كه هر طيف فكري بايد احساسات متناسب با جايگاه خويش داشته باشند آن را و ابراز كنند وپرسش اين جاست كه چرا دانشگاه هاي كشور مانند عوام عكس العمل نشان دهند؟ چرا هميشه به جاي گوهر انديشه اتش احساسات تندخشونت زبانه بكشد وچرا به جاي تحليل حوادث ورخداد ها وانديشه كرن در صحت وسقم شايعات به تقبيح صرف آن پرداخته مي شود؟ اگر چنانچه خداوند دربرابرحفظ دين خويش تكليفي بر آدميان نهاده است بدين معنا نه خواهد بود كه همه يك گونه عمل كنند واز تمام حلقوم ها يك صدا بلند شود بلكه هر كس به تناسب جايگاه وموقف خويش عكس العمل نشان دهند وبر دانشجويان است كه با انديشه ورزي وخرد مندي به تحليل حوادث بپردازند. دين ما نيز آن گاه پابر جا ومقاوم باقي خواهد ماند كه دين داران ازجامه ي هويتي صرف بدر آيد و جامه اي خرد ومعرفت بپوشند.تكيه بر هويت هاي فاقد معرفت همان دين طالبان والقاعده خواهد بود كه از آن جز خشونت ودرنده خويي ودشمن تراشي بر نه خواهد خاست ايجادفضاي ملتهب حتا اندك شعله ي خرد ورزي را خاموش خواهد كرد هر قدر چراغ خرد خاموش گردد آتش تعصب وخشونت شعله ورتر مي گردد.آن درد ومرگ گفتن ها فراخور حال آدميان عوام وبازاريان بي سواد است نه زيبنده اي دانشگاه ودانشگاهيان.
چرا دانشگاه هاي ما اين همه تابع شايعه وشايعه پراگنان باشد.كساني كه اندك مايه شعوري دارد وطالبان را باآن به ارزيابي وتحليل مي نشينند بر باطل بودن مدعيات وافكار آنها اذعان خواهند كرد،نه كشتن مردم به دست آنها مورد قبول آدميان عاقل است ونه هويت انديشي ستيزه گرانه اي آنها.اما آن گروه باآن همه كژ فهمي خويش با پراگندن صرف يك شايعه پي بر آتش احساسات پي مي ريزد وجامعه ي ازحالت تعادل خارج مي كند وبه سرك ها مي كشاند وبسياري از ما ها نيز خوش حال به اين كه ازدين خويش دفاع مي كنيم؟!
وقتي كه به اين گونه واكنش مراكز فرهنگي ودانشگاهي نگريسته شود معلوم مي دارد كه اين مراكز متاسفانه به انديشه وفكر كم تر توجه داشته اند همين هم است كه سالها مي گذارد دريغ از يك اندشه اي ناب يا غير ناب كه ازاين دانشگاه ها بيرون شده باشد.وكم ترين فروغ وروشنايي اي را به اطراف خويش بخشيده باشد با اين وضعيت اشفته آيا ميتوان به آيندهاي دموكراسي اميدوار بود وبه ان دل خوش داشت؟ البته دراين ميان وضع حكومت وحكومت گران روشن تر از همه است. قدرت مندان به نحوي همه به همين گونه اند. از حكومت نيز نه بايد زياد انتظار داشت اگر چنانچه گوهر انديشه در ژرفاي نهاد هاي فر هنگي پرورده نه شود فلسفه اي جديد حق خوا هي دردانشگاه هاي ما تبيين نه گردد نمي توان انتظار برد كه حكومت ها با اساني تن به حق مردم دهندوبر آن احترام بگذارندوخود را ملزم به رعايت ان كنند. اگر دانشگاه ها ي واجد فضيلت انديشه بود با اطمينان مي توان گفت كه حكومت دست به تقلب نمي يازيدواين گونه راي مردم رابه نتمسخر نمي گرفت.
آنچه مرحوم سيد جمال در باب انديشه گفته بود امروز بعد ازگذشت سال هاي ممتد در دانشگاه ها ومراكز آموزشي ما جريان دارد وقتي دانشجويي را مي بيني كه همانند شاگردان صنف اول در س مي خواندكتاب را حفظ مي كنند بدون كه درآن انديشه كنند همان نكته هاي بكر ان بزرگان را درذهن تداعي مي كندوالبته اين بي انديشه گي ويژه اي محصلان دانشگاه هاي كشور نيز نيست بلكه مرض مزمني است كه در تمام تاريخ اين سر زمين سايه افگنده است در ميان روحانيون وعلماي ديني وضعيت بسي اشفته تر ومايوس كننده تر است شايد بر خي اوقات حرف وحديث هايي را بشنوي كه دود از سر آدم بلند شود به طور مثال : چند سال پيش دوستي صحبت مي كرد كه يكي ازاين واعظان شيعه كه درايران درس خوانده ودران جا نيز وعظ كردن راآموخته بوده مجلس وعظ يكي از واعظان ايراني را كه دريك روز گرم تابستان ودرازدحام جمعيت سخن راني مي كرده است حفظ مي كند و ميآيد دريكي از دهات افغانستان ودر زمستان سرد شروع مي كند به عين سخنراني ،آن دوست صحبت مي كرد كه اين واعظ محترم ابتدا از مردم عذر خواهي كرد كه به دليل ازدحام جمعيت وگرمي هوا براي آنان زحمتي را فراهم آورده است! در حالي كه مجلس آن واعط نه از گرمي هوا خبري بود ونه از ازدحام؛ مردم نيز به تعجب به يك ديگر مي نگريستند كه شايد جناب شيخ هذيان بگويد اما كم كم متوجه مي شوند كه جناب واعظ وقتي اين سخن راني را حفظ مي كرده است تابستان بوده وهوا نيز گرم. بستن دروازه ي عقل وافگندن قفل سنگين بي خويشتني نتايج وپي امد هاي جز اين ندارد. صورت هاي فراواني ازاين گونه عقل گريزي در سطوح مختلف علماي ديني ديده مي شود..
چند سال قيل اين نگارنده كه همراه مرحوم سيد مصطفي كاظمي به افتتاح مدرسه اي علميه رفته بود يكي از شيخ خاي حاضر دران مجلس به ايراد سخن پرداخت وگمان من بر آن بود كه آن جناب با آن تعريف وتوصيف هاي بي حد وحصري كه ازاو شد ه بود شايد سخن از سر عقل گويد وده ها درراهوار معرفت بتوان درسخنان او يافت اما ايشان سخن از فقه دين گفت وبه اين تاكيد كرد كه فقه، علم نيست بلكه بالاتر از علم است، گفت براي آن غربي هابي سوادند كه اين فقه مارا نمي دانند اين نگارنده كه سالها شنيده بود كه فقه يك علم است وعلم بخشي ازدين نه تمام دين وهمانند ساير علوم رنگ وصبغه اي زميني دارد مي تواند همانند سايرعلوم داراي عيب ونقص داشته باشد ومي توان دران ترديد وتشكيك روا داشت وبه تصحيح آن پرداخت وحتا شنيده بودم كه علم فقه مجموع از ارا وانديشه هاي درست ونادرست فقيهان است كه در طول تاريخ اين علم فراهم آمده وعلم فقه را ساخته است اين سخنا ن چنا ن برمن سنگين تمام شد كه نتوانستم ازآن به اساني بگذرم و با بسياري در ميان گذاشتم تا بدانم كه آن جناب چه فر موده است اما آخرالامربر اطلاعات قبلي ام چيزي افزوده نه گشت.
اين ها وده ها نمونه ازاين دست نشان گر آنست كه هنوز انديشيدن وتفكر به عنوان يك ارزش بسيار گران سنگ در اين كشور نهادينه نشده است. اگر چنانچه گوهر دموكراسي را انديشيدن بدانيم وبدين باور باشيم تا وقتي اين گوهر گرانبها جاي درصدف ذهن اين مردم وبه ويژه فر هيختگان وفرهنگيان اين كشور نيافته است سخن از دموكراسي گفتن همانند آب در هاون كوبيدن است در آخيرونا گزيرم از غيبت انديشه به صورت ديگري كه هماننداستخوان در گلويم گير كرده است نيز حرفي بگويم تا كمي سبك تر شوم.قبل از انتخابات جمعي به نام روشنفكر فراهم آمدند تا قطع نامه اي صادر كنند واز اقاي كرزي بخواهند كه دست از مبارزات انتخاباتي بكشد وبه راي مردم احترام گذارد واين فرصت در اختيار سايرين گزارد و بگذارد دوراز شانتاژ ها ي تبليغاتي دست به انتخاب بزنند وسرنوشت خويش را تعين كنند.حال اين كه آن قطع نامه تاثير داشت يا نه داشت سخن ديگريست كه مجال ومقال ديگر ي مي طلبد اما آنچه باعث اشفتگبي ذهني شد آن بود كه از ميان انبوه جمعيت دو نفر صدا بلند كرد واز حق هزاره ها سخن گفت. يكي ازآنها كسي بود كه مدعي روشنفكري است وظاهرا تحصيل كرده دانشگاه است وديگر ي كسي است كه در حوزه علميه علوم ديني آموخته است اين دونفر نماد ونمود دوسيستم آموزشي در كشور است اما نماد يك انديشه ويك ديد، ديدي كه هنوز از پستان نژاد شير مي نوشند وهنوز بر گشت به دامان نژاد منتهاي آمال وارزوي شان است.اين گونه نژاد گرايي به معناي آنست كه ما هنوز از پستان مادر شير مي نوشيم، فكرمي كنيم بزرگ شده ايم گاهي نيز سخن از دموكراسي ميگوييم.اما نه، چنان نيست وتا وقتي كه دل از پستان مادر بر نه گرفته ايم وتا وقتي كه همه ي آدميان را همانند خود ندانسته ايم وتا وقتي شهر وند نه شده ايم وحقوق خويش را در قالب حقوق شهر وندي جست وجو نمي كنيم بسيار دشوار خواهد بود كه بتوانيم به اينده اميد وار باشيم. بر خي مي پندارند كه با فرا گير شدن سواد مي توا از پستان مادر رهايي يافت اما واقعيت آنست كه دانشي بي انديشه به جاي آن كه مارا راه نشان دهد مايه عجب وخود بيني بشتري ما خواهد گشت وبه جاي آن كه مشكل گشا باشد مشكل افرين مي شود.