عدالت در دید کارل پوپر: 1-عبارت از توزیع برابر بار شهروندی. 2-سلوک مساوی با شهروندان در برابر قانون؛ در صورتی که قوانین عادلانه باشد، خود ترجیح یا تبعیضی در مورد هیچ شهروند یا گروه یا طبقه ای قایل نگردد؛

 3-بی طرفی محاکم عدلی؛

4-برخورداری از سهم مساوی نه تنها از بار شهروندی بلکه از مزایایی که هر شهروند به علت عضویت در یک کشور می تواند دریافت کند.

 اما عدالتی که افلاتون مطرح می کند چه تفسیری از آن ارایه می دهد که فیلسوف معاصر (کارل پوپر) عدالت او را آلت توتالیتر می خواند؟

از آن جایی که عدالت معنای بس موسعی دارد و هم برای آن که بتوان معنای عدالت از دید افلاتون را بیشتر و بهتر درک کرد لازمست به دیدگاه های برخی اندیشمندان دیگر نیز اشاره شود و دیده شود که دیگر اندیشمندان معاصر، عدالت را چگونه می بینند و می دانند. "عدالت در نظرگاه متقدمان و متاخران هر دو به معنای مهار قدرت است. به دید این دانشمندان معناهای زیادی دارد ولی دو عنصر مهم عدالت است که هم فیلسوفان بر آن دو اتفاق نظر دارند؛ اولین عنصر مهم عدالت صدق است یا به تعبیر من "درست دانی" به معنای اطلاعات درست از حادثه داشتن است. دادگاهی را در نظر بگیرید که متهم و شاکی در آن جا و در حضور قاضی به ایراد دعوا می پردازند، اولین کاری که این قاضی برای اجرای عدالت باید انجام دهد، باید بداند که درست بداندکه چه اتفاقی افتاده است لذا برای رسیدن به چنین اطلاع درستی، از شهود و آزمایشات علمی و وکیل استفاده می کند تا تصویر قضیه را در حد طاقت بشری برای خود روشن کند و اطلاع درستی از حادثه داشته باشد."

  عنصر دوم هم عبارت از درستکاری؛ مثلاً شما در مقام یک قاضی ممکن است حقیقت را بدانید اما بر وفق حقیقت حکم نکنید. ممکن است اهوا و اغراض بر شما غلبه پیدا کند و شما درست بر خلاف آنچه می دانید حکم کنید لذا حداقل دو عنصر در عدالت موجود است. درست دانی و درستکاری، یکی علم و دیگری تقوا و این دو حداقل هایی است که در مقام عدالت ورزی به آن محتاجیم.

 با در نظر گرفتن این دیدگاه ها می توان به معنای ممسوخ عدالت در دیدگاه افلاتون بیشتر پی برد. بویژه دیدگاه اخیر به دو عنصر اساسی که شالوده عدالت ورزی را به نمایش می گذارد اشاره می کند. در حالی که تفسیر افلاتون از عدالت تحت تاثیر شرایط سیاسی زمانه اش قرار داشته است که می تواند به عنوان یک اصل و قاعده مطرح گردد؛ بدین معنا که هر مفسری که تحت تاثیر قدرت زمان خویش قرار داشته باشد و منافع او را وادار به موضع گیری کند، تفسیری همانند افلاتون ارایه خواهد کرد. در تاریخ ادیان کم نبوده اند فقیهانی که بر اساس منافع حکم داده اند اما آن حکم هیچگاه بر اساس یک پارادایم فکری تحلیل نشده است. افلاتون نیز چهار قرن قبل از میلاد می زیست و در دوران جنگ های "پولو پونزی" که مدت بیست و هشت سال طول کشید به سر می برده است. تبعات و پیامدهای آن جنگ بر روح و روان حکیم تاثیر گذاشته و ذهنیت سیاسی او را تحت تاثیر خویش برده است. از سوی دیگر افلاتون از شاگردان سقراط بوده است؛ مرارت ها و تلخی هایی که حاکمان دموکرات بر استاد او روا داشتند، تاثیر به سزایی بر منش و شخصیت افلاتون گذاشته است. تلخی هایی که بر استاد او گوارا می نموده است و سر کشیدن جام شوکران را بر او آسان می نموده است بر شاگرد او سخت و ناگوارا آمده، چنانچه آنگونه حکومت را به چشم حقارت می دیده و پرسش های فخیمی در انداخته که سال های متمادی ذهن آن فیلسوف سیاست را مشغول داشته بود تا به آن پاسخ دهد آن پرسش این بوده که چه کسی باید حکومت کند؟

   اما تفسیر افلاتون از عدالت نیز بی تاثیر از شرایط حاکم نبوده است. از تیوری های محوری افلاتون یکی هم باورمندی به مثل است.  افلاتون جامعه ای را مطلوب می دیده است که باتیوری "مثل" او سازگار ی داشته باشد. در تیوری مثل، جامعه ی ایستا و ساکن مطلوب تر است تا جامعه ی متحول و تغییر پذیر. به نظر او تغییر جامعه، باعث دوری او از جامعه ی ایده ال "مثل" می شود و در نتیجه تباهی اجتماعی را فراهم می آورد. عدالت در دید او آنست که بتواند از این تحولات و تغییر های اجتماعی جلوگیری کند.

 برای آن که تغییر و تحول اجتماعی حادث نگردد؛ طبقات سه گانه اجتماعی باید باقی بماند، آن طبقات سه گانه در دید افلاتون عبارت از طبقه حاکمان؛ دو، پاسبانان و سه، طبقه زیر دست.

  اما افلاتون بیش از هر چیز دغدغه حفظ قدرت حاکمان را دارد، لذا پیشنهاد او آنست که میان حاکمان و پاسبانان سیستم اشتراکی حاکم شود. این استدلال که اشتراکی بودن و اشتراکی زیستن مانع مالکیت می شود و وجود مالکیت در میان فرمانروایان سبب می گردد که مال من و مال تو به وجود آید و ادامه آن زیاده خواهی افزایش پیدا کند. سرانجام نزاع و کشمکش میان طبقه ی فرمانروا را فراهم آورد و در فرجام افول قدرت فرمانروایان را به همراه داشته باشدکه در آن صورت طبقات فرودست قدرت سیاسی را به دست خواهند گرفت، که دور شدن از مثل یا جامعه ی ایده ال او را سبب خواهد شد. افلاتون در پاسخ به این که چه کسی حکومت کند می گوید: حکیمان؛ البته به دید  او نه حکیمانی که از میان طبقات فرودست برخاسته باشند، بلکه فرزندانی که در خانواده های اشرافی زیسته اند و با آموزش های ویژه فنون حکومتداری را فرا گرفته اند؛ آنان شایسته اند که حکومت کنند و دیگران نیز فرمان ببرند.

گرچه افلاتون عدالت را یک فضیلت می داند اما عدالت به نظر او فضیلت بالنفس نیست؛ بلکه عدالت وسیله ای است برای رسیدن به ایده ال دیگری و آن عبارت است از:

1-   حفظ جامعه طبقاتی و قدرت حاکم؛

2-   دوری جستن از تغییر و تحول که سرانجام افول طبقات قدرتمند را باعث خواهد گشت؛

3-   و سرانجام استمرار حکومت در میان طبقات حاکم.

اما چرا تمام تلاش افلاتون در این راه به مصرف رسیده است و او تفسیر ویژه ای از عدالت ارایه داده است؟

اولین دلیل را می توان اشرافی بودن خود افلاتون دانست؛ افلاتون در یک خانواده اشرافی دیده به جهان گشوده بود  و در جوانی به آموختن موسیقی و فنون ژیمناستیک همت گماشت و عدالت را نیز چنان تفسیر می کرد که پایگاه اشرافی او را حفظ کند. اگر چنانچه عدالت را چنان تفسیر می کرد که طبقات فرودست را در تفسیر عدالت خود مد نظر قرار می داد، در آن صورت قدرت سیاسی میان طبقات تقسیم می گشت و پایگاه اشرافی او نیز متزلزل می شد؛ بنابراین تحلیل و تفسیر او از فضیلت عدالت در حقیقت چنان بود که بتواند این پایگاه طبقاتی را حفظ و حراست کند.

برخی اندیشمندان تیوری محوری افلاتون یا همان تیوری مثل او را نیز ناشی از دیدگاه اشرافی او می دانند و او برای آن که قدرت طبقه حاکم را بخواهد حفظ کند مبادرت به تیوری پردازی هایی کرده است؛ لیکن تفسیر او از عدالت علاوه بر آن که تحت تاثیر پایگاه طبقاتی او قرار داشته است تحت تاثیر جنگ های "پولوپونزی" نیز بوده است. نتیجه جنگ های پولوپونزی که میان اسپارت ها و آتنی ها رخ داده است و در نتیجه آن قدرت در دست سی تن جبار افتاده است و از زمره آن سی تن، برادران مادر افلاتون نیز بوده است و کشته شدن جبار ها و افتادن قدرت به دست دموکرات ها تاثیر خویش را بر روح و روان افلاتون بر جای گذاشته است و عدالت خواهی او را متاثر ساخته است.

تاثیر سوء دیگری که بر تفسیر عدالت افلاتون گذاشته است؛ قتل سقراط توسط دموکرات ها بوده است؛ مرگ سقراط چون صاعقه ای بر افلاتون فرود آمده از آن جا که محاکمه سقراط در یک حکومت دموکراتیک انجام پذیرفته و منجر به نوشیدن جام شوکران شده است؛ افکار افلاتون را بر دموکراسی بر انگیخته و آن را حکومت فرودستان حتی طبقه وحشی خوانده و محکوم کرده است.

بنابراین مجموع عوامل سیاسی و اجتماعی، تفسیر او از عدالت را تحت تاثیر برده است؛ و بر تفسیر ویژه ای از عدالت باورمند ساخته است، که عدالت را عبارت بداند از حفظ طبقات اشراف بر طبقات دیگر.

البته تفسیری که او ارایه می دهد در بادی امر مطلوب به نظر می رسد، می گوید؛ عدالت عبارت از دادن حق به هر کسی که سزاوار اوست یا عدالت چیزی نیست جز آن که هر یک از طبقات به وظایف خویش بپردازند و از حدود صلاحیت های خود پای فراتر نگذارند، از آن جهت فیلسوف معاصر کارل پوپر، عدالت افلاتون را عدالت توتالیتر می خواند و معتقد است که عدالت او نه تنها عدالت نیست که چهره  انسان دوستانه ی عدالت را مخدوش و منفور جلوه گر می سازد.

اما عدالت همانگونه که آوردیم - در دید افلاتون یک فضیلت نیز شمرده می شود از این که عدالت خواهی و عدالت گستری یک فضیلت است هیچ تردیدی نیست و افراد بشر از دید یک عدالت خواه مساوی اند؛ اما فضیلت از دید افلاتون نیز متفاوت از تفسیر دیگران از فضیلت است.

فضیلت در دید افلاتون امری است که کسی خود را با آن تربیت کرده باشد و به انسان خوب تبدیل یافته باشد. چنانچه اگر کسی به حرفه نجاری پرداخته باشد و آن حرفه را چنان آموخته باشد، آن حرفه برای او یک فضیلت به حساب می آید. عدالت آنست که هیچ کس دیگری را بر آن ترجیح ندهند و او را یک انسان خوب بدانند و اگر همین نجار از حرفه نجاری روی برگرداند و به حرفه ی دیگری دست یازد،  دیگر آن شخص با فضیلت نیست؛ زیرا به نظر افلاتون فضیلت هر شخص را باید با افراد هم شغل او سنجید، نه طبقات دیگر. و فضیلت زمامدار آنست که فن زمامداری را که ژیمناستیک و موسیقی است فرا گرفته باشد. در اداره امور میانه روی و تعادل را حفظ کند، و تعادل نیز در دید افلاتون رفتار مساویانه با تمام طبقات نیست بلکه تعادل به نظر او آنست که زمامدار، نه آن قدر خشم گیرد که مردم را به شورش وا دارد و زمامداری او را به خطر اندازد و نه هم آن قدر نرمش از خود نشان دهد که امکان راهیابی طبقات فرو دست را به حکومت فراهم آورد و در نتیجه هر دو مورد فضیلت برای حکومت آنست که قدرت خود را حفظ کند و نگذارد که زمام اداره یک جامعه به دست افراد فرودست که فاقد فن زمامداری اند برسد. تفسیر افلاتون از فضیلت بر خلاف تفسیر امروز از فضیلت است که در حکومت های دموکراتیک به عینیت و واقعیت رسیده است. فضیلت حکومت های امروز آنست که به انتقادهای شهروندان گوش فرا دهد و نسبت به عملکرد خویش تجدید نظر کند. اما تفسیری که افلاتون ارایه می دهد در اولین گام شناختن طبقات سه گانه اجتماعی و به رسمیت شناختن جایگاه و موقعیت هر کدام است نه آن که فضیلت عنصری باشد که برای خوب شدن افراد انسانی به کار گرفته شود و انسان را از مرتبه دانی به عالی ارتقا دهد؛ بلکه فضیلت ملاک برتری شغلی شخص نسبت به شخص دیگر است و هیچ ارتباطی به خوب یا بد بودن شخص ندارد. لذا ممکن است یک نفر پزشک خوب باشد ولیکن در عین حال آدم بدی باشد که آن فضیلت شغلی باعث برتری انسانی نمی شود و معنای آن چنین است که ممکن است طبقات پائین جامعه، دارای فضیلت های شغلی باشند ولیکن به هیچ وجه واجد حکومت کردن نشوند و اگر فضلیتی را حایز شده اند نسبت به افراد هم شغل خویش حایز شده اند.

به هر حال آنچه از مجموع این مقال بر می آید این گونه می توان نتیجه گرفت که تفسیر افلاتون از عدالت به معنای تساوی طلبی عدد ی نیست که امتیاز های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را بدون در نظر گرفتن موقف تقسیم کند، بلکه عدالت افلاتونی مبتنی بر تساوی طلبی نسبتی است یعنی هر چه شایسته کسی است باید بدو پرداخته شود، حق حکومت کردن از آن کسی است که حکومت کرده باشد یا برای حکومت کردن تربیت شده باشد و حق پاسبانی از آن کسی یا کسانی است که برای پاسبانی از حکومت تربیت یافته اند و فراخور پاسبانی هستند و افراد عادی جامعه نیز باید به کارهایی که شایسته ی آنانست بپردازند نه آن که از شغل اصلی خویش پای فراتر بگذارند.

بنابراین اگر به تفسیر افلاتون دقت صورت گیرد این گونه می توان نتیجه گرفت که در جامعه ای که اصالت بر طبقات اجتماعی و یا به رسمیت شناختن سطوح گوناگون اجتماعی است، عدالت جز این تفسیری بر نمی دارد و در جامعه ای که شالوده ی آن بر قومیت استوار گردیده باشد و حکومت ها تجلی گاه اراده ی قومی باشند؛ بی تردید عدالت همین معنا را می گیرد ولو آن که تعریف تیوریک آن چیز دیگری باشد. در دید دیگر می توان این گونه تعریف را، دیدگاه احساسی به حکومت و سیاست دانست و دیدگاه عاطفی و احساسی به حکومت همان تقسیم جامعه به خود و بیگانه است. در هر جامعه ای که عاطفه و احساس به جای عقلانیت سیاسی بنشیند، لاجرم کثیری از مفاهیم چنین معنایی می یابد و جایگاه واقعی خویش را به جایگاه غیر واقعی فرو می نهد.

نمونه های بارز آن را می توان در جامعه و حکومت کنونی افغانستان دید وقتی عدالت بر اساس شعاع قومی تعریف می شود و حکومت بر آن مبنا شکل می گیرد؛ عدالت ورزی بر مبنای چنین تعریفی صورت می گیرد، در حقیقت همان تحقق عدالت توتالیتر است که افلاتون را به آن متهم داشته اند. لذا یکی از معیارهای تحقق عدالت به صورت درست، آنست که ذهنیت انسان ها نسبت به خودشان تغییر کند. همان گونه که اشارت رفت افلاتون تحت تاثیر جو اجتماعی خویش قرار داشت و از عدالت تعریف وارونه ای ارایه کرد. آیا اگر وضعیت کنونی متحول نشود و حقوق شهروندی به جای حقوق قومی ننشیند، آیا عدالت معنای ممسوخی نمی یابد؟ بدون شک که چنین است و هیچ تردیدی نمی توان در آن دید.

تعریفی که از عدالت ارایه می شود همان تعریف افلاتونی از عدالت است. گرچه ما با فاصله زیادی از زمان افلاتون به سرمی بریم؛ ولیکن باید دانست که تعریف ما از عدالت چندان متحول نشده است هنوز عدالت را بدتر و سخیف تر از افلاتون تعریف می کنیم. پس اساس آنست که ذهنیت ها تغییر پیدا کند تا مفاهیم به تبعیت از آن تغییر کند تا ذهنیت ها متحول نشود مفاهیم نیز تغییر نخواهد کرد.

   منابع:

1- کارل پوپر     جامعه باز و دشمنانش     بخش عدالت توتالیتر

2-خداوندان اندیشه سیاسی   جلد اول    بخش اول

3- تاریخ فلسفه سیاسی   جلد اول ص 141 4 -  سروش عبدالکریم ادب قدرت، ادب عدالت 

+ نوشته شده توسط سید مظفر دره صوفی در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 و ساعت 12:37 |